تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ - کاش خونواده هامون تفاوت مالی نداشتن

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

پنج شنبه موقع ناهار امیریهو اومد خونه !!!!!

ازش پرسیدم چی شده؟!!!

اونم گفت: که از احسان خبری نیست!!!!

مو بایلش خاموشه !!!! بعدم از دیشب خونه نرفته!!!!

منم کلی ترسیدم ،بعدم اومدم سالن کنار امیر نشستم

اونم شروع کرد یکمی اینور و اونور زنگیدن ...

بهش گفتم: چی شده که خونه نرفته!!!!

امیرم گفت: با کتایون مفصل دعوا افتاده و رفته بیرون ، دیگه هم برنگشته!!!!

من گفتم: یعنی چی؟!!!!

امیر گفت: صبحی با احسان کار داشته هر چی تماس گرفته باهاش گوشیش خاموش بوده ،

 بعدم تماس گرفته با کتایون ،اونم گفته که احسان رفته بیرون نیومده!!!

یکمی که شد امیر رفت تا به دوستای احسان سر بزنه تا ردی ازش پیدا کنه...

منم یکمی از دست کتایون حرص خوردم ، بعدم رفتم گرفتم خوابیدم...

گوشیم که زنگ خورد ،بیدار شدم تا ببینم که شماره ی کیه؟!!!

چون نا آشنا بود ، جواب ندادم ...

دوباره تماس گرفت، دیگه به اجبار جوابشو دادم

دیدم یکی از مغازه دار هایی که از قبل قرار بود سرویس روز و شبمو

که ماهان زد و شکست ، دوباره برام جور کنتش!!!

ازم پرسید که عصری میام ببرمش یا نه!!!!

منم گفتم : باشه

ساعت ۴ من و ماهان آماده شدیم که بریم ، مهیار رو گذاشتم خونه بمونه!!!

با خیال راحت رفتم اون مقداری از ظرف ها رو که ماهان شکسته بود ، خواستم تک بگیرم

که دیدم، زد زیر حرفشو بهم گفت: شما سرویس کاملشو سفارش دادین!!!!

من گفتم: آقای ... عمرا" اگه من کامل سفارش می دادم!!!

من همشو دارم فقط چند تایی رو ماهان شکست اومدم تک ببرم...

اون اصرار کرد که نه من به خاطر شما آوردم!!!

دیگه اینقدی حرف زد زد زد ، منم بی خیال شدمو خواستم بر گردم ، گفت: اشکال نداره تک بردارین!!!!!

خواستم تک وردارم ، پشیمون شدم و همشو گرفتم!!!!!!

گفتم: اشکال نداره حساب کنین!!!

اومدم خونه ، دیدم امیرعصبانی نشسته رو ی کاناپه!!!

تا اومدم بگم سلام!!!!

ازم پرسید کجا رفتی؟!!!

منم بهش گفتم: رفتم سرویس ظرف ها رو که ماهان تخریب کرده ، جورش کنم!!!!

اونم سرم داد کشید که احسان معلوم نیست کجاست اونوقت تو دنبال قرتی بازی هاتی!!!!

اینقده دلم از حرفش گرفت!!!!

به امیر گفتم: من که خودم نخواستم برم که!!!

آقای... برام زنگ زد که آورده سرویسو...

منم بیکار بودم ،رفتم سراغش تا بیارمشون....

امیر گفت: ازت انتظار نداشتم نارسیس!!!!

منم گفتم: آخه چرا!!!!

کارم موردی نداشت که!!!!!

من بودم خونه هم که احسان پیدا نمی شد که!!! تازشم مگه احسان بچست که گم بشه!!!!

همینجور من و امیر در حال بحثیدن بودیم که یکی از دوستای احسان تماس گرفت و گفت:

احسان همراه چند نفر دیگه رفتن کوه!!!!

و جمعه صبح بر می گردن!!!!

دیگه خیال امیرم راحت شد ، صداشم آورد پایین ونرم نرم!!!

اما اعتناش نکردم و رفتم لباس هامو درآوردم و رفتم از تو ماشین ، جعبه ی ظرف ها رو باز کردم

چند تا چند تا گرفتم تو دستمو آوردم بالا...

دیگه وسط هاشم امیر اومد و کلشو آورد....

خواست باهام حرف بزنه جوابشو ندادم...

اومدم ظرف ها رو انداختم تو ماشین ، هر ۱ دونه ظرفی که مینداختم داخل همینجور اکشام می اومدن

بعد اونم رفتم ۱ کتاب گرفتم و شروع کردم به خوندن...

امیرم کارهاش که تموم شد، اومد پایین و گفت: چای می خورم یا نه!!!

من جوابشو ندادم...

اونم اومد لپمو کشید و گفت: نارسیس چای می خوری؟

بازم جوابشو ندادم!!!

رفت و خودش چای دم داد و دوباره اومد اینقدی لپمو کشید و بوس و لب و ...

تا اینکه خرشدم بازم!!!!!!!!!

فقط بهش گفتم: امیر خیلی نامردی!!!! خیلی زیاد تر از اونیکه فک می کردم!!!

بعدم گفتم: اینقده که خانوادت برات مهمن ،من نیستم!!!!!

امیر گفت: این چه حرفیه که میزنی!!!

منم گفتم: واقعیته!!!!

تو اگه قد سوزن منو دوست داشتی اون حرف ها رو بهم نمیزدی، تازه منم گفتم

قضیه رو که آقای.... تماس گرفته بود!!!!!

بعدم گفتم: تنها اینا نیست که ، من خونه ی خیلی از فامیلات خوشم نمیاد

اصلنم دوست ندارم بیام ، اما به خاطر تو میام

اما تو چی؟!!!

الکی پاپیچ بابک شدی و تو جمع خونوادگی هم حاضر نمی شی !!!!

منو دوست نداری امیر!!! حرفات همش از رو عادته!!!

وکلی حرف های دیه...

دیگه آخراش اشکام هم اومدن، امیر اومد دوباره بغلم کرد و کلی لوسمو ناز که

به خدا قسم به شرفم قسم که اینطور که فک می کنی نیست!!!!

بعدم گفت: نارسیس حساس شدی!!!! تو جات تو قلبمه اون بالا بالاهاش!!!!

بعدشم گفت: نارسیس !!!! اون حسی که من بهت دارم کاش قابل بیان بود تا تو متوجه می شدی

که کسی نمی تونه جای تو رو توی قلب من بگیره!!!!

کلی از این دست حرف های خوشل موشل تا اینکه منم با هاش آشتی کردم

و قانع شدم با حرف هاش!!!!

صبح جمعه ،نسرین تماس گرفت و گفت: احسان اومده اونجا و ما هم بریم خونشون ، پدر امیر کار داره!!!!

دیگه تا بلند شیم ساعت شد 12...

وقتیم رسیدیم اونجا کتایون هی چپ چپ نگام کرد ، محلش نذاشتم !!!

بعد ناهار ، 1 چیزی تو مایه های جلسه تشکیا شد و پدر امیر از کتایون پرسید که

سر چی با احسان بحثش شده!!!

اونم بدون رودر بایسی گفت: شما بین بچه ها فرق میذارین!!!!

بعدم گفت: چرا امیر باید تمام درآمد کارخونه رو برداره!!!!

دیگه آخراش به ماشین جدید و ویلا هم گیر داده بید!!!

دیگه از همه بد تر گیری که به الهه داد!!!

به الهه گفت: چرا این میره عکس می گیره، پول چاپشو شوهر من باید بده!!!

وقتی این حرف ها رو میزدا احسان می خواست کلشو بکنه ازته ،

اینقده خودشو کنترل کرد تا حرفی نزنه!!!!

الهه قهر کرد و خواست بره ، پدر امیر بهش گفت: بشین !!!

اونم مجبور شد بشینه!!!!

احسانم که خواست حرف بزنه ، گفت: خسته شدم !!!

خیلی تحملش کردم ، اما این درست بشو نیست!!!

بعدم گفت: همه جوره دارم راه میام و به حرفش گوش میدم اما اون باز بهانه میاره!!!!

بحث کارخونه که می شه آی من کفرم درمیاد هیچکی حرفی نمیزنه جز کتایون!!!!

آخرش با همین سوسه بازی هاش اینو از دستمون درمیاره!!!!!!

پدر امیر یکمی سرشون داد کشید که شما دوتا رفتارتون عین بچه هاست!!!

بعدم به کتایون گفت: خجالت نمی کشی!!!

پول عکس نهایتا" شده باشه 10 تومن !!!!! بعدم گفت: دارین نفس می کشین به پشتی منه!!!!!

اونوقت واسه من خوش رقصی می کنین!!!!!

درباره ی کارخونه حرفی کسی نزد، هیچکی ازمم نخواست من حرف بزنم!!!!

اما من شروع کردم به حرف و گفتم: اون کارخونه پیشنهاد امیر بوده ،

تمام کارهاشو تا الان امیر انجام داده!!!!

درسته زمینشو پول اولشو نداشته اما این دلیل نمی شه که!!!!

بعدم به کتایون گفتم: خوب اینکار رو اگه احسان شروع می کرد ،

بابا نه تنها مخالفت نمی کرد کمکشم می کرد

بهش گفتم: شوشوی خودت نخواسته!!!!!

بعدم به پدر امیر گفتم: مقصر شمایین که حق و حقوق هر کسی رو مشخص نمی کنین!!!!

اینجوری دیگه هیچ حرفی نمی مونه!!!

کتایونم بهم گفت: که امیر بی عرضه تر از این حرف هاست، پول بابا اونو تا الان برده جلو

دیگه یکی اون ، یکی من!!! تا آخرش 1 داد محکم پدر امیر کشید!!!!

امیرم کلی بهم چشم غرّه رفت و گفت: من در قبال کارخونه هیچ حق قانونی ندارم!!!

و گفت: که نارسیسا چرند می گه!!!!هر وقت بابا خواست می تونه ازم بگیرتش!!!!

بعدم به کتایون گفت: اینقده در خودم عرضه می بینم که با دست خالی دوباره شروع کنم

تا دهن امثال تو بسته شه!!!

احسان هم به حرف اومد و گفت: این کارخونه حق مسلم امیره و شروع کرد به دفاع از امیر!!!

کتایون قهر کرد و خواست بره که از اون داد های خوشل خورد

عوضش هر چی دلش خواست بهم گفت!!!!

من خواستم جوابشو بدم ، امیر داد کشید نارسیسا!!!

منم حرصم دراومد و گفتم : اون هر چی دلش می خواد بهم می گه ، به خونوادم توهین می کنه

هیچکی بهش نمی گه بالای چشت ابروئه

اما تا من میخوام ازخودم دفاع کنم، هزار تا آدم پیدا می شه!!!!

بعدم بلند شدم که برم اتاق الهه ، هرچیم پدر امیر داد زد که نارسیس بشین ، اعتنا نکردم!!!!

الهه هم پشت سر من اومد

یکمی پیش الهه اکشیدم، اونم گفت: کتایونو ولش !!!! بهم گفت: ندیدی که پول عکس منو رو کرد!!!!!

بعدم کلی چیز میز گفت: تا من بخندم، هر چند خندم نیومد ، اما اکشامو تموم کردم

در اتاقم کلید کردیم تا کسی نیاد تو...

الهه داشت با نوید تل صحبت می کرد...

منم رفتم سراغ کمدش و چشم افتاد به آلبومش!!

همینجور ورق میزدم 1 عکسی از خودم دیدم ، که خودم ندارم!!!

خیلی خوشم اومد و بهش گفتم برام اسکن کنه و بده بهم....

تا اسکن کنه ، اون طرفم امیر اینا همچنان در حال بحث کردن بیدن!!!!!

من و الهه هم کلی نشستیم حرف های خصوص موصوص رد و بدل کردیم و می خندیدیم!!!

که امیر خواست بیاد داخل، در قفل بیده، در زد!!!!

الهه خواست در رو باز کنه به الهه اشاره زدم و گفتم: ولش کن!!!

امیر عصبانی شد و گفت: الهه در رو باز کن!!!!

دیه الهه از ترس تدر رو باز کرد ، بعدم خودش رفت بیرون

امیر اومد تو درم بست ، اولش نرم نرم حرفید، بعدم دید که من محلش نمیذارم

با خشانت حرفید و....

من بلند شدم که از اتاق برم بیرون، گوشه ی اتاق گیرم انداخت و دستاشو زد به دیوار و حبسم کرد!!!

منم سرمو انداختم پایین و به حرفاش گوش نمی دادم!!!!

تا اینکه حسابی جوش آورد و گفت: سرتو بالا کن و به من نگاه کن!!!!!!

از ترس سرمو بالا کردم ولی تو چشمش نتونستم نگاه کنم ، به خاطر همین هی پشت هم پلک زدم!!!!

امیر گفت: نارسیسا بار آخرت باشه درمورد کارخونه صحبت می کنی!!!!!

مگه بهت سخت می گذره!!!!! غصه ی آینده رو هم نخور، کارخونه هم نباشه ،

از گشنگی که نمی میریم که!!!!

بعدم بهم گفت: تو طمع جلوی چشماتو گرفته!!!!

بهش گفتم: امیر من طمع جلوی چشمامو گرفته!!!!!!

من چیز زیاد تر از اونیکه حقمونه نخواستم!!!!!

امیر گفت: اون حق ما نیست!!!

منم گفتم: زحمتشو تو کشیدی!!!!!

امیر گفت: این همه ملت هم زحمت می کشن، پس چرا کارخونه ندارن!!!!!

اگه پشتوانه ی بابا نبود ، زحمت من بی ثمر بود!!!

بعدم خواست لبامو موچ کنه که زدم به دستشو گفتم: هر کاری دلتون خواست بکنین

وقتی خودت برای بدست آوردنش زحمتی به خودت نمیدی

به من هم ربطی نداره!!!!! اما اجازه نمیدم کتایون به خونوادم تو هین کنه!!!!

هر چیم خواست لوس بازی درآره که باهاش آشتی کنم ، اعتناش نکردم

من نیدونم چرا وقتی دلم پره بغضه و می خوام گریه کنم، به ظاهر خندم می گیره!!!!

شام که خوردیم ، موقع اومدن ، احسان اومد پیشمو دستمو کشید و برد تو آشپزخونه....

بعدم گفت: خواهرجون من شرمنده ام !!!! قدرت نگاه کردن بهت رو ندارم!!!!!

از من به دل نگیر!!!! خودمم مرددم و از دست کتایون طاقتم طاق شده!!!!

بعدم بهم گفت: تو خودتو با اون مقایسه نکن!!!

تو برای همه ی ما عزیز و همه دوست داریم . برای من عین الهه می مونی!!!

دیگه آخر حرفاش یک نی نی اکشام اومدن ، اونم موچم کرد و گفت: ببخش خواهرجون!!!

موقع اومدن خونه ، تو ماشین 1 کلمه جواب امیر رو ندادم....

بچه ها رو فرستادم حمام و لباس هاشون رو پوشیدمو فرستادم برن بخوابن...

خودمم اومدم رو تخت دراز کشیدم و هد فونم گذاشتم تو گوشم صدا رو هم بردم

تا آخر تا حرف های امیر رو نشنوم!!!!

صبحم همین!!!!

هر چی امیر حرفید ، سکوت کردم!!!

خیلی خسته شدم!!!!

کاش خونواده هامون تفاوت مالی نداشتن!!!

اینجوری هر کسی به خودش اجازه نمیداد که بهم تو هین کنه!!!

اینقده از اینکه کنارشون باشم و بهم تو هین کنم ، حالم بهم می خوره که ترجیح میدم

وقتمو عوض موندن تو جمع اونا با وبم پر کنم!!!!!!!!!!!!!!!!

     پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:27 توسط نارسیسا |

پیوندها

1_شیخ امیر نیویورکی
2_این نه اون
3_ ایمان
4_ماماني عاشق
5_یاسمنگولا
6_امید
7_مهران اورجینال
8_حسام
9_مامان آرمین
10_نیلا
11_nsbh
12_پارمیدا
13_دنیا2
14_بهار
15_نیلوفر
16_نغمه
17_بهار 3
18_ کیشوند
19_زیبا
20 _لادن
21_مهربانو
22_آواز دو پرنده
23_افسون
24_دفتر خاطرات من
25_مهتاب
26_امیر
27_مرضیه
28_آشنا
29_آرش
30_بیتا
31_رویا
32 _من
33_محمد صبا
34_سعید1
35_سعید 2
36_آرمین
37_احد
38_الهام
39__روزبه
40_ترانه
ღ.•**•.Ar@sH.•**•.ღ41_
42_کیانا* احمد
43_شهاب
44_نیلوفر 3
45_نیلوفر 2
46_لیلی عاشق
48 _حمید رضا1
49_حمید رضا 2
50_رسپینا
51_پارسای میتیل
52_دینا
53_تیده آ
54_حسین و نگار
55_امیر و آذین
56_جوانه ی امید
57_سهیل
lonlinessisland_58
59_خانوم گل
60_سارینا
61_ لیلا
62_ژاماسب از آمل
63_لی لی
64_بامداد
71_بهنود1
72_بهنود2
73_روشنک
75_من ؛ تو ؛ ما
76_آزاده
77_رها
78_امیر متین
79_ققنوس
80_میلاد
81_آرمین 2
82_مسعود
83 _ایمان2
84_سامی
85_احمد
86_کولی
87 _میلاد2
88_سارا
89 _دلآرام
90_افسون 2
91_نیوشا
92_بهانه
93_امید2
94_فرشته
95_دخترک تنها
96_مهرداد
97_فاطمه
98_عباس کمالی
99_دو عاشق
100_خاطرات سنم
101_جوجو پرطلای آبجی
102_سعید4
103_سمیه
104_باباقور قوری
105_ایران سردرگم
106_شیرین
107_سپیده
108_عقیل
109_نرگس2
110_ladybird

RSS

POWERED BY: Blogfa
POWERED BY: Mihanblog