تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

بالا نوشت: خدای من باورم نمی شه

اول بگم ما اومدیم ویلا، فک نکنین خوش گذشته ها نه بابا

از اون موقع تا الان کارگر بوده ، تازه رفتن

هنوزم شام نخوردیم.....

حالا اینارو ولش ، وبم خوب شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

این اکان نمیداره!!!

نکند شکایت نامه ی من را آقای شیرازی خوانده باشد!!!

چون روز  دوشنبه ۱ شکایت نامه ی بلند بالایی برایشان نوشتم

حیف که ازش کپی نگرفتم!!!!!

نه بابا دلتان را خوش نکنید، وب امیدم برام باز شده

نیدونم بلاگفا قاطی کرده یا داره خوب می شه

به هر حال امیدوارم خوب بشه

بر گزردم به خونه ی خودم

اینجا خوشل تره

 

شماره حسابی رو که نوشتم از روز نامه ی اعتماد ملی مورخ ۲۸/۱۱/۱۳۸۶

می تونین ببینین

اعتماد ملی

در ضمن توی متن زیر اگه بخونین مشخصه

در ضمن می تونین برای اطمینان بیشتر از منابعی که آگاه ترن اطلاعات  بیشتر کسب کنین

توی جام جم  دیروز هم اشاره ای به این مو ضوع کرده

قسمت ویژه نامه ی نسل ۳

 

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:5 توسط نارسیسا |

سلام

خوبین

این وبمو

با تمام خاطراتش می بندم

آدرس جدیدم اینه:

دفتر خاطرات

 

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:42 توسط نارسیسا |

 

روز دوشنبه بعد ناهار ، خواستم کمی بخوابم که مامیم تماس گرفت و گفت: عمه مهرگانم

تصادف کرده!!!!

به اینصورت که صبح ، وقتی در حال پیاده شدن از ماشینش بوده ، درست روبروی دبیرستانی که درس میده

( عمم دبیر ریاضیه) ، یهویی 1 دونه موتوری میاد و با شدت میزنه به عمم!!!!

متأسفانه در اثر این تصادف عمم با صورت می خوره به جدول کنار و دندونای جلوش آسیب می بینه

بعدم از هوش میره!!!!!!

خوش بختانه ، آسیبی به سرش وارد نشده و خونریزی داخلی ایجاد نشده

الانم بهوش اومده اما دست چپش و 2 تا از دندوناش شکسته!!!!!

به هر حال تا مامانم اینا رو گفت: من دق کردم !!!!

از اونجاییکه مهیار عمومم در اثر سانحه ی تصادف فوت کرده ، اونم تو سن 25سالگی!!!!!

دیگه از هر چی تصادف و اینا وحشت می داریم!!!!!

بعد اینکه اطمینان پیدا کردم ، عمه ام حالش خوبه ، یکمی خیالم راحت شد!!!!

خواستم بیام نت که ، دیدم ای بابا دوباره وبم مسدود شده!!!!

دیگه مثل اونباری گریه نکردم!!!

آخه اولین بار که وب rud مسدود شد ، خرداد بعد برگشتن از سنندج بود!!!

اون موقع چون اولین تجربه ام بود، چنان شوک بهم دست داد و ناناحن شدم

کلیم گریه کردم!!!!

اما اینباری گریم نگرفت، اما خخخخخخخخخخخخخیلی دلم گرفت!!!

آخه ممکنه من توی پست هام به موضوع هایی اشاره کنم ولی به همه رمز داده شده

به هر حال مهم نیست چرا و برای چی مسدود شدم !!!!

اگرم به خاطر لوگو هام باشه ، بازم برام مهم نیست

چون گذاشتن این لوگوها برام بیشتر از وبلاگم اهمیت داره!!!!!

اگرم باز مسدود م کنن، از گذاشتن لوگوها دلزده نمی شم، همچنین از طرز نوشتنم!!!!

به هر حال ، برای امیر زنگیدم، تا اون با ip خودش بره ، وقتیم که امیر گفت: مشکلی نیست و میره

بهش گفتم: با کارت برو!!!!

وقتی با کارت رفت، متأسفانه برای اونم مسدود نشون داد!!!!

امیر گفت: نارسیس تو پست بده ، من می خونم!!!!!

بعدم هی خندید هی خندید!!!!

منم 1 دونه از همون جیغای خوشل کشیدم و گفتم:امیر!!!! من شوخی ندارماااااااااااااااااااااااا!!!

قبلنا با ip امیر می تونستم راحت برم ، اما به دلایل مخابراتی دیه نمی تونم از اون ip

استفاده کنم!!!!

به هر حال نشستم 1 دونه وب دیگه زدم ...

خوبه که تمام آرشیومو داخل فلش و cd دارمشون و save کردمشون!!!!

تا امیر بیاد ، من مشغول پست دادن بیدم....

هم با نوت بوک ، هم با اون کامپیوتر قبلی دونه دونه پست هامو می دادم!!!!!

البته با 1 دست دیه به مهیار املاء شبشو می گفتم، با اون یکی دستم با ماهان لوح جدیدش رو کار می کردم

و عدد 3 رو بهش آموزش می دادم!!!

و با بقیه ی دستامم ، برای مهیار سؤال ریاضی می گرفتم!!!

برای شامم ، امیر خودش همون غذای معروفش رو درست کرد و خوردیم!!!

بعد شامم اینقدی خسته بودم، بعد خوابیدن بچه ها ، امیر فیلم سنتوری رو گذاشت تا با هم ببینیم!!!

منم بابت عمم و وبلاگم نانا حن بیدم ، هی پشت هم اکش ریختم و فین فین کردم...

آخرش امیر ، برام 1 دونه کلینکس آورد و منو گرفت تو بغلشو گفت: من که کنارتم

تو چرا می اکشی؟!!

منم گفتم: برای تو که گریه نمی کنم که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روز 3 شنبه بازم پست هامو دادم ، دیدم اینجوریا نمی شه!!!

به خاطر همین برای الهه و حنانه زنگیدم و گفتم: بیاین کارتون دارم!!!

اونا گفتن: کار دارنو ، می خوان برن بازار و ....

گفتم: فیلم سنتوری رو دیدین!!!

اون دو تا هم گفتن: نه!!!!!

منم گفتم: دارمش!!! دوست دارین بیا تا برات بریزم تو cd

بعدم گفتم: دارین میان نوت بوکتان رو هم بیاورید!!!

اون دو تا گفتن: اونو واسه چی!!!!! بعدم گفتن: برامون بریز داخل فلش میریم خونه می بینیم!!!

من گفتم: نمی شه ممکنه ، فلشتون ویروسی باشه!!!

گفتن: خوب بریز تو ی cd من بازم گفتم: نوچ ممکنه که شما ویروس داشته باشین!!!

به هر حال کلی زور زدم تا راضیشون کردم که بیان!!!

وقتیم که اومدن ، محترمانه ازشون خواستم که بشینن ، مثل دخمل خوف برام پست بدن!!!!!

دیگه تا قبل ظهر همه ی آرشیوم منتقل شد ، فقط تیر و مرداد و آبانش موند ، که گفتم: اون دو تا رو

خودم میدم!!!!!

برای ناهارم ، خواستم از بیرون بگیرم، که اونا گفتن: نه!!!

منم گفتم: پس براتون املت درست می کنم!!!

اونا هم گفتن: نمی خوریم!!

منم تهدید کردم ، اگه نخورین ، مجبورین غذای 2 روز پیشمون که اضافه اومده

از همون براتون بریزم تا بخورین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون بیچار ه ها هم به املت رضایت دادن!!!1

بعدم 1 نسخه از فیلم سنتوری رو بهشون دادم ، درضمن شماره حساب داریوش مهرجویی رو هم

بهشون دادم و گفتم: چون این فیلم مجوز قانونی نمی داره!!! و کپی رایته!!!!

به این شماره حساب پول بلیط تان را واریز نمایید!!!!

اون دو تا هم گفتن: نارسیس خیلی رو میداری !!!

با اون ناهارت !!!!!

بعدم گفتن: به دلیل کار اجباری ، قراره برن به یونیسیف شکایت کنن!!

منم خندیدم و گفتم: قبلنا نی نی بودین حرفتون خریدار می داشته!!! اما الان 1 نی نی

تو شکمتونه!!! حالا اون می تونه شکایت کنه!!! اما شما دیه نه!!!!

اون دو تا هم خواستن منو بزنن ، که کلی بدو بدو کردیم ، این وسط خوردم به فنجونای ناخمنم و

3 تاش شکست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

سرویسم بهم خورده بید!!!!!!

برای شبم رفتم ، خونه ی یکی از دوستای امیر!!!!

امیر و دوستش و چند تا دیگه از دوستاش رفتن تو 1 اتاق دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من و 2 تا دیگه از خانوما و مادر همون دوسته موندیم تو سالن!!!!!!!!!!!!!!

آی من حرص خوردمو می خندیدم!!!!

امروز غروب ، امیر که اومد ، می خوایم بریم دریا کنار....

چون فردا هم تعطیل می باشد ، قرار است برای اولین بار برویم در ویلا ی خودمان!!!!

آخرین فتوای بن لادن هم اینست که دیدن عکس نارسیس اگه

به چشم برادری خواهری باشد مورد ندارد

اما اگر به چش بی ناموسی باشد حرام بیده و حکم قتل واجب می باشد!!!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

امروز تفلد مهران اورجینال عزیزه

تفلد ۲۴ سالگیت مبارک باشه داداش جون جون جونم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مهربانو ی عزیزم منو به مسابقه ی موزیک دعوت کرده!!!

که ۷ تا از خاطره انگیز ترین آهنگ هایی رو که شنیدم بگم!!!!

۱: پرنده و یار دبستانی فریدون فروغی و بقیه ی آلبومش بدون استثناء

۲: طاقت دل ، بی تو و یاور همیشه مومن داریوش و بقیه ی آلبومش بدون استثناء

۳: سقف فرهاد و بقیه ی آهنگ ها یش

۴: تایتانیک سیلن دیان

۵: جزیره و عسل بانوی سیاوش قمیشی

۶ : تمامی آهنگ های محسن چاووشی بدون استثناء

۷: دو پنجره ی گوگوش و بقیه ی آهنگ هایش

البته نمی شه گفت: کامل گفتم: من همه ی آهنگ ها رو دوست دارم وبرام جذابه

اوه !!!! یادم رفت کریس دی برگ رو هم بگم

فرامرز اصلانی هم یادم رفته بید

اندی هم بعضی ترانه هاش

حمید عسکری

راستی رضایا و کراوات

............................................

میدونم خوب ننوشتم ، چون ممکنه ۱ آهنگ در یک لحظه ی خاص ۱ احساسی رو در من ایجاد کنه

که دیگه تکرار نشه و الانم به یادم نمونده باشه!!!!

 

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس عالمه

تفلد دینا جونمم که نیدونم کیه مبارکه اما چند روز دیگست

وبت برام مسدوده خانومی

بی معرفت نیستیماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

***** روزنامه ی اعتماد ملی مورخ ۲۸ بهمن مراجعه کنین

اینم شماره حساب

حساب مشترک داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند،

۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵ بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد ۰۳۲  

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:16 توسط نارسیسا

 

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد

 

 

وب من برای من باز نمی شه

شاید به خاطر کارت هایی که استفاده می کنم به هر حال  من نمی تونم وب خودمو ببینم

الانم دارم فک می کنم تا برم ۱ وب دیه بزنم اینجوری که شما نبشته های منو بخونین خودم نه

 که نمی شه

 

حالا بعدا" میام خبرتون می کنم

فقط اونایی که می تونن ببینن

برام کامنت بذارن ببینم کدوم قسمت ها مسدود شده

کجا ها می تونن بیان

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس عالمه

 

خرابکاری شد

ببخشین کامنت هاتون پلکیده شد

اشتباهی پستو حذفیدم

بر می گردم

 سنجد:

بابا جان از خودتان حسودی درنوکنین ما مهم شدیم ، چون


مسدودمان کرده ان


فک می کنیم این فیل ترینگ از نوع مخابراتی باشد


چون در بعضی نقاط قابل رویتم بعضی جا ها هم ما رو نمی بینن


مهم اینه که خودمان خودمان را نمی بینیم

البته امیر می تواند چون IP امیر محدودیت نودارد

اما من نیتونم پستامو بعد دادن ببینم

هان این جمله نکته ی انحرافی می داره


وبلاگم مسدود شده مدیریتم که بازه، فقط وبم باز نمی شه!!!!!

افتاد الان!!!!!

برمی گردم با ز هم!!!

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:18 توسط نارسیسا |

دیروز خواستم یکمی بخوابم ، هنوز چشامو رو هم نذاشتم که ماهان اومد

بعدشم دوباره رفتم رو تخت...

اینقدی ماهان اومد و رو سر و کولم پرید تا مهیارم اومد....

ناهارشون رو که دادم ،رفتم رو تخت تا حداقل بتونم 1 نی نی بخوابم!!!!

فک کنم 10 دقیقه ای خوابیدم ، بعدم توی خواب عمیق ، یهویی صدای وحشتناکی اومد و جیغ بچه ها!!!!

سریع از جام بلند شدم، اینقدی هم تپش قلب و عرق کرده بودم، چون یک هویی از جام بلند شدم!!!

اومدم پایین دیدم بچه ها توپ رو زدن به لوستر و متأسفانه یکی از شمعی هاش شکسته و بر اثر

شکستن شمعی کنتور خونه پریده!!!

منم رفتم فیوز بالا رو زدم ، دیدم نه بابا هیچ خبری نیست

دوباره رفتم پایین و از کنتور اصلی فیوز رو زدم دیدم 1 لحظه برق اومد و دوباره کنتورمون پریده شد!!!!

گفتم: لابد فیوزمون مورد داره!!!

مثل همیشه رفتم سراغ جفعبه ابزار و شروع کردم به مهندسی!!!!

روز مهندسی در من هم اثرگذاشته بید!!!!

فیوزای قبلی رو همشو تعویض کردم و رفتم دوباره فیوز اصلی رو بزنم

دیدم خاک عالم چنان جرقه ای زده بید که!!!!

دیگه هم نه روشن شد نه هیچی!!!!!

اولش شوک بهم دست داده بید ، اما درکمال آرامش و خونسردی رفتم برای امیر زنگیدم!!

امیرم عصبانی شد و گفت: 1 سوزنو میندازی تو چاه ، اونوقت می گی برو دربیارتش!!!!

بعدم بهم گفته کرد ، چرا سرخود میری سراغ لوازم برقی!!! آخه تو از برق چی میدونی؟!!!

گفتم: ها!!!! توهین نکن !!! همیشه من درستش می کردما ، یادت نره!!!!

این دفعه حالا پیش اومده!!!!!

امیر گفت: زنگ میزنه برای احسان تا برقکار بیاره!!!!

تا احسانم که بیاد دیگه ساعت 4 شده بید!!!

ما هم توی اون مدت ، زیر نور اضطراری اوموراتمان را می گذراندیدیم!!!

برقکار که اومد تا فیوزا رو دید ، موهاش سیخ شده بید!!!

گفت: چرا دست آدم ناشی می دین!!!!

من گفتم: ناشی چیه طرف مهندس بیده!!!!

اون هم 1 توهین آبداری به جمیع تمام مهندسین نمود!!!

من هم چون بود و نبودم فرقی نداشته بید، آماده شدم همراه ماهان رفتم بازار

به مهیارم گفتم : شیطنت نکنه و حرف احسانو گوش بده....

بین راه پشیمون شدم عوض بازار خواستم برم ، پیش حنانه ...

رفتم خونه ی داییم اینا ، زنگ واحد حنانه اینا رو زدم ، هرچی زدم کسی در رو باز نکرد!!!

برای زن داییمم زنگیدم ، اونا هم جواب ندادن

توی دلم کلی بهشون فحش های خوشل دادم!!!!

بعدم رفتم یکمی خیابون شهریارپوری ویل گشتم!!!! 1 شال خوشل هم خواستم بگیرم ،

 اما پشیمون شدم

بعدم رفتم پاساژ شهریار...

کلی تو مغازه ها چرخیدم ، تا اینکه 1 دونه تاب و دامن خوشل دیدم

بعدم چون دلم خواست خریدم اونم نه یکی ، دوتا

مدلشم یقه ی تابش 1 نوار سبز داره ، توی دومی قرمز

دامنشم کوتاه بیده ، لبشم چین وداره با همون 1 دونه نوار همرنگ

خلاصه خوشمان آمده بید!!!

برای ماهان و مهیارم کفش خریدم

همیجوری در حال گشت زدن بیدیم که حوالی قصر یخی، آرین و حنانه را دیدم!!!

بعدم برای اینکه اذیتشون کنم ، به ماهان گفتم : وقتی علامت دادم با هم دیگه بگیم

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!!

بعدم آروم آروم رفتیم پشتشون و با هم دیگه ، من و ماهان بلند داد زدیم

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!

اون دوتا هم اینقده ترسیدن که در حال سکته بیدن!!!!!

بعدم کلی آرین دعوام کرد و گفت: آدم نمی شی نارسیس!!!!

از همه جالب تر آدمای اونجا بودن که کلی خندیدن!!!!!

یکمی پیششون حرفیدم که امیر تماس گرفت و گفت: کجایی؟!!!

منم خدا حافظی کردم و اومدم خونه...

خدا رو شکر برقمون خوب شد ، من که اومدم برقکار رفته بود ، اما احسان چون کارش تموم شده بود

موند کنار مهیار، امیرم که اومد پیش امیر موند و ....

من که اومدم ، امیر گفت: اینا ، همین خرابکار هیچی سالم نمیذاره تو خونه!!

به هر چی دست میزنه!!!

احسان یکمی شد رفت ، هرچیم اصرار کرردیم بمونه ، نموند...

منم تند تند لباسای خوشلم پوشیدم و به امیر گفتم شونصد تا ازم عکس بگیره

تو مدلای مختلف، دیگه آخراش امیر کم آورد و گفت: نارسیس بی خیال شو من کار دارم!!!!

امیر رفت بالا ، سراغ کارهاش ، منم پایین مشغول سرخ کردن سیب زمینی برای کوکو بیدم!!!

همینجورم هدفون گوشم و لباس خوشلمم تنم بید!!!!

و مشغول رقصیدن که دستم به دسته ی تابه خورد و کل محتویاتش پرتاپ شد رو سرامیک!!!!

اینقدی سریع همه چی ویل شد که من شوک شده بیدم!!!

امیراومد بیرون تا تابه ی پشت رو رو دید سرشو تکون داد با خشانت و گفت: خودت چیزی نشدی که!!

منم گفتم : نوچ!!!

بعدم گفت: حالا بشین تمیزش کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلی خسته شدم تا روغنا رو طی کشیدم و کف آشپزخونه رو خوشل کردم

آهان کلیم خوش حال شدم که لباس تازم چیزی نشده بید!!!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:12 توسط نارسیسا |

دیروز صبح ، امیر هر چی به گوشیم زنگید و مسیج داد اعتنا نکردم، چند بارم خونه

تماس گرفت، برنداشتم ، تا اینکه برام پیغام گذاشت:

نارسیس ، قشنگ ، نمی خوای گوشی رو برداری؟!!!!

منتظرما!!!نارسیسا، بیا دیگه!!!!

بعد اینکه زور زدناش فایده نداشت ، دیگه نه تماس گرفت و نه مسیج....

بعدالظهر ، نسرین تماس گرفت که داره میاد پیشم...

من حدس زدم که امیر براش زنگیده و از اون خواسته که بیاد و خرم کنن!!!!!!!!!

نسرین که اومد ، همراهشم الهه هم بود...

بعد سلام و احوال پرسی اینا....

نسرین پرسید چه خبرا!!!!!!!

من گفتم: هیچ!!!!

اونم یکمی بحث سال نو و تغییراتی که توی خونه می خواد بده رو کشید

و از ما نظر خواست که خوبه یا نه!!!

بعدم بهم پیشنهاد داد که پرده ها و مبلمان خونه رو تعویض کنم و به روزش کنم

اما من گفتم: حوصلشو ندارم خوبن!!!!

اونم پرسید چرا حوصله نداری و کم کم حرفمون کشید به امیر!!!!

اونم اومد منو گرفت تو بغلشو موچم کرد و گفت: نارسیسا ، امیر، خیلی دوست داره

ممکنه گاهی وقت ها 1 چیزی بگه ، که دلایل خودشو داره اما از دوست داشتن تو کم نمی شه که!!!!

بعدم من بهش گفتم: امیر براتون زنگیده!!!

اولش سکوت کرد و بعدم گفت: آره!!!

یکمی حرف دیروزم شد و کارخونه و کتایون!!!!

نسرین گفت: نگران نباش ، پدر امیر حواسش به همه چی هست

و مطمئنا" نمیذاره بعد 9 سال همه چی از بین بره و...

فقط به خاطر یک سری مسائل حرفی نمیزنه و سکوت می کنه!!!!

من گفتم: چرا کتایون تا 1 دعوا می شه حرف کارخونه رو می کشه وسط!!!!

نسرینم گفت: ولش کن بابا ، کتایون خواهر زداده ی من مگه نیست

من همون اول با احسان کلی بحث کردم که این همه دخمل خوب ، تو فامیل زن نگیر!!!

اما حرفمو گوش نداد و پاشو گذاشت تو 1 کفش که فقط کتایون،

الانم داره چوب بی فکری خودش رو می خوره!!!

بعدم گفت: کتایون اگه خوب باشه ، مادرش نمیذاره!!!!

الهه هم یکمی حرف عکسو پیش کشید که عکسم چیزی بود که کتایون حرفشو زد!!!

بعدم گفت: چند وقت پیش رفته بود کرج ، از احسان خواست عکساشو بگیره

بعدم که اومد به احسان گفت: چقدر پولشون شده و خواسته حساب کنه

اما احسان عصبانی شد و گفت: 1 بار دیگه از این چرت و پرت ها بگی من میدونم و تو!!!!

به خاطر همین پول عکسو نداده!!!

بعدم آخه اینقده پولش کمه آدم خندش می گیره که بگه !!!!

غروب که امیر اومد و سلام کرد، 1 نگاه بهم کرد تا اوضاع دستش بیاد که هنوز

عصبانیم یا نه!!!!

منم خواستم مثل صبح خودمو عصبانی نشون بدم که خندم گرفت!!!!

امیرم اومد بوسم کرد و از تو کیفش 1 بسته درآورد تا بازش کرد

کلم شد 8 تا!!!!!!

اینقده تو دلم حرص خوردم!!!!

آخه به تو صیه ی نسرین برام 1 ست دست بند و انگشتر خرید!!!!

اینم عکسش:

بعدم گذاشت تو دستمو ، نسرین و الهه گفتن: خیلی خوشله!!!

اما من حرفی نزدم!!!!

امیر رفت بالا لباساشو دربیاره، منم رفتم پیشش ، بعدم گفت: چرا اینو خریدی؟!!!

امیر پرسید زشته!!!

من گفتم: منظورم به قشنگی یا زشتیش نیست، منظورم اینه که من طلا دوست ندارم!!!!

تو می خری منم ، مستقیم میذارمش تو گاو صندوق!!!!

چرا الکی پول اینا رو میدی!!!

بعدم برای آشتی کردن یعنی اینا لازمه!!!!بدون اینم آشتی می کردیم!!!

بعدم گفتم: دیگه تو مراسم ، تو دعوا ، تو هیچ مناسبتی برام کادو نخر!!!

امیر با تعجب نگاه کرد و بعدم خندید و گفت: آهان تفلدم نزدیکه ،

 واسه اینکه چیزی برام نخری پیش پیش اینو می گی!!!

من گفتم: نه !!! برای تفلدت می خرم ، اما برای من دیگه هیچی نخر لطفا"!!!!

امیر اومد بغلم کرد و گفت: باشه هر جور راحتی، بعدم گفت: چرا صبح گوشی رو نگرفتی؟!!

چرا این چیزا رو نوشتی!!!

کسی حق نداره به دخمل گل من تو هین کنه!!! من اجازه نمیدم!!!

گفتم: آره اجازه نمیدی!!! معلومه از کتایون!!!

امیر گفت: کتایون بحثش جداست اونو قاطی نکن ، اگه تو هم بخوای مثل اون باشی که فرقی بین کار

درست و نادرست وجود نداره که!!!!!

نسرین اینا می خواستن برن خونه ، اما به اصرار من و امیر موندن

امیرم رفت دنبال پدرش و اونو آورد...

منم برای شام کشک بادمجون درست کردم و شامی و مرغ سوخاری...

اینم از کشک بادمجون ....

من که خیلی دوستش دارم ،بچه ها هم همین ، اما امیر می گه روغن زیاد داره خوشش نمیاد!!!

اما 1 چیزی شده بید!!!!

برای شام امیر با احسان تماس گرفت تا اونا هم بیان

دیگه اونا هم اومدن و من و کتایونم با هم آشتیدیم!!!

فک کنم امروز اولین کار کتایون خریدن ست انگشتر و دستبند می باشد

تابلو معلومه!!!!!

موقع خوابم ، امیر منو برد به سمت خودش ، جوری که صورتم مقابل صورت اون قرار گرفت

و یکمی موچ و....

امید جونم وب نزدی که؟!!!!

مرغ ترشم ، نوع سبزی معطره که با گردو و انار و آلو و ... باز نیدونم

 چه چیز میز دیه قاطیش می کنن و میریزن کنار مرغ

خیلی هم خوشمزست!!!

فک نکنم اونورا از این سبزی ها باشه چون محلین!!!!

بعدم بحث کارخونه مفصل 1 وقت دیه می نویسم الان اینقدی خستم دلم می خواد سیر سیر بخوابم

اما تفاوت احسان و امیر خیلی زیاده!!!

احسان خیلی بی خیاله خیلی!!! در ضمن اهل رفاقت و دوست و...

اما امیر بر خلاف احسان هم منظمه ُ هم وقت شناس

اگه احسان بگه ساعت ۶ میام دنبالتون ، تا ساعت ۱۰ می کارتتون تازشم

اگه اونقت یادش بمونه که بیاد!!!

اما امیر وقتی گفت: ۶ دقیقا" همون لحظه میاد!!!!

قبلنم خصوصیات اخلاقی امیر رو گفتم که چجوره !!

گاهی وقت ها من لقب هیتلر رو بهش میدم!!!!

چون عین اون مستبد و منظمه!!!!

اهل رفاقت و  دوست بازی هم نیست، با هرکسی هم دوستی نداره

یکسری دوستای به خصوص خودش رو داره

اگرم کتایون گیر میده به کارخونه و حرص می خوره منظورش واقعا" کارخونه نیست

چون چیزای بالاتر و قیمتی تر از کارخونه هم هست!!!

فقط از این اختلاف اخلاقی امیر و احسان لجش درمیاد

و چون از احسان رضایت نداره لجشو سر من خالی می کنه!!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

   پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط نارسیسا |

پنج شنبه موقع ناهار امیریهو اومد خونه !!!!!

ازش پرسیدم چی شده؟!!!

اونم گفت: که از احسان خبری نیست!!!!

مو بایلش خاموشه !!!! بعدم از دیشب خونه نرفته!!!!

منم کلی ترسیدم ،بعدم اومدم سالن کنار امیر نشستم

اونم شروع کرد یکمی اینور و اونور زنگیدن ...

بهش گفتم: چی شده که خونه نرفته!!!!

امیرم گفت: با کتایون مفصل دعوا افتاده و رفته بیرون ، دیگه هم برنگشته!!!!

من گفتم: یعنی چی؟!!!!

امیر گفت: صبحی با احسان کار داشته هر چی تماس گرفته باهاش گوشیش خاموش بوده ،

 بعدم تماس گرفته با کتایون ،اونم گفته که احسان رفته بیرون نیومده!!!

یکمی که شد امیر رفت تا به دوستای احسان سر بزنه تا ردی ازش پیدا کنه...

منم یکمی از دست کتایون حرص خوردم ، بعدم رفتم گرفتم خوابیدم...

گوشیم که زنگ خورد ،بیدار شدم تا ببینم که شماره ی کیه؟!!!

چون نا آشنا بود ، جواب ندادم ...

دوباره تماس گرفت، دیگه به اجبار جوابشو دادم

دیدم یکی از مغازه دار هایی که از قبل قرار بود سرویس روز و شبمو

که ماهان زد و شکست ، دوباره برام جور کنتش!!!

ازم پرسید که عصری میام ببرمش یا نه!!!!

منم گفتم : باشه

ساعت ۴ من و ماهان آماده شدیم که بریم ، مهیار رو گذاشتم خونه بمونه!!!

با خیال راحت رفتم اون مقداری از ظرف ها رو که ماهان شکسته بود ، خواستم تک بگیرم

که دیدم، زد زیر حرفشو بهم گفت: شما سرویس کاملشو سفارش دادین!!!!

من گفتم: آقای ... عمرا" اگه من کامل سفارش می دادم!!!

من همشو دارم فقط چند تایی رو ماهان شکست اومدم تک ببرم...

اون اصرار کرد که نه من به خاطر شما آوردم!!!

دیگه اینقدی حرف زد زد زد ، منم بی خیال شدمو خواستم بر گردم ، گفت: اشکال نداره تک بردارین!!!!!

خواستم تک وردارم ، پشیمون شدم و همشو گرفتم!!!!!!

گفتم: اشکال نداره حساب کنین!!!

اومدم خونه ، دیدم امیرعصبانی نشسته رو ی کاناپه!!!

تا اومدم بگم سلام!!!!

ازم پرسید کجا رفتی؟!!!

منم بهش گفتم: رفتم سرویس ظرف ها رو که ماهان تخریب کرده ، جورش کنم!!!!

اونم سرم داد کشید که احسان معلوم نیست کجاست اونوقت تو دنبال قرتی بازی هاتی!!!!

اینقده دلم از حرفش گرفت!!!!

به امیر گفتم: من که خودم نخواستم برم که!!!

آقای... برام زنگ زد که آورده سرویسو...

منم بیکار بودم ،رفتم سراغش تا بیارمشون....

امیر گفت: ازت انتظار نداشتم نارسیس!!!!

منم گفتم: آخه چرا!!!!

کارم موردی نداشت که!!!!!

من بودم خونه هم که احسان پیدا نمی شد که!!! تازشم مگه احسان بچست که گم بشه!!!!

همینجور من و امیر در حال بحثیدن بودیم که یکی از دوستای احسان تماس گرفت و گفت:

احسان همراه چند نفر دیگه رفتن کوه!!!!

و جمعه صبح بر می گردن!!!!

دیگه خیال امیرم راحت شد ، صداشم آورد پایین ونرم نرم!!!

اما اعتناش نکردم و رفتم لباس هامو درآوردم و رفتم از تو ماشین ، جعبه ی ظرف ها رو باز کردم

چند تا چند تا گرفتم تو دستمو آوردم بالا...

دیگه وسط هاشم امیر اومد و کلشو آورد....

خواست باهام حرف بزنه جوابشو ندادم...

اومدم ظرف ها رو انداختم تو ماشین ، هر ۱ دونه ظرفی که مینداختم داخل همینجور اکشام می اومدن

بعد اونم رفتم ۱ کتاب گرفتم و شروع کردم به خوندن...

امیرم کارهاش که تموم شد، اومد پایین و گفت: چای می خورم یا نه!!!

من جوابشو ندادم...

اونم اومد لپمو کشید و گفت: نارسیس چای می خوری؟

بازم جوابشو ندادم!!!

رفت و خودش چای دم داد و دوباره اومد اینقدی لپمو کشید و بوس و لب و ...

تا اینکه خرشدم بازم!!!!!!!!!

فقط بهش گفتم: امیر خیلی نامردی!!!! خیلی زیاد تر از اونیکه فک می کردم!!!

بعدم گفتم: اینقده که خانوادت برات مهمن ،من نیستم!!!!!

امیر گفت: این چه حرفیه که میزنی!!!

منم گفتم: واقعیته!!!!

تو اگه قد سوزن منو دوست داشتی اون حرف ها رو بهم نمیزدی، تازه منم گفتم

قضیه رو که آقای.... تماس گرفته بود!!!!!

بعدم گفتم: تنها اینا نیست که ، من خونه ی خیلی از فامیلات خوشم نمیاد

اصلنم دوست ندارم بیام ، اما به خاطر تو میام

اما تو چی؟!!!

الکی پاپیچ بابک شدی و تو جمع خونوادگی هم حاضر نمی شی !!!!

منو دوست نداری امیر!!! حرفات همش از رو عادته!!!

وکلی حرف های دیه...

دیگه آخراش اشکام هم اومدن، امیر اومد دوباره بغلم کرد و کلی لوسمو ناز که

به خدا قسم به شرفم قسم که اینطور که فک می کنی نیست!!!!

بعدم گفت: نارسیس حساس شدی!!!! تو جات تو قلبمه اون بالا بالاهاش!!!!

بعدشم گفت: نارسیس !!!! اون حسی که من بهت دارم کاش قابل بیان بود تا تو متوجه می شدی

که کسی نمی تونه جای تو رو توی قلب من بگیره!!!!

کلی از این دست حرف های خوشل موشل تا اینکه منم با هاش آشتی کردم

و قانع شدم با حرف هاش!!!!

صبح جمعه ،نسرین تماس گرفت و گفت: احسان اومده اونجا و ما هم بریم خونشون ، پدر امیر کار داره!!!!

دیگه تا بلند شیم ساعت شد 12...

وقتیم رسیدیم اونجا کتایون هی چپ چپ نگام کرد ، محلش نذاشتم !!!

بعد ناهار ، 1 چیزی تو مایه های جلسه تشکیا شد و پدر امیر از کتایون پرسید که

سر چی با احسان بحثش شده!!!

اونم بدون رودر بایسی گفت: شما بین بچه ها فرق میذارین!!!!

بعدم گفت: چرا امیر باید تمام درآمد کارخونه رو برداره!!!!

دیگه آخراش به ماشین جدید و ویلا هم گیر داده بید!!!

دیگه از همه بد تر گیری که به الهه داد!!!

به الهه گفت: چرا این میره عکس می گیره، پول چاپشو شوهر من باید بده!!!

وقتی این حرف ها رو میزدا احسان می خواست کلشو بکنه ازته ،

اینقده خودشو کنترل کرد تا حرفی نزنه!!!!

الهه قهر کرد و خواست بره ، پدر امیر بهش گفت: بشین !!!

اونم مجبور شد بشینه!!!!

احسانم که خواست حرف بزنه ، گفت: خسته شدم !!!

خیلی تحملش کردم ، اما این درست بشو نیست!!!

بعدم گفت: همه جوره دارم راه میام و به حرفش گوش میدم اما اون باز بهانه میاره!!!!

بحث کارخونه که می شه آی من کفرم درمیاد هیچکی حرفی نمیزنه جز کتایون!!!!

آخرش با همین سوسه بازی هاش اینو از دستمون درمیاره!!!!!!

پدر امیر یکمی سرشون داد کشید که شما دوتا رفتارتون عین بچه هاست!!!

بعدم به کتایون گفت: خجالت نمی کشی!!!

پول عکس نهایتا" شده باشه 10 تومن !!!!! بعدم گفت: دارین نفس می کشین به پشتی منه!!!!!

اونوقت واسه من خوش رقصی می کنین!!!!!

درباره ی کارخونه حرفی کسی نزد، هیچکی ازمم نخواست من حرف بزنم!!!!

اما من شروع کردم به حرف و گفتم: اون کارخونه پیشنهاد امیر بوده ،

تمام کارهاشو تا الان امیر انجام داده!!!!

درسته زمینشو پول اولشو نداشته اما این دلیل نمی شه که!!!!

بعدم به کتایون گفتم: خوب اینکار رو اگه احسان شروع می کرد ،

بابا نه تنها مخالفت نمی کرد کمکشم می کرد

بهش گفتم: شوشوی خودت نخواسته!!!!!

بعدم به پدر امیر گفتم: مقصر شمایین که حق و حقوق هر کسی رو مشخص نمی کنین!!!!

اینجوری دیگه هیچ حرفی نمی مونه!!!

کتایونم بهم گفت: که امیر بی عرضه تر از این حرف هاست، پول بابا اونو تا الان برده جلو

دیگه یکی اون ، یکی من!!! تا آخرش 1 داد محکم پدر امیر کشید!!!!

امیرم کلی بهم چشم غرّه رفت و گفت: من در قبال کارخونه هیچ حق قانونی ندارم!!!

و گفت: که نارسیسا چرند می گه!!!!هر وقت بابا خواست می تونه ازم بگیرتش!!!!

بعدم به کتایون گفت: اینقده در خودم عرضه می بینم که با دست خالی دوباره شروع کنم

تا دهن امثال تو بسته شه!!!

احسان هم به حرف اومد و گفت: این کارخونه حق مسلم امیره و شروع کرد به دفاع از امیر!!!

کتایون قهر کرد و خواست بره که از اون داد های خوشل خورد

عوضش هر چی دلش خواست بهم گفت!!!!

من خواستم جوابشو بدم ، امیر داد کشید نارسیسا!!!

منم حرصم دراومد و گفتم : اون هر چی دلش می خواد بهم می گه ، به خونوادم توهین می کنه

هیچکی بهش نمی گه بالای چشت ابروئه

اما تا من میخوام ازخودم دفاع کنم، هزار تا آدم پیدا می شه!!!!

بعدم بلند شدم که برم اتاق الهه ، هرچیم پدر امیر داد زد که نارسیس بشین ، اعتنا نکردم!!!!

الهه هم پشت سر من اومد

یکمی پیش الهه اکشیدم، اونم گفت: کتایونو ولش !!!! بهم گفت: ندیدی که پول عکس منو رو کرد!!!!!

بعدم کلی چیز میز گفت: تا من بخندم، هر چند خندم نیومد ، اما اکشامو تموم کردم

در اتاقم کلید کردیم تا کسی نیاد تو...

الهه داشت با نوید تل صحبت می کرد...

منم رفتم سراغ کمدش و چشم افتاد به آلبومش!!

همینجور ورق میزدم 1 عکسی از خودم دیدم ، که خودم ندارم!!!

خیلی خوشم اومد و بهش گفتم برام اسکن کنه و بده بهم....

تا اسکن کنه ، اون طرفم امیر اینا همچنان در حال بحث کردن بیدن!!!!!

من و الهه هم کلی نشستیم حرف های خصوص موصوص رد و بدل کردیم و می خندیدیم!!!

که امیر خواست بیاد داخل، در قفل بیده، در زد!!!!

الهه خواست در رو باز کنه به الهه اشاره زدم و گفتم: ولش کن!!!

امیر عصبانی شد و گفت: الهه در رو باز کن!!!!

دیه الهه از ترس تدر رو باز کرد ، بعدم خودش رفت بیرون

امیر اومد تو درم بست ، اولش نرم نرم حرفید، بعدم دید که من محلش نمیذارم

با خشانت حرفید و....

من بلند شدم که از اتاق برم بیرون، گوشه ی اتاق گیرم انداخت و دستاشو زد به دیوار و حبسم کرد!!!

منم سرمو انداختم پایین و به حرفاش گوش نمی دادم!!!!

تا اینکه حسابی جوش آورد و گفت: سرتو بالا کن و به من نگاه کن!!!!!!

از ترس سرمو بالا کردم ولی تو چشمش نتونستم نگاه کنم ، به خاطر همین هی پشت هم پلک زدم!!!!

امیر گفت: نارسیسا بار آخرت باشه درمورد کارخونه صحبت می کنی!!!!!