|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
دیروز خواستم یکمی بخوابم ، هنوز چشامو رو هم نذاشتم که ماهان اومد بعدشم دوباره رفتم رو تخت
اینقدی ماهان اومد و رو سر و کولم پرید تا مهیارم اومد
....ناهارشون رو که دادم ،رفتم رو تخت تا حداقل بتونم
1 نی نی بخوابم!!!!فک کنم
10 دقیقه ای خوابیدم ، بعدم توی خواب عمیق ، یهویی صدای وحشتناکی اومد و جیغ بچه ها!!!!سریع از جام بلند شدم، اینقدی هم تپش قلب و عرق کرده بودم، چون یک هویی از جام بلند شدم
!!!اومدم پایین دیدم بچه ها توپ رو زدن به لوستر و متأسفانه یکی از شمعی هاش شکسته و بر اثر
شکستن شمعی کنتور خونه پریده
!!!منم رفتم فیوز بالا رو زدم ، دیدم نه بابا هیچ خبری نیست
دوباره رفتم پایین و از کنتور اصلی فیوز رو زدم دیدم
1 لحظه برق اومد و دوباره کنتورمون پریده شد!!!!گفتم
: لابد فیوزمون مورد داره!!!مثل همیشه رفتم سراغ جفعبه ابزار و شروع کردم به مهندسی
!!!!روز مهندسی در من هم اثرگذاشته بید
!!!!فیوزای قبلی رو همشو تعویض کردم و رفتم دوباره فیوز اصلی رو بزنم
دیدم خاک عالم چنان جرقه ای زده بید که
!!!!دیگه هم نه روشن شد نه هیچی
!!!!!اولش شوک بهم دست داده بید ، اما درکمال آرامش و خونسردی رفتم برای امیر زنگیدم
!!امیرم عصبانی شد و گفت
: 1 سوزنو میندازی تو چاه ، اونوقت می گی برو دربیارتش!!!!بعدم بهم گفته کرد ، چرا سرخود میری سراغ لوازم برقی
!!! آخه تو از برق چی میدونی؟!!!گفتم
: ها!!!! توهین نکن !!! همیشه من درستش می کردما ، یادت نره!!!!این دفعه حالا پیش اومده
!!!!!امیر گفت
: زنگ میزنه برای احسان تا برقکار بیاره!!!!تا احسانم که بیاد دیگه ساعت
4 شده بید!!!ما هم توی اون مدت ، زیر نور اضطراری اوموراتمان را می گذراندیدیم
!!!برقکار که اومد تا فیوزا رو دید ، موهاش سیخ شده بید
!!!گفت
: چرا دست آدم ناشی می دین!!!!من گفتم
: ناشی چیه طرف مهندس بیده!!!!اون هم
1 توهین آبداری به جمیع تمام مهندسین نمود!!!من هم چون بود و نبودم فرقی نداشته بید، آماده شدم همراه ماهان رفتم بازار
به مهیارم گفتم
: شیطنت نکنه و حرف احسانو گوش بده....بین راه پشیمون شدم عوض بازار خواستم برم ، پیش حنانه
...رفتم خونه ی داییم اینا ، زنگ واحد حنانه اینا رو زدم ، هرچی زدم کسی در رو باز نکرد
!!!برای زن داییمم زنگیدم ، اونا هم جواب ندادن
توی دلم کلی بهشون فحش های خوشل دادم
!!!!بعدم رفتم یکمی خیابون شهریارپوری ویل گشتم
!!!! 1 شال خوشل هم خواستم بگیرم ،اما پشیمون شدم
بعدم رفتم پاساژ شهریار...
کلی تو مغازه ها چرخیدم ، تا اینکه
1 دونه تاب و دامن خوشل دیدمبعدم چون دلم خواست خریدم اونم نه یکی ، دوتا
مدلشم یقه ی تابش
1 نوار سبز داره ، توی دومی قرمزدامنشم کوتاه بیده ، لبشم چین وداره با همون
1 دونه نوار همرنگخلاصه خوشمان آمده بید
!!!برای ماهان و مهیارم کفش خریدم
همیجوری در حال گشت زدن بیدیم که حوالی قصر یخی، آرین و حنانه را دیدم
!!!بعدم برای اینکه اذیتشون کنم ، به ماهان گفتم
: وقتی علامت دادم با هم دیگه بگیمپخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!![]()
بعدم آروم آروم رفتیم پشتشون و با هم دیگه ، من و ماهان بلند داد زدیم
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
!!!اون دوتا هم اینقده ترسیدن که در حال سکته بیدن
!!!!!بعدم کلی آرین دعوام کرد و گفت
: آدم نمی شی نارسیس!!!!از همه جالب تر آدمای اونجا بودن که کلی خندیدن
!!!!!یکمی پیششون حرفیدم که امیر تماس گرفت و گفت
: کجایی؟!!!منم خدا حافظی کردم و اومدم خونه
...خدا رو شکر برقمون خوب شد ، من که اومدم برقکار رفته بود ، اما احسان چون کارش تموم شده بود
موند کنار مهیار، امیرم که اومد پیش امیر موند و
....من که اومدم ، امیر گفت
: اینا ، همین خرابکار هیچی سالم نمیذاره تو خونه!!به هر چی دست میزنه
!!!احسان یکمی شد رفت ، هرچیم اصرار کرردیم بمونه ، نموند
...منم تند تند لباسای خوشلم پوشیدم و به امیر گفتم شونصد تا ازم عکس بگیره
تو مدلای مختلف، دیگه آخراش امیر کم آورد و گفت
: نارسیس بی خیال شو من کار دارم!!!!امیر رفت بالا ، سراغ کارهاش ، منم پایین مشغول سرخ کردن سیب زمینی برای کوکو بیدم
!!!همینجورم هدفون گوشم و لباس خوشلمم تنم بید
!!!!و مشغول رقصیدن که دستم به دسته ی تابه خورد و کل محتویاتش پرتاپ شد رو سرامیک
!!!!اینقدی سریع همه چی ویل شد که من شوک شده بیدم
!!!امیراومد بیرون تا تابه ی پشت رو رو دید سرشو تکون داد با خشانت و گفت
: خودت چیزی نشدی که!!منم گفتم
: نوچ!!!بعدم گفت
: حالا بشین تمیزش کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!کلی خسته شدم تا روغنا رو طی کشیدم و کف آشپزخونه رو خوشل کردم
آهان کلیم خوش حال شدم که لباس تازم چیزی نشده بید
!!!!!بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی ![]()
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط نارسیسا
|
