تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

بالا نوشت تر تر:

اکشال نداره آقای فرهنگی ، ما  از طرف خودمون می بخشیم

برای آدما و فهم و شعورشون ارزش قائل بشین لطفا"!!!!

همیشه نیمه ی خالی رو نبینیم ، عوض اینکه از اون دید بررسی می کردین

می تونستین اینطور برداشت کنین ۱ جو خودمونی و صمیمیه

که همه خدا رو شکر ظرفیت و جنبشونم بالاتر از این حرف هاست!!!!

وب خونوادگی اینجوره دیگه یا شایدم من فکر می کنم اینجور باشه

در مورد سیاست و ایرانی بودنم که گفتین اشاره نکردم

من از اعتقادات خودم تحت هر شرایط می نویسم و دفاع می کنم

چون شما منو با دید خوبی ندیدین به نظرتون اومد نوشته هام با این دو مورد منافات داشته و داره

اگر نوع برداشت تون به موضوع فرق می کرد شاید ایرادی به تداخل این موضوعات بهم نمی دیدین

اگر روزی بدونم نو شته هام تاثیر منفی به آریایی بودن یا هر چیز دیه ای میذاره

مطمئنا" حذفشون خواهم کرد......

لطفا"  جای دیه و وب دیه ای رو خوندین زود قضاوت نکنین

شاید اون فرد لابه لای پستهاش هدفی رو مد نظر داشته باشه

فقط کافی عوض سطحی نگری به عمق نوشته پی ببریم

امید جونم وبت چی شد!!!!!!

امروز خواستم آپ کنم فرصت نمی شه

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس عالمه

بالا نوشت تر:

در مورد غلط املایی اینقدر زیاده که حوصله ی ویرایش نمی داریم

البته بیشترشم به خاطر کیبوردمه ...
 اون شعر رو خودمم کاملشو می دونستم اما دقت کرده باشین نوشتن جملات

 من به صورت عامیانه و خودمونیه
و اون شعر ر.و خواستم به صورت عامی تر بنویسم
بعدم اینکه کی راه راست رو می تونه تشخیص بده و کی بد به عهده ی خوانندست
من تا الان یادم نمیاد تو نوشته هام رفتار نامانوسی رو تبلیغ کرده باشم

 و از کسی خواسته باشم برای انجامش

شما می گین در مقام توهین نبود ، اما شما به من لقب هرزه و ترویج هرزگی دادین!!!!!

بالا نوشت:

بابا حدس هاتون همه اشتب بیده

از همه جالب تراینه که رفتین تا  بچه دار نشین بیده!!!!!!!!!!

بابا کار ما اصلا" توی این تریپ حرف ها نبیده

بهترین کار اینه که حدس نزنین و بی خیال شین

*** دخنرک جونمقربونت برم خانومی

  از اسپری خوشم نمیاد هم از بوش ، هم اینکه لک می کنه

سرخ کنمونم تفال بیده  سفید آبیazura

بعدم تایمر داره که هیچ وقت استفادش نمی کنم

چون همون اول افتادو خراب شد

 آسانسور  هم نوداره

***بترس از آنکه تأییدت می کند نه آنکه تکذیبت می کند!!!!!! از نارسیس کبیر!!!!!

یک شنبه برای ناهار بچه ها خواستم غوره بادمجان و مرغ بپزم....

بعدم مرغا رو انداختم داخل سرخ کن و خودمم مشغول صحبت با مامی

که یهو جیز جیز جیزو دود !!

نگاه کردم سمت آشپزخونه دیدم واویلا اینقدی دود کرده که چشم چشمو نمی بینه!!!!

سریع گوشتارو در آوردم ، بعدم پنجره ها رو باز کردم تا هوا بیاد داخل...

خوشبختانه 1 طرف گوشتا سوخیده بید!!!

بعدم فک کردم بچه ها عمرا" اگه بفهمن که چه خبره ، همون رو انداختم داخل خورشتشون!!!

اونا هم که اومدن و براشون غذا رو کشیدم و آوردم!!!

هر 1 دونه که می خوردن نق میزدن که این چقدر تلخه آخه!!

منم گفتم: کجاش تلخه غذا به این خوبی!!!!

بعدم گفتم: حتمی به خاطر بادمجوناست !!!! این فصل بادمجونا یکمی تلخن!!

اون بیچاره ها هم خوردنو بعدم منتظر وایستادم تا ازم تشکر کنن!!!

مهیار گفت: دستت درد نکنه اما ماهان گفت: غذات سوخیده بید!!!!

بو می داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

غروب که امیر اومد ، ازم پرسید شناسنامه ام کجاست ، برای زدن سند ویلا...

منم رفتم داخل کمد ، گاو صندوقمون داخل کمده

آهان وقتی وارد کمدمون می شیم شیشکی نمی بینتش ، سیکرته!!!!

به هر حال رفتم شناسنامه رو درآرم که از تو wc اتاقمون یک سوکس چاق و چلّه اومد بیرون!!!

منم تندی رفتم بالاترین قسمت کمد

و هی پشت هم جیغ کشیدم!!!!

اینقدی که امیر بدو بدو اومد بالا و گفت: چی شد!!!

منم سوکسه رو بهش نشون دادم

اونم گفت: محاله بکشتش!!!!

بعدم رفت پایین و برام جارو آورد و گفت: خودت خلاصش کن!!!

اولش کوکچولو گریه کردم تا دل سنگش به رحم بیاد، اما هر چی زور زدم فایده نداشت

تا اینکه جارو رو برداشتم و رفتم گوشه ی اتاق د نبال سوکس ،

 اینقدر به تختمون ضربه زدم تا از اونطرفش در ایمد

بعدم شونصد بار محکم زدم روش

حالا هر ضربه ای که من میزدم ، عوض اینکه بخوره به سوکسه ، می خورد اینور و اونور

امیرم دستاشو به کمرش زده بود و پشت هم می خندید!!!

و می گفت: بزن تو سرش ، چرا درست جارو رو نمی گیری دستت ،

بعدم بهم گفت: چشات آستیگماته لابد!!!!

من که حرصم در ایمد واقعی، محکم زدم به سوکس ، اینقدی که محتویاتش هم ریخت رو موکت!!!!

بعدم که کشتمش ، امیر حسابی دست زد و اومد بوسم کرد و گفت: زنده باد نارسیس قهرمان!!!!

برای مهیار کلی تحقیق انجام دادم بابت درس آزاد کتاب بخوانیم!!!

آخرش وب آرمین گل رو باز کردم و درمورد اخوان ثالث نوشتم...

از همه بد تر شاممون بود ، برای شام کتلت می پخیدم که احساس کردم چیزی روی مو هام راه میره،

سرمو که تکون دادم 1 عنکبوت افتاد توی روغن داغ و سوخید!!!!!!!

مجبور شدم همه ی کتلت ها رو بریزم دور دوباره درست کنم...

ببینین کتلتام اینقده خوف شده بود... نه وا رفت نه سوخید نه پخید!!!!

عسکشم براتون نمیذارم جیز شه دلاتون!!!!!

بچه ها که خوابیدن ، من و امیرم یکمی بیدار موندیم ، حرفیدیم...

تمام مدتی که امیر صحبت می کرد ، منم عین گنجیشکای تیر خورده ی بال شکسته ی

 زخمی تو برف مونده بی غذای

اسیر بخت بخت بینوا نیگاش می کردم!!

موقعی که امیر جدیه اصلا" نمی شه باهاش شوخی کرد ، تحت هیچ شرایطی!!!!

به خاطر همین ، منم وقتی اون بحث های .... می کنه جدی می شیم و خشن!!!!!!!!!!!!!!!!

صبح با هم رفتیم کارخونه ، امیر ازم قول گرفت که اینور و اونور نرماااااااااااااااااااااااااااااا

منم قول دادم که جایی نرم....

یه کوچولو اومدم نت ، بعد اونم خودمو به بازی مشغول کردم

امیرم که کارش خلوت تر شد، اومد آمار های ماه بهمنو نشونم داد و گفت : اگه کار نداری

ببر تو اکسل (excel )...

منم هر چی گفت: اجرا کردم ، خدای من این دو ماه خیلی نزول داشته......

بعدم که شیفت صبح تمام شد، همه رفتن برای ناهار...

امیرم اومد پیشمو ، حسابی از نتیجه ی کار خوشش اومد و گفت:

نارسیس آخرش باید بیای پیش خودم...

بعدم سیستمو خاموش کرد و رفت از تو کشوی میزش 1 بسته ی خوشل در آورد و

دستاشو گذاشت دور گردنمو لپمو موچ کرد و گفت: روزت مبارک بانو!!!!

اینم تصویر موچول شده تا برادران و خواهران عزیزمنحرف نشون

بعدم خودش بسته رو باز کرد و از توش 1 گردنبند درآورد و خواست بذاره دور گردنم

منم اینقدی وول وول خوردم که امیر گفت: تکون نخور وگرنه گازت می گیرماااااااااااااااا

که یهویی صندلی از عقب ول شد و افتادم زمین!!!!

امیر کمکم کرد و گفت: چیزیت نشد که؟!!!

منم گفتم: نه !!! اینقدی شونم و تنم درد گرفت ...

بعد از اینکه بلند شدم امیر رو بوسش کردم و ازش تشکر کردم

فک نمی کردم چیزی شده باشه ، اما صبح که بیدار شدم متوجه شدم شونم کبود شده!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد اونم با هم رفتیم بیرون ناهار بخوریم...

ناهارمون رو که خوردیم ، موقع برگشت چند جایی رفتیم که سیکرت بید!!!!

آی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ممنونم ازت بابت همون چیزی که انجامش دادی

خداجونم ،بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس عالمه

بعد اونم دوباره ایمدیم کارخونه ....

تو مسیر اومدن اینقدر ذوخ ذوخ کردمو رقصیدم تو ماشین ، که حواس امیر پرت شد چنان ترمزی گرفت

که من مثل توپ قل قل خوردم زیر صندلی!!!!!

در جا امیر وایستاد ، بعدم دستاشو گذاشت رو فرمون و از اون نگاه های خشماگین بنده کش

جوجوکش بهم کرد که من عین دخمل خوف نشستم روی صندلی تکونم نخوردم تازشم از همه مهم تر

کمربندمم بستم!!!!!

وقتی رسیدیم کارخونه،

امیر رفت دنبال کارهاش ، منم یک کوکچولو خوابیدم ، کار امیر که خلوت تر شد

رفتیم یکمی اطراف کارخونه دور زدیم ، منم از رودخونه کلی عکسیدم

این همون رود خونست که من افتادم توش

اون کناریم عکس شونمه...

دیگه تا بیایم خونه ساعت 5 خوردی شده بود،

نسرین جون طبق معمول زحمت کشید و از بچه ها نگهداری کرد، درضمن

آذر خانومم اومده بود برای نظافت ...

ما هم که اومدیم آذر خانوم رفته بود ، نسرینم یکمی نشست پیشمون

یکمی قربون مربون امیر و من رفت

البته بیشتر قربون امیر رفت تا من!!!!!

اومدم خونه ، یکمی از مهیار علومشو پرسیدم، بعدم که دیدم خوب جواب نداده

دوباره اصرار کردم که بره بخونه ، البته این کتاب کمکیه .........

علوم درسیشو بلد بود ، اینو همینجوری گرفتم تا یکمی مخش راه بیفته....

بعد شامم که بچه ها خوابیدن ، ایمدم کنار امیر

امیر هدفون گذاشته بود تو گوشش ، داشت موزیک گوش می داد

منم که اومدم گرفت تو بغلش و هدفون رو گذاشت تو گوشم

منم احساساتم به قلیان افتاد و اکشی شدم!!!!

بعدشم از امیر بابت روز خوبی که داشتیم تشکر کردم ،

همچنین بابت همون موضوع که به خواست خدا انجام شد...

ببخشید که نمی تونم بگم چیه!!!

ریز ترین دیالوگ ها چیزای طبیعی و پیش پا افتادست

که حتی بین دو تا دوست و معشوق هم ممکنه رخ بده

اینقدر مسخرست که گفتنش چیز خاصی نیست!!!

اما این موضوع جزو سیکرت های زناشویی من و امیر می باشد

که خانواده هایمان هم نمیدانند!!!

به خصوص اگر پدر امیر ، بویی ببره اول منو که مسببشم قیمه قیمه می کنه

 دوم امیر رو استیک می کنه!!!!

بعدم جفت مون رو خوراک لاشخورا می کنه!!!!

Sorry

Sorry

Sorry

Sorry

نمی شه گفت موضوعشو ، فقط اول از خدای مهربونم ممنونم که بهم این فرصت رو داده

تا بتونم به آرزوم برسم!!!!

دومم هم از امیر نازنینم ممنونم که اگر لطف اون نبود محال بود ، رؤیای من انجام پذیر می شد

بوووووووووووووووووووووووووس فت و فراوون کیلویی درهم قلمبه ی شوپول شوپول !!!!!!

جناب فرهنگی؟!!!!!!!

سلام گلم خوبی؟

چیزی که توی کامنت تون بیشتر از همه نظر منو جلب کرد سطحی نگری و دید بچگونتون بود!!!!

از نظر شما روابط یک زن و شوهر محرمانست!!!!!

اما از دید من ،چیزی محرمانست که کسی نتونه حدس بزنه و بدونه چه خبره!!!!!

ازدواج مفهموش مگه چیه!!!!!

از نظر شما محرمانست!!!

اما از نظر من این یکی از بدیهیات و پیش و پا افتاده ترین اتفاقیه که بین هر زن و شوهری

 اتفاق میفته !!!!!!

موضوعات مهم تر از اونه که می تونه محرمانه بین یک زن و مرد بمونه بدون اینکه

 کسی از اون سر در بیاره!!!!

هر چیزی دو کارست!!!!!

هم استفاده ی مفید

هم استفاده ی نادرست

با توجه به کامنت شما پس ماهواره هم نباید باشه چون ممکنه که عوض دیدن کانال های مفید ،

مردم برن سراغ کانال های سک سی

پس حتی چاقو هم نباید باشه چون عوض پخت و پز ممکنه که

آلت قتاله محسوب بشه!!!

اگر گذاشتن عکس نصفه نیمه ی من باعث انحراف می شه!!!!

پس نباید کانال های فشن و مد و غیره هم وجود داشته باشه

چون ممکنه تمامی جوون های پاک و بی گناه و معصوم مفسد بشن و برن جهنم

واویلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

حتی نباید فیلم هم ساخته بشه، چون ممکنه توی اون فیلمه آقاهه خانومه رو موچ کنه

 اونوقت یکی 18 برابر شه

حاشا، حیا کن

نوشتن یک هنره، یکی توی سیاست بکارش می بره

یکی توی اشعار و یکیم توی خاطرات

پس نباید همدیگه رو محکوم کنیم و بهمدیگه پسوند و پیشوند بزنیم چون متفاوت از ما می نویسن!!!

نریم نخونیم، ولی قضاوت هم نکنین!!!!!!

من معتقدم

هر کسی نقش خویش بیند درآب

هر کسی نقش خویش بیند درآب

هرکسی نقش خویش بیند درآب

3 بار نوشتم تا تأکییدی باشه به اونایی که مثل شما فکر می کنن

هر کسی نقش خویش بیند درآب

هر کسی نقش خویش بیند درآب

هرکسی نقش خویش بیند درآب

دوباره می نویسم تا بیشتر تا کیدد کنم روش!!!

کسی که خلافکاره ، همه رو مثل خودش مجرم می بینه!!!

کسی که دروغ گوئه ، همه رو دروغ می بینه!!!!!

کسی که هرزست، همه رو هرزه می بینه!!!!!

کسی که دزده ، همه رو دزد می بینه!!!!!!

کسی که فاسده، همه رو فاسد می بینه!!!!!

.................................................. 

هر کسی نقش خویش بیند درآب

هر کسی نقش خویش بیند درآب

هرکسی نقش خویش بیند درآب

عجبا که شما دم از روشن فکری میزنین اما طرز تفکرتون عین این حکومت خودکامه و طالبانیست!!!!!

برادر من خواننده های وب من دو جورن یکی مثل شما که با خوندن وب من

 به دلیل های روانی ممکنه دچار انحراف بشن!!!

نوع دوم هم اونایی هستن که می شینن مطالب منو می خونن

و 1 تجسم شیرینی از زندگی زناشویی پیدا می کنن

و همین هم کمکشون می کنه تا بعد ها در مراحل انتخاب همسر و زندگی مشترک

دقت کنن و ....

من نمی تونم به خاطر اون اندک بیمار روانی که با خوندن وبلاگ من دچار تهیج و

افکار مسموم می شن

اون بیشمار دوستمو نادیده بگیرم که خیلی چیزا یاد می گیرن

و خیلی چیزها به من یاد میدن

کار شما یک طرفه به میدون رفتنه و حکم دادن یکطرفست

اینم آخر حرفام!!!!!

اگر حکم باشه مست گیرن

در شهر هر آنچه هست گیرن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من با اجازت کامنتت رو پاک کردم

دلایل خاص خودمو داشته و دارم

شما می تونین خیلی راحت با زدن ضربدر وب منو ببندین و دیگه نخونین

اگرم خوندین و نظرتون رو گفتین ممنون

اما اجازه ندارین به خواننده های وب من تو هین کنین

و فک کنین همه مثل شما فکر می کنن و رفتار می کنن!!

ببین نخواستم جوابتو بدم ، اما اینقدی سریش شدی مارو به حرف آوردی!!!!!

   پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 9:41 توسط نارسیسا |

امروز بهترین روز زندگیم شد

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس عالمه

اما نمی گم چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسی

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:34 توسط نارسیسا |

از عصر ی دنبال ۱ دونه عکس توپ می گشتم تا به مناسبت

روز ارج نهادن به مقام زن ،به بانوان ایرانی تقدیم کنم

تا اینکه عزیز ی این عکسو بهم داد!!!!

؟؟؟؟؟!!!

کامنت هامو می بندم  به این دلیل که:

 این عکس واسه من کلی پیام و حرف داره

ممکنه برای تک تک شما هم معانی مختلفی داشته باشه

نمی خوام بدونم که شما با دیدنش چیا میاد تو ذهنتون

فقط خواستم ۱ تلنگر کوچیک باشه از محیط اطرافمون!!!!

آرزو مندم که روزی فرا برسه که  این قوانین ؟؟؟!!! حذف بشن!!!

 

شادم منم آن بارورترین مخلوق خدا

که با زایش هر نفسی،

می خشکد حیات من!!!

آه ای آفرینندگان  فردای زمین

دستانی را که من با تمنای مهر

پا به پا برده ام به پیش

خرد بچه ای که تاب داده ام در گاهواره ی زمین

دست هایی که گل می دهد به عشق

می برد مرا به زندان درد!!

می کشد مرا به خاک سرد!!!( نارسیسا)

****من هر عکسی میذارم شونصد تا توضیحم میدم

به قدیمی بودن عکسش توجه نکنین !!!!

به پیامش فک کنین!!!!

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:34 توسط نارسیسا

بالا نوشت:

خانومی یعنی شما تا الان پرادو ندیدی؟!!!!

اونم ماشین آرینه ، داییم زانتیا می داره

شیماجون امر دیگه ای هم داشتین در خدمتیم!!!!!!

شهناز جونم من خودم آهنگمو آپلود می کنم ، برای گرفتن آهنگ ها هم تو گوگل سرچ کنین میاد

من بیشتر آهنگ ها رو خودم دانلود نمی کنم از اینجا و انجا می گیرم

بیشتر از الهه

یکمی از هم از آرین...

خیلی کم دانلودشون می کنم

برای فرهان و الیاس نظرها تون رو خوندم هیچ جوابی براتون ندارم

یعنی دارم اما دلم نمی خواد پاسخی براتون بنویسم.....

..................................................................................

چهار شنبه رفتم خیاطی لباسامو آوردم

اون کرمه رو واسه اینکه بهتر در بیاد ،وامنشو، هم طرح بلوزش واسم سنگ دوزی کرد!!!!

خواسته ابروشو درست کنه ، زده چششم کور کرده !!!!

به هر حال گرفتم ، چون دلم هنوز لباس خوشل می خواست یکمی گشت زدم فقط تو نستم 1

دونه پیدا کنم اونم قرمز اونم جیغ!!!!!! اونم وقتی خونه پوشیدم ، امیر گفت

 جز پیش فامیلای نزدیک حق نداری جای دیه بپوشیش!!!

اومدم خونه همون دم در تند تند هرچی داشتم در آوردمو لباسای تازه رو پوشیدم

هر کدوم رو که می پوشیدم ، جلوی آینه قربون صدقه خودم میرفتمو واسه خودم موچ می فرستادم

بعدشم به خودم گفتم : ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووی

چه خانوم متشخصی زن من می شی؟!!!!

اینقدی که آخرش ، امیر خندش گرفت و اومد لپمو کشید و گفت: لباسات فوق العاده

زشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدم گفت: چرا الکی می ری میدوزی ، اونم تو فرصت کم!!!!

همینجور داشت می گفت: و منم حرص می خوردم و اندکی نی نی ابری!!!!

آخرش بهم گفت: حالا ناناحن نشو 1 نی نی خوشله!!!!!

منم بهش گفتم: نخیرم خیلیم خوشلن تو بس حسودی بهم می گی زشت شده!!!

امیر دوباره خندش گرفت و گفت: به لباسای تو حسودیم می شه نا رسیس!!!!!!!!!!!!!

پنج شنبه بچه ها رو نفرستادم مدرسه ، براشون مرخصی گرفتم، بعدم تا آماده شیم و بریم رامسر

دیگه ساعت شد 12 ، اونا هم رفتن آرایشگاه بدون من !!!!

تا آرین اینا بیان خیلی طول کشید، تقریبا" ساعت از 5 هم گذشت تازه ماشین عروس رو دیدیم...

خدای من اینقدر زشت گل زده بیدن که ما فقط می خندیدیم!!!!

آرینم وقتی که پیاده شد ، از عصبانیت گوشاش دود می کرد

مثل اینکه از قبل به حنانه گفته کرد ماشینشو بیاره بابل ، گل بزنه

اما حنانه اصرار کرد رامسر....

آنقدر زشت بید که دیگه حنانه مجبور شد سکوت کنه و چیزی نگه!!!!!!

بعدم عاقد آشنا بید ، آنقدرم طول داد و شوخی کرد

موقعی که حنانه خواست بله رو بگه چشاش 1 کوچولو اکشی شد اما سریع خودشو جمع و جور کرد!!!

موقع قند سابیدن رو سر آرین ، رضا و حامد به ترتیب سابیدن!!!

قبل از اینکه آرین بله رو بگه رضا عوضش داد زد با اجازه ی بزرگترا بله!!!

دیگه همه کلی خندیدن ، حامدم هر چی خاک قند بید رو سر آرین خالی کرد!!!

مهریه هم 1000 سکه طلا گذاشته شده بید...

بعد مو قع کادو دادن اقوام نزدیک که رسید ، منم 1 ست النگو و دستبند که براش گرفته بودم

به انضمام 2 تا تراول صدی بهشون دادم..

بعدم شام کوچمولویی خوردیم، تو این فرصتم حنانه و آرین عکسای خصوص مصوصشون رو گرفتن

البته قبل اومدنم رفتن آتلیه عکس گرفتن....

امیر خیلی دیر اومد تقریبا" ساعت 10!!!!!

به دلیل اینکه حوصله ی بابکو نداره ، تو مراسمم دیر شرکت کرد...

لباس حنانه خوب شد ، اما آرایش حنابندونش خوشل نبود..

مکآپ خلیجی براش اومد ، اما خیلی زشت بید!!!

گلشم خوشل نبید!!!

حداقل گل طبیعی بود باز 1 چیزی !!!!!

اولش قرار بیده که با گل طبیعی تاجشو درست کنه ، اما آخرش از این گل مصنوعیا گذاشت!!!!

کلی رقصیدیم!!!!

و کلی شا واش گرفتیم!!!

امیر ساعت 1 بلند شد بره خونه ، بعدم ازم پرسید : باهاش میرم یا نه؟

منم گفتم: مراسم حنابندون شروع نشده ، کجا بریم؟!!!

امیر گفت: پس من میرم خونه ،....

تا نیمه های شب مراسم ادامه داشت، بچه ها هم تا دلشون خواست بازی کردن!!!!!

راستی گروه نوازنده کنار انبار خالم اینا بیدن ، بعدم برای مراسم ، الویه درست کرده بودن

تا دلشون خواست ناخونک زدن و اصلا" معلوم نبید که این همه اولویه رو چیکار کرده بیدن!!

نه اینکه برای مهمون کم بیاد ، اما عین بختک افتادن رو الویه و .....

آخر مراسمم که حنا بسته شد، آرین یک شعر خوندو که کلی همگی ما رو این رو به اینرو کرده بید!!!

مهمون ها که رفتن ، ما اومدیم تو سالن خونه ی خالم ، یکمی آهنگ زدیمو رقصیدیم

یکی تشت آورد و روش زد و ما هم محلی رقصیدیم، کلی هم خندیدیم و اذیت و آزار رساندیدیدم!!!!

بعدم دیگه همون جا خونه ی خالم خوابیدم!!!

صبح اینقدر سر و صدا کردن تا آخرش من مجبور شدم از جام بلند شم!!!!

بعدم رفتم دوش گرفتم ، به مامیم گفتم: مو هامو سشوآر بکشه !!!!

آی من گاهی وقتا الکی به غلط کردن میفتم!!!!

مامیمم یه برس میزد به موهام سرشو که می چرخوند منم عین 1 چیزی بالا و پایین می پریدم!!!

اینقدر موهامو اینور و اونور کشید که از درد اکشام ایمدن!!!!

آخرش از دستش گرفتمو گفتم خودم بهتر می کشم!!!!

مامانمم عصبانی شد و گفت: خیلی دلت بخواد!!!!!

بعد اینکه مو هامو سشوآر کشیدم ، اومدم صبحونه خوردم و به بچه ها هم صبحونشون رو دادم!!!

دیه ساعت 10 شده بید!!

امیرم تماس گرفت تا حالمو بپرسه ، منم رفتم 1 گوشه و کلی حرفای خوشل موشل زدیم!!

آهان آرین ، حنانه رو خواست ببره آرایشگاه ، مامیم و خالم و زن دایی ، این 3 نفرخشن !!!!!!

از آرین خواستن که ماشینشو دوباره ببره گل بزنه!!!

اما ، آرین رو دنده ی لج ایمد و گفت: عمرا"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینقدر با خشانت گفت : عمرا" که من هم مثل خودش داد زدم عمرا" اونم یک چشم غرّه ای رفت و

گفت: برای کار آدم ارزش قائل نیستن!!!!!!

من گفتم: اوووووووووووووووووووووووووووووووووو چه غلطا!!!!!!

آرین بهم گفت: لطفا" می شه خفه شی!!!!!!!!

منم قهر کردمو خواستم برم بالا، آرین گفت: نارسیس ببخش نری بشینی 1 جا آبغوره

بگیریااااااااااااااااااا !!!!

اونا که رفتن ، ما هم کم کم آماده شدیم و اومدیم خونه، منم رفتم آرایشگاه...

امیر ما ها رو رسوند ، اما خودش نیومد و گفت: دیرتر میاد

ما هم رفتیم همون باغ که قرار بود مراسم جشن عروسی برگزار بشه ، آی خدا هوا اینقدی سرد بید!!!!

البته 1 نموره بارون هم زد، یکمی از مراسم فیلم گرفتم اینم ، قبل از اینکه مهمونا بیانه!!

بیب بیب

اینم مامی فولاد زره منه!!!!!

مامی جون

اینم یکمی از مراسم رقص اینا...

امیر خیلی دیر اومد ، بعدم رفت 1 طرفی نشست که دور از همه بود

کنار نسرین و الهه و نوید .....

در ضمن ،آقا نوید اومده اینطرفا!!!!

من رفتم کنارشون یکمی نشستم ، به الهه هم گفتم بیاد کنار دخملا بشینه...

امیرم منو صدا زد و گفت: مراقب باش سرما نخوری!!!

حنانه خیلی خوشل شده بید!!!

میکآپ عروسیش خیلی خوشل تر از حنابندون بید!!!!

امیر به اصرار من فقط یک بار اومد رقصید !!!!! اونم وقتی که همه داشتن با شوشو هاشونو دوست

پسراشونو داداشاشونو باباهاشون می رقصیدن !!!

اینقدر اصرار کردم که از جاش بلند شد و اومد تا برقصه باهام....

حنانه و آرینم با همدیگه رقصیدن و فامیلا بهشون شاواش دادن

پدر حنانه و داییمم اومدن با خالم و زن داییم با هاشون رقصیدن و پول ریختن...

منم پریدم وسط کلی کاسب شدم!!

اما متوجه نگاه خشمناک امیر شدم ، پولا رو پس دادم به صاحبش!!!!

دیگه تا ساعت 12 موندیم اونجا، بعدشم اومدیم خونه ی داییم

فقط چند لحظه موندیم ، چون بچه ها شنبه باید میرفتن مدرسه

اومدیم خونه...

اینم عکسای حنانه و من

دیه اگه عکسا خیلی واضحن ، شرمنده!!!!!!

وقتی اومدیم خونه ، بچه ها که بیهوش افتادن

منم اینقده خسته بودم که سریع آرایشمو پاک کردم و افتادم رو تخت...

امیرم بغلم کرد و پیشونیمو بوسید، بعدم شب بخیر گفت، منم ازش پرسیدم خیلی گرفته ای امیرا!!!!!!

مشکلی پیش اومده؟!!!

اونم گفت: نه بابا

منم پرسیدم چرا دیر اومدی؟ سرحالم نبودیاااااااااااااااااااااااا؟!!!

نه دیشب ، نه امشب!!!!!

امیرم گفت: هیچی با با حوصلشو نداشتم ، بعدم بهم گفت: بگیر بخواب بانوی من!!!!

آهان این اصطلاحیه که امیر معمولا" تو جمع های رسمی و خونوادگی به من می گه!!!

تو خونه کم این فرمی صدام میزنه!!!

صبح دلم می خواست همینجور یک دم بخوابم!!

به زور از جام بلند شدم و بچه ها رو آماده کردم واسه مدرسه ، به سرویسشونم

آدرس خونه ی داییمو دادمو گفتم: برای ظهر بچه ها رو بیاره اونجا....

امیر که رفت ، منم تند تند لباس هامو پوشیدمو رفتم ، خونه ی داییم

دوباره یکمی رقصیدیم و کادو یمان را هم دادیم....

من کنار آناهید نشسته بودم ازش پرسیدم ، هنوز بچه نساختین؟!!!!

اونم منو نگاه کرد و گفت: نارسیس خنگیا!!!!!!!!

ناهارم اونجا خوردیم، بعدشم یک کوچولو خواستیم استراحت کنیم

که بچه ها نذاشتن ، بس که سر و صدا کردن

عصر که مهمون های دیگه هم اومدن تا کادو هایشان را بدهن، من برای امیر زنگیدم که

شام میاد اینجا یا نه!!!

امیرم گفت: ولش کن بابا بیا خونه دلم تنگیده واست!!!

بعدم بهم گفت: الان 3 روز که درست و حسابی ، ما نه همدیگه رو دیدیم نه 2 کلوم با هم حرفیدیما؟!!!!!

منم دیگه ساعت 6 عصر اومدم خونه ، هر چیم زن داییم اصرار کرد که شام بمونم

گفتم: باشه 1 وقت دیگه...

اومدم خونه ، امیرم تازه رسیده بود، یکمی بغلم کرد ، هم من و هم بچه ها رو ...

بعدم رفت کارهاشو انجام بده...

آخر شبم کلی با هم حرفیدیم..

تقریبا" 3 روز از هم دور بیدیما ، خدا رو شکر آرین و حنانه رفتن سر خونه زندگیشون ،

 ان شالله خوشبخت بشن

ما هم راحت شدیم ، ....

2 بار آپمو نوشتم !!!!!

داشتم می نوشتم که بلاگفا قاطی پاتی شد منم توی ورد در حال نوشتن بیدم

حواسم رفت ، خواستم پنجره رو ببندم save نکردم هر چی نوشتم پرید

به خوبی اول نشده

مجبور شدم خلاصش کنم ...

فردا نیستم چون قراره برم پیش امیر ، قراره 1 جشن کوچولو با همدیه بگیریم تهنا!!!!!

این آهنگ وبم که از دیروز گذاشتم تولدی دیگر با صدای نیکی کریمیه اینم برای سینا ...

البته دقیقا" چهار شنبه خواستم بذارمش اما هر کاری کردم اجرا نشد

چون فرصت نشد دیه دیروز گذاشتمش!!!!

من پارسالم موقع سالروز فوت فروغ یک شعر براش تو وبم نوشتم

از فروغ و اشعارش خوشم میاد به خصوص همین شعر....

بعدم روز اسپندارمذگان به تمام بانوان ایرانی مبارک

در مورد ولن تاینم ، هر کسی هر جور عشقشه!!!! به ما چه خبطی داره!!!!

اما می شد گفت 3 تا روز برای خانوما و بیان عشق وجود داره

اولی همین اسپندار مذگانه که در این روز از مقام زن تجلیل می شه

دومی هم روز 8 مارچه که جهانیه

در این روز تمامی زن ها و بانوان جهان با هم یکصدا می شوند و از تبعیض ها

و تلخی ها و رنج هایی که بر

اونها حاکمه سخن خواهند گفت

سومی هم روز زن معروف که به دلایل مذهبی همه اونو پذیرفتین !!!!

پس ولنتاین جایگاهی در آئین ما نداره

فک کنم با این حساب کم کم عید نوروز هم به کریسمس تغییر خواهد کرد....

من صبح تا جایی که شد به همه سر زدم

الانم خدایی نمی تونم کسی رو خبر کنم

بعد الظهر میام و از خجالت همه در میام

میدونم خیلی از دستم شاکی شدین ، جبران می کنم

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

   پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:22 توسط نارسیسا |

من بر گشتم همین...

خوبین

خوشین

خوش گذشته بیده!!!

آپموم فردا می کنم

فعلا" سلام

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:38 توسط نارسیسا |

من خوابیدم مثل ۱ خرس الانم اینقده سر حالم

ماهانم که هنوز خوابه، همین چند ساعت خوابم موجب شده

سرم خوب بشه!!!!

اومدم جواب کامنت ها رو بدم و وب هایی که نخوندمو برم بهشون سر بزنم

آخه ۱ مدت همه چی قاطی پاتی شد

من ۱ روز نباشم  یا حالم خوب نباشه دیه مدیریت این وب بهم میریزه!!!!!

 الان تا رفتم هر جا و هر وبی رو آوردم بالا تا کامنت بذارم

نبشته بودن

ولن تاین

ولن تاین

ولن تاین

ولن تاین

ولن تاین

ولن تاین

ولن تاین

من نیدونم چرا ما ایرانی ها اینقده به رسم و رسومات کشورای دیه اهمیت میدیم

بدون اینکه لااقل ۱ بار کتاب تاریخمونم ورق بزنیم ببینیم خودمونم از این روزا داریم یا نه

خواستم بگم دیه الان دارم بالا میارم....

بعدم همین

فقط خواستم بگم ایرانی ایرانی باش!!!!

اگرم آریایی باشی که دیه آخرشی

بوووووووووووووووووووووس

اینم بگم از الان که آپمو صورت دادم و امیر اومد می خوام برم لباسمو بگیرم

دیگه بابای من نیستم

باز نیاین نخونده بنویسین آبجی من آپ کردم همین الان بیا

وگرنه بلند می شم از همون عروسی میام خدمت تون میرسم

از ما گفتن بیدا....

خوش بگذره....

این موزیک قبلیمه گذاشتم برای دانلود

زن=مرد

با این کلمه کلی حال می کنم و کیفور و حسابی خوش خوشانم می شه

وقتی می گم

می شم اینجوری

الان بهم خبر رسیده  ۱ موضوعی خدا یا همه چی درست بشه

خدا یا همونی که میدونی بشه

دوست جون مهربونمم دلش شاد بشه....

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:55 توسط نارسیسا |

بابا من هنوز لباسمو نگرفتم که عکسشو بذارم!!!

دیروز رفتم برای پرو(پروف) ، گفت تا غروب آماده می شه

دوباره بیا و ببر...

اما من حوصلشو نداشتم ، اونم به این دلیل که ....

قبل رفتنم به خیاطی امیر تماس گرفت و گفت: داره میره جایی

نگرانش نشم!!!!!

کلی اصرار اینا که این 1 جایی آخه کجاست؟!!!!

آخرش گفت: شنبه واسش نامه اومده که ، برای 3 شنبه باید برای

باز پرسی بره....

وقتی اسم اون محل لعنتی رو می شنوم هر بار تمام بدنم یخ میزنه!!!

به امیر گفتم: شنبه برات نامه اومده ، الان بهم می گی؟!!!!!

امیرم گفت: نخواستم نگران شی !!!

بعدم گفت: چیزی نیست 1 ساعته کارم تموم می شه

بعدم کلیم خرم کرد که چیزی نیست خیالت تخت!!!!

منم بی خیال رفتم سراغ خیاطی و کارام...

اومدم خونه ، هر چی به گوشی زنگیدم ، در دسترس نبود

زنگ زدم کارخونه، اپراتورشون گوشی گرفت و گفت: امیر نیومده...

فوری زنگ زدم برای شوهر الهام!!!!

فک کنم تنها موقعی من باهاش تماس می گیرم ، یا امیر بازداشته

یا نامه اومده یا....

به هر حال اونم به زنگای من عادت کرده!!1

بعدم ازش پرسیدم که امیر گفت: کارش 1 ساعت بیشتر طول نمی کشه الان 5 ساعتم بیشتر شده

اونم گفت: تماس می گیره و بهم می گه!!!

تا اون زنگ بزنه شونصد باری سنکوب کردیم!!!!

تا آخرش تماس گرفت و گفت: آقایی که باید از امیر باز جویی می کرده

رفته جایی تا برگرده طول می کشه!!!

من گفتم: شوخی می کنی؟!!

رفته جایی یعنی چی؟!!!!

مگه خاله بازیه که بره جایی بعدم گفتم: تر