تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

پنج شنبه تقریبا" ساعت 2:30 امیر اومد و 1 استراحت خیلی کوتاه کرد و

راه افتادیم سمت کوه...

بعدم با تویوتا رفتیم ...

البته امیر می خواست با اون یکی بیاد که جلوشو گرفتم!!!! خرافاتی نیستم

اما به نظرم تو محیط های کوچیک خوف نیست اینجور ماشینا!!!!

وسیله هامون رو گذاشتیم داخل و

تقریبا" تا برسیم اونجا یک 3 ساعتی طول کشید!!!! البته چون جاده یخ بسته بود

خیلی جا ها امیر مجبور شد آروم تر بره

اونجاکه رسیدیم، احسان کمک کرد ، تا وسیله هامون رو ببریم داخل...

مهیار و ماهان و اردیان جور شدن و اینقدی سر و صدا کردن

که داد پدر امیر در اومد!!!

مهیارم ، بهش گفت: می خوای به آرامش برسی؟!!!

پدر امیرم گفت: آره!!!!

مهیارم گفت: اگه برای ما 1 تفنگ لیزری راستکی بخری، از اونا که بزنن به هر جا

سوراخ می شه، ما سرگرم می شیم و اذیتت نمی کنیم !!!!!

بعدم پرسید که می خری؟!!!! پدر امیر گفت: راستکی که نمی شه اما به نارسیس می گم براتون بخره...

یکمی حرف پدر امیر اثر گذاشت ، اما دوباره شیطنت ها شروع شد...

آخرش سرایدار خونه که بهش حاجی می گن،با پسرش تماس گرفت تا بیاد خونش

بچه هاشم بیاره، بعدم که اومدن ، مهیار و ماهان و اردیان رفتن تو خونه ی اونا مشغول بازی

دیه از سر و صدا راحت شدیم....

برای صبح امیر و احسان قرار کوه گذاشتن، من و الهه هم گفتیم میآیم ، نویدم گفت: میآد

فقط کتایون گفت: نمیآد...

زن حاجی رخت خواب ها رو پهن کرد و بعد بچه ها رو که خوابیده بودن آورد ...

توی اتاق نسرین اینا خوابوند

نسرین به من و کتایون گفته کرد، که بچه ها پیش اون بخوابن تا ما راحت تر باشیم...

وقتی اومدیم واسه خواب، من یکمی رفتم پشت پنجره و دید زدم

خواستم بخوابم ، نتونستم !!!!

اصلا" جای خوابم تغییر کنه ، خیلی مشکل می خوابم!!!!

به خونه ی خودمون و تختمون وابسته ام زیاد!!!!!!

دیدم اینجوریا نمی شه !!!! رفتم سراغ وسایلم بعدم نیشستم به کتاب خوندن!!!

عادت های بد مطالعه!!!

من وقتی 1 کتاب رو خوندم بار دوم و سوم که بخوام بخونم ، فقط اون صفحه هایی که

جذابن از نظر خودمو خوشلن فقط همخون خط ها رو می خونم!!!

اول رفتن سراغ باد بادک باز چند خطی خوندمو بردم گذاشتم سرجاش!!!

بعد اون شیطان زرد و مادر!!!!!!

آخر از همه هم رفتم سراغ کتاب سیاست پردازی و نیرنگ !!!!

هنوز ننشستم که امیر ، بیدار شد و نیشست و منم بغل کرد و نشوند رو پاش و...

عمرا" اگر ما کوئیز ممنوع شویم!!!!!!!

بابا مگر می شود کوئیز را ممنوع کرد!!!! یکمی فسفل لازم شدینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!

بعدشم شونصد بار می گم هر شب کوئیز هم می شود آخر!!!!!

من تا الان همچین حرفی نزده ام!!!!

من همیشه نوشتم هفته ای 1 بار گاهی اوقاتم 2 بار کوئیز میدهیم!!!!

بهدم تا بحالم دوپینگ هم نکردهایم!!!! قابل توجه آقای صبا!!!!

کوئیزمان هم تمامی بی تقلب و قانونی و بدون دوپینگ بیده!!!!

ای بابا خودمان اکتیو می باشیم !!!! دوپینگ لازم نمی باشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدکوئیزم گفت: مثل دخمل خوف بخواب فردا باید کلی راه بریما!!!!

امیر خوابید ، اما من تا ساعت 3 بیدار موندم و کتاب خوندم!!!!.....

صبح جمعه پدر امیر ساعت 7 صبح بیدار باش زد!!!!!

بعدم سفره پهن شد و گوسفندی که قبلا" به سفارش پدر امیر ، حاجی کشته بود

جیگر ایناشو زن حاجی گرفت، تو روغن و پیاز سرخش کرد و مثل بیج بیج خودمون...

بعدم آورد برای صبحانه...

با شیر محلی و عسل طبیعی که خودشون تهیه می کنن و کره ی محلی...

دیه من نتونستم طاقت بیارم، از هر کدومشون 1 لقمه گرفتم

بعد اونم آماده ی رفتن به کوه شدیم، تا همه بیان ، من و الهه رفتیم حیاط

کنار خونه ی حاجی چوب اینا بود، کلی خندیدیم آخه مرغ ها در حال شیطنت بیدن

عکسم ازشون گرفتیم ، ولی نا جنسا تا ما رو دیدن رفتن داخل چوب و قایم شدن!!!!

بعدم یکمی از تو باغ عکس گرفتیم

من از این یخ زدگی سبزه ها خیلی خوشم اومد و ازشون کلی عکس گرفتم....

وقتی همه اومدن راه افتادیم سمت کوه....

کلی پیاده روی کردیم

از 1 جایی رد شدیم که آرامگاه بود ، البته الان به دلیل برف روی سنگ ها پوشیده بود

اما قبلنا که توی تابستون اومده بودیم جفت جفت ، سنگ کوچولو تو خاکه، بدون سنگ قبر

من اینقدی از اینجا می ترسم!!!!!

هر وقتم رد می شیم می چسبم به امیر!!!!

آهان این الان یادم اومده بگم....

اولین باری که من اینجا اومدم ، مرداد 78 بود!!!

اون موقع تقریبا" 7 ماه باردار بودم، تقریبا" 23 سالم بود!!!!!!

بعدم احسان و امیر ، رفتن کوه ، من موندم خونه کنار حاجی و زنش اینا ...

یکمی شد حوصلم سر رفت ، یواشکی اومدم بیرون،

توی این کوه جاده های باریک داره با درخت های گردوی فراوون!!!

من راهمو کج کردم و رفتم توی یکی از این درخت گردوها و همینجور قدم زنان....

یهویی جلوی پام 1 گودال کوچولو بود و چون داشتم نوک درختا رو نیگاه می کردم

احساس کردم یکی منو صدا زد و گفت: نارسیس!!!

من بدو بدو از ترس رفتم تو چاله ، همچین افتادم با کله!!!!

دوباره بلند شدم و بدو بدو رفتم خونه!!!

وقتیم رسیدم قلبم گروپ گروپ میزد!!!!!

ماجرا روکه تعریف کردم،همه گفتن: توهم بهت دست داده!!!

بعدم تقصیر رو انداختن ، گردن زن حاجی که برامون قصه ی جن اینا می گه!!!!

هر چیم گفتم: من صدا شنیدم شیشکی باورش نشد!!!

امیر اینا هم که برگشتن بهشون گفتم: اونا هم گفتن، احتمالا" مهیار بوده!!!! تو شیکمت صدات زده!!!!

بعدم هی خندیدن و منو حرص دادن!!!

البته اون افتادن هیچ اثری رو بارداریم نذاشت!!!

بر خلاف آناهید که زمین خورد!!!!و متأسفانه بچش سقط شد!!!!

امیر می گه بس که پوست کلفتی!!!!!!!!!!!

از آرامگاه که رد شدیم، آهان این آرامگاه قدیمیه دیه الان کسی رو اونجا دفن نمی کنن !!!!

خیلی با روستا فاصله داره!!!

تقریبا" بالای 1 تپست!!!!

بعد اون رسیدیم به 1 سر بالایی که شیب تندی داشت، دیه من و الهه نتونستیم بریم بالا

احسان چون خیلی به کوه و کوهنوردی علاقه داره ،چم و خم را ه ها دستشه

اول اون رفت ، بعدم ، امیر ،من و الهه رو بلند کرد، احسانم دستمون رو کشید

و با کمک نوید ما هم تونستیم بریم بالا....

وقتی رسیدیم بالای تپه ، کلی ذوخیدیم!!!!

و کلی از خودمان عکس ویل دادیم...

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:49 توسط نارسیسا |

 

من رفتم 1 طرف تپه داشتم پایین و اطراف رو نیگاه می کردم،

 که امیرم اومد پشت من و دستاشو دور کمرم حلقه زد

و سرش رو گذاشت رو شونمو گفت: چه حسی داری الان؟!!!!!

منم گفتم: نیدونم!!!! خیلی خوفم!!!!!

بعدم یکمی موچ و لب و....

الهه ی بد جنس ازمون فیلم گرفت !!!!!!

یکمی نیشستیم که الهه ، اتاق ضروریات لازم شد!!!

نویدم برد اونو گوشه کنارا...

منم بهش تهدید کردم میآم ازت فیلم می گیرم!!!! اما نرفتم!!!!

بعدم چند تا شعر خوندیم جمعی و از خودمان فیلم گرفتیم...

زیاد نموندیم ، چون موقع اومدن به تاریکی اینا بر نخوریم!!!

اونجا هم پر شغال ایناست و حتی گرگ هم داره!!!!!

به خاطر همین با عجله برگشتیم، پایین همون تپه که رسیدیم ، چنان مه غلیظی گرفت

 

که چشامون هیچ جارو نمیدید!!!

احسان گفت: دستای همدیگه رو بگیریم و آروم آروم دنبالش بریم

وقتی رسیدیم خونه ، از خستگی هلاک بودیم !!!

پدر امیر گفت: برای شام هستیم ، خونه ی یکی از محلی ها

چون اصرار کرده که حتمی بیاین اینجا!!!

حاجی یکمی گوشت کباب کرد ، ما هم خوردیم ، بعدم با دوغ تازه..

که توش دلال زده بودن ، اینقدی خوش عطر بود که من خواستم تا

 برای منم از اون دلال ها درست کنن!!!!

نسرین جون گفت: سفارش داد ه به حاجیه خانوم که برای همه دلال و ماست چکیده

آماده کنه تا میریم همراه خودمون ببریم....

خستگیمون در که رفت، یکمی رفتیم تو حوض و پاهامون رو گذاشتیم داخل آب گرم

بعدم دوش گرفتیم

منم دسته آخر رفتم دوش بگیرم ، امیرم لباسامو برد کنار هیتر گذاشت

اینجا اینقدی سرد بود که رادیاتور جواب نمیده !!!

و تو هر اتاقی 1 هیتر گازی گذاشتن و با کپسول که گرم کنه....

منم رفتم دوش گرفتم و حوله رو دورم پیچیدمو سریع اومدم این اتاق تا لباس هامو بپوشم!!!

امیر لباسامو گذاشت کنار هیتر تا گرم بمونن!!

منم در حد چند ثانیه چرخیدم تا اونارو وردارم

چنان نشیمنگاهمان سوخیده شد که از درد مُردم!!!!

بهدم اونجا نه همراه اول جواب مبداد ، نه همراه دوم و سوم!!!

از خجالتم نمی تونستم برم بیرون آخه بد جایی سوخیده بود

مجبور شدم همون جا بمونم و ریز ریز از درد اکش بریزم!!!!!!

تا اینکه ماهان اومد کنارم ، منم بهش گفتم بره امیر رو صدا بزنه!!!!

امیرم که ایمد و پشتمو دید یکمی بوسم کرد و دعوا!!!!!

بعدم رفت و با نسرین اومدن، اونم یکمی دعوام کرد که تو چقدر بازیگوشی آخه!!!!

بعدم پماد نیترافورازون رو مالید رو سوختگیم!!!!

وقتی ایمدم پایین چون دیه همه فهمیدن کجام سوخیده از خجالت 2 ثانیه نتونستم سرمو بالا کنم

اما بهدش یادم رفته بید!!!!!!!!

بعد اونم آماده ی رفتن به مهمونی شدیم!!!!

من و کتایون و الهه هر کدوممون شلوار جین پوشیدیم و با پلیور

حالا با طرح و رنگ های مختلف....

اونجا که رسیدیم ، مثل همیشه پالتو هامون رو درآوردیم و بدون شال نیشستیم!!!!

آخ آخ با درد سوخیدگی فک کنین چجور رو زمین نیشسته کردم تازشم مبل و راحتی که

 نداشته بیدن که!!!

مجبور بیدیم 4 زانو بشینیم رو ی سوخیدگی!!!!!

نگو اونا خیلی حرص خوردن وقتی ما هارو بدون روسری اینا دیدن!!!!

اول خانومش اومد و به تک تکمون تذکر داد بابت روسری !!!!

بعدم که دید اثر نداره ، دوباره اومد و بهمون گفت: لباستون خیلی تنگه و زشته!!!

براتون چادر بیارم!!!

من و الهه رفتیم پالتومون رو پوشیدیم و نیشستیم!!!!

اما کتایون بازم اعتنا نکرد!!!!

که این دفعه خود آقاهه اومد و تذکر داد ، که دیه کتایون جوش آورد!!!

پدر امیرم که متوجه برخورد صاحب خونه شد عصبانی شد و بر پا زد و گفت: من 1 دقیقه اینجا نمی مونم!!!!

هر چی آقاهه عذر خواهی کرد و گفت: لااقل شام بخورین و برین

پدر امیر گفت: عمرا" شما به دخترای من تو هین کردین!!!!

(پدر امیر معمولا" به ما عروس نمی گه ، به من و کتایونم دختر من می گه!!!!)

البته امیرم خیلی عصبانی شد

این وسط فک کنم ریلکس تر از همه احسان و نوید بودن!!!!!

آهان پدر امیر ، بابت شال گذاشتن ما عصبانی شده بود ، هنوز اصل ماجرا رو نمیدونست!!!!

بعد که الهه از دهنش پرید و گفت: که به ما گفته که لباس هاتون تنگ و شلوارتون مورد داره

و چادر اینا

دیه پدر امیر ، عین اسپند رو آتیش شد ، بعدم بیچاره حرصش رو سر نسرین خالی کرد

و سرش داد کشید چرا دعوت هر کسی رو قبول می کنی!!!!!!

دوباره زن حاجی شام درست کرد، من که لب به چیزی نزدم، چون قبلش کباب خورده بودم ، سیر بودم!!!!

اومدم اتاق اینوری و نوت بوکمو روشنش کردم ، هر چی خواستم کانکت بشم ، نتونستم

یعنی نمی شد با اینکه میدونستم اینجا اینتر نت و اونتر نت خفری نیست الکی زور میزدم که برم!!!!

رفتم توی مای کامپیوتر و پروپرتیز و مشغول فضولی که بهم اخطار داد

منم اوکی کردم ،restart که شد دیه بالا نیومد!!!

من هیجوری اکشام درایمد و اومدم تو سالن و اکش ریزان!!!

امیر فوری اومد و گفت: چی شده!!!!

وقتی گفتم: ویندوزم پریده ، شروع کردن به خندیدن!!!

من اینقدی لجم دراومد و گفتم: من اگه بمیرمم هیچکدومتون باور نمی کنین

فک می کنین شوخیه!!!

من نیدونم چرا همه از اینکه من حرص بخورم و جیغ جیغ بزنم خوششون میآد و می خوان

همش لجمو در بیارن!!!!!

تا اینو گفتم: امیر منو موچ کرد و گفت: من خودم برات نصبش می کنم ، بعدم احسان ایمد و بوسم کرد

و گفت: برو بیارش ببینم چی شده!!! چطور جرأت کرده بپره!!! اونم از دست نارسیس!!!!!

وقتیم که آوردمش روشنش کرد و رفت توی تنظیماتش و سیخش داد تا خوف شد!!!!

منم کلی ذوخ مرگ شدم!!!!

موقع خوابم ،اینقدی خسته بودم که تا دراز کشیدم خوابم برد!!!!!

شنبه صبح ، نوید و الهه جون خدا حافظی کردن ، چون می خواستن برن کرج

الهه هم همراه نوید رفت...

من و امیر موندیم تا بعد ناهار بریم....

زن حاجیم برامون دلال و عسل و کره اینا گذاشت تو صندوق....

هم برای ما هم برای کتایون اینا ، برای الهه اینا هم داد تا با خودشون ببرن کرج...

از نسرین و پدر امیر خداحافظی کردیم، چون اونا موندن تا هفته ی دیه....

موقع اومدن ، آروم آروم اومدیم ، البته هوا یکمی خراب شد و 1 بارون کوچولو هم زد

اینم عکس بارون از پشت شیشه ماشین....

تا برسیم خونه ساعت ، 8 شب شد

بچه ها رو فرستادم حمام و بعدم بردم خوابوندمشون

خودمونم 1 دوش گرفتیم و دراز به دراز افتادیم 1 نفس تا صبح....

از قبل با آذر خانوم هماهنگ کردم برای امروز بیاد و آشپزخونمون رو دستمال بکشه

خیلی لک کرده...

حالا لباس هامون و وسایلمون رو هم بهش دادم تا جابجا کنه و بندازه تو ماشین...

کوه که بودیم ، متوجه شدیم که نازآفرین یکی از دختر دایی های امیر آپاندیسش مشکل

پیدا کرده، واسه همین بیمارستان بستری شده!!!!

صبح 1 سر کوچولو بهش زدم و حالشو پرسیدم ، تندی هم برگشتم....

البته موقع رفتن داخل، یکی از دربون ها جلومو گرفت که صبح وقت عیادت نیست !!!!

خوش بختانه شوشوی سارا در حال رفتن به داخل بیده که تا منو دید

اشاره زد با اون برم

اون آقای کنه هم مارو ویل کرده بید!!!

فک کنم منتظر بیده تا من از جیب مبارکم چیزی بهش بدم تا بذاره برم داخل!!!!

این آقاهه جدیدا" ایمده من تا حالا ندیده بودمش ، اون نگهبان های قبلی منو می شناسن و

هیچی نمی گن بهم...

من فردا صبح آپ ندارم چون 2 بهمن تفلد ، ماهان جون جون جون جون طلایی منه

و از اونجایی که مهیار امتحان داره و نمی تونیم براش جشن بگیریم!!!!

قراره فردا ظهر من و بچه ها بریم پیش امیر

بعدم با همدیه ناهار بخوریم و بعدم بریم واسه ماهان هدیه بخریم.....

آهان 1 نکته هم درمورد گیتار بگم....

که کلا" موسیقی باید از بچگی آموزش داده بشه تا دست ها و گوش عادت کنه...

برای گیتار هم سن کم الزامیه....

چون بعد 1 مدتی انگشت ها سخت می شن و اون نرمی رو از دست میدن....

مثل ژیمناستیک و رقص و باله می مونه

که باید از بچگی بدن فُرم بیاد....

برای گیتار هم تمرینات زیاد اونم حداقل 4 یا 5 ساعت در طول روز

باعث می شه انگشت ها انعطاف پذیر بشن....

همچنین یکی دیه از شرایطشم داشتن انگشت های باریک و لاغره تا با سیم برخورد نکنه....

اینا رو گفتم تا بگم که ، من و آرین تقربلا" از 8 سالگی با گیتار آشنا شدیم

تا بتونیم کامل یاد بگیریم و بتونیم به صورت حرفه ای ساز بزنیم 5 سال طول کشید...

البته با تمرینات مداوم ما و علاقه ای که داشتیم این امر میّسر شد....

عمو فریدم که استاد گیتارمان بیده خیلی برای ما زحمت کشیده و در طی اون سال ها آخر

توی سرما و گرما

با شرایط سخت جاده ها از تهران می اومده تا بهمون یاد بده....

عمو فرید ، عموی واقعیم نیست ما بهش می گفتیم عمو !!!!

اونایی که از الان می خوان گیتار یاد بگیرن باید بدونن که خیلی تمرین لازمه !!!!بی نهایت!!!!!

1 پشتکار قوی و علاقه شاید بتونه که کمکشون کنه در امر یادگیری....

مردم ارسال نشد وای خدای من!!!!

بلاگفا خینت میریزم!!!!!!

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:47 توسط نارسیسا |

 

دیروز صبح نزدیکی های ساعت 11 حنانه اومد خونمون ...

برای آرین 1 دونه گردنی گرفته بود ، آورد تا من ببینم خوفه یا نه!!!!!

اون هفته که آناهید مرخص شده بود ، حنانه به من گفته بود که برای تفلد آرین

اگه گردنی سیاوشو بهش بده ، اشکال داره یا نه!!!!

منم بهش گفت: اینکار رو انجام ندیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هر کسی باشه ناناحن می شه!!!1

بعدم گفتم : فک کن امیر قبلا" ازدواج کرده بود و اون خانومه متأسفانه فوت می کرد

اونوقت امیر چیز میزای اونو واسم کادو می آورد!!!!

فک کردنشم آدمو اذیت می کنه !!!! چه برسه انجامش!!!!!!

هر کسی دوست داره فقط خودش تو قلب شوشوش یا خانومش باشه!!!!!

مخصوصا" آرین که این همه دوست داره!!!!

حتی گفته که قبل از سیاوش دوست داشته!!!! اما جرأت ابرازشو نداشته!!!!!

وقتیم موفع عقد تو سیاوش ، آرین با دوستاش زدن کوه، همه کلی حرف زدن بهش که

چرا نیومده عروسی!!!

و ما فک می کردیم که براش مهم نبوده!!!!

در حالیکه الان فهمیدیم که تحمل دیدن تورو کنار سیاوش نداشته!!!!!!

حنانه هم گفت: اما من هنوز سیاوش رو دوست دارم خیلی زیاد!!!!

منم گفتم: خوف بایدم دوستش داشته باشی ، اما مواظب حرکات و حرف زدنات باش تا مبادا آرین

دلزده نشه!!!!! و فک نکنه که این همه زور زده واسه هیچ!!!!

من در حال خفر کردن و جواب دادن کامنت ها بودم ، به حنانه گفتم بره کوکو رو پشت ورو کنه

یهویی دادش در ایمد من گفتم: حالا چی شده!!!!

وقتیم اومدم کنارش دیدم موقع پشت ورو کردن کوکو سبزیم ، خوردش کرده!!!!!

منم بهش گفتم: اکشال نداره بابا!!!! خودمون می خوایم بخوریمش!!!!

موقع ناهارم ، همون رو ریختم تو ظرف و آوردم جلو....

مهیار و ماهان نق و نوق کردن ، تهدیدشون کردم هر کسی کوکوشو نخوره از تفلد خفری نیست!!!!

اونا هم نیشستن تا تهش رو خوردن....

بعد ناهارم رفتیم یکمی بخوابیم، امیرم تماس گرفت یکمی با هم حرفیدیم...

بعدالظهرم ، آرین تماس گرفت با حنانه که حاضر بشه ، بیاد دنبالش!!!!!

موقع خداحافظی گفت: گوشی رو بده نارسیس!!!

وقتیم من گوشی رو گرفتم، با تعجب پرسید چرا امروز اذیت نکردی ؟!!!!

معمولا" من با حنانه حرف میزنم تو دم به ساعت در حال شیطنتی؟!!!!

منم گفتم: ای بابا وقتی اذیت می کنم ، می گی چرا اذیت می کنی؟!!!!

وقتیم نمی کنم ، بازم می گین چرا اذیت نمی کنین!!!!

بعدم بهش گفتم: کیک گرفتی؟!!!!

اونم گفت: کیک چی چیه؟!!!!

منم گفتم: اگه کیک نباشه من بهت کادو نمیدم!!!!!!

آرینم گفت: نارسیس خواهشا" نه بیا نه کادو بده!!!!!!!!!!

منم داد زدمو گفتم: ای نامرد من نمیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

بعدم گوشی رو دادم به حنانه!!!!

یکمی بعدش ، آرین ایمد دنبال حنانه ، آخرش طاقت نیاورد و گفت: نارسیس ساعت 5 نیا

 تلپ بشی اونجا هاااااااااااااا

منم گفتم: من قهرم نمیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

آرینم گفت: تو عمرا" اگه نیآی؟!!!!!!

بچه ها تکلیفشون رو زود زود انجامشون دادن ، یعنی تکلیف زیادیم نداشتن!!!!!

هر چیم به مهیار گفتم: بیا با هم علوم بخونیم تا هفته ی دیه مشکل نباشه برات

گفت: نوچ و بعدم رفت به قول خودش کیف جادوییش رو آورد و مشغول اختراع!!!!!!

امیرم که اومد ، بهم گفت: نارسیس!!!!! فقط 5 دقیق کارامو بکنم ، بعد میریم

دیه این 5 دقیقه ، نزدیک به 1 ساعت و نیم طول کشید

موقع رفتن ، تمام نکات ایمنی رو رعایت کردم و حسابی خودمو پوشوندم تا مثل اوندفعه

آبروریزی نشه!!!!

اینقدی که داد امیرم در اومد و گفت: نه به اینکه راحت می گردی، نه به الان که داری

خودتو خفه می کنی؟!!!!!

چون یکمی طول کشید تا ما بریم ] آرین دو بار تماس گرفت، تا ببینه کی میآیم!!!!

وقتیم که رسیدیم اونجا ، فقط ما بودیم و خالم اینا و مامانم اینا!!!!

سارا اینا که نیومدم ، شوشوش که سر کارش بود و خودشم مطب!!!

بعدم دنیا هر چی زور زد بهش گفتن: نه!!!!

چون امتحان زیست داشت امروز!!!!

دیه تا موقع شام اینقدی تماس گرفت و گریه کرد، بابایی ما هم دل کوچولووووووووووووووووووووووووووو

آخرش با سارا تماس گرفت و گفت: این همش حواسش اینجاست ،

اینجوری درس خوندن که فایده نداره!!!!

بعدم رفت دنبال دنیا و آوردتش!!!!

بعد شامم یکمی مراسم آهنگ اینا ، ما که سازمان را با خود همراه نداشتیم، آرین یکمی گیتار زد

بعدم صحبت عمو فرید شد، بعدم شروع کرد به زدن و خوندن آیکی از آهنگ هایی

که عمو فرید خیلی دوست میداشت:

سقف خونم طلای ناب

زیبر پاهام حصیر سرد

تو دست من سیب گلاب

اما دلم پر ز درد

البته قبل خوندنش اینقدی سر و صدا کردیم که ما ها رو انداختن تو آشپزخونه!!!!

وقتیم رفتیم خالمو ، زنداییم و مامی من داشتن در مورد کوئیزاشون بحث می کردن!!!!

تا ما رو دیدن ، بلند شدن رفتن بیرون!!!!

ما هم اینقدی سر و صدا کردیم و جیغ و داد تا دلمان خنک شد!!!!!

البته بیشتر تخصیر دنیا بود که مو قع خوندن آرین 1 لیوان آب روسرش ریخت اونم

 عصبانی شد و می خواست خین

دنیارو بریزه که با پادرمیونی ما قضیه حل شد!!!!!!

بعدم که این آهنگو آرین زد ، داییم و بابام صداشون دراومد که چرا تنها تنها خوری

 می کنین پس ما چی؟!!!

بعدم ما بهشان گفتیم:تازه خودتون مارو بیرون کردین از سالن که!!!! عجبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعدم ، دوباره اومدیم سالن ، بابام گفت: نارسیس تو هم 1 چیزی بزن دیه؟!!!!

من گفتم: اصلا" زور نمیداریم!!!

بعدم گفت: رنگ و روت چرا پریده!!!!

امیرم براشون قضیه رودخونه و افتادنمو گفت، باباییم و مامانیمم کلی سرم داد کشیدن!!!

بعدم به امیر گفتن، من بعد در رو قفل کن تا جایی نره!!!!!

آرینم کلی خندید و گفت: کاش تو همون رودخونه که افتاد ، آب می بردتش تا ما راحت می شدیم!!

بعدم به امیر گفت: قفل کردن در کافی نیست

1 زنجیر بگیر ببندش به میز!!!!!!!!

دیه بعد دادن کادو ها زود بر گشتیم خونه....

دیروز پدر امیر واحسان اینا رفتن کوه، الهه و آقا نوید موندن که کوئیز بدهن و امروز برون!!!!!!

ما هم الان باید برویم لباس هایمان را جمع کنیم تا آماده ی رفتن کوه شویم!!!!

یعنی بعدالظهر امیر قراره زودتر بیاد و بریم

آهان دیشب بحث شام فردا شب شد ، منم گفتم ما داریم میریم کوه!!!

آرین گفت: خداروشکر که نیستین!!!بعدم به امیر گفت: اگه اذیت کرد همونجا پرتش کن پایین!!!!

مامانمم به امیر گفتآامیرجان، پدرتون وقت گیر میاره هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

امیرم گفت: بابائه دیه تصمیم گرفت باید انجام بده!!!!

دیشب 1 لحظه ما توی آشپزخونه بودیم ، فک کردیم که بابک و امیر دارن دعوا میفتن!!!

من تندی ایمدم بیرون و رفتم پیس امیر

دیدم بحث انتخابات و این حرفاست!!!!!

من رفتم کنار امیر ، دستمو دور گردنش حلقه کردمو و لبمو بردم پیش گوشش و گفتم: خوبی؟!!!!

اونم منظورمو گرفت و ساکت شد!!!!

من نیدونم چرا امیر موقع حرف از سیاست اینقدر هیجان بهش دست میده !!!

شبم موقع خواب به امیر گفتم: چرا موقع حرف زدن اینقده عصبانی می شی؟!!!

با عصبانیت تو که هیچی تغییر نمی کنه که!!!!

بعدم گفتم: آروم آرومم می تونی حرفاتو بزنی !!!

امیر یکمی سکوت کرد و بعدم منو گرفت سمت خودشو بعدم گفت: نمیدونی چه زجریه بدو نی

ومجبور باشی خفه خون بگیری!!!!!

دیه تا 1 شنبه زنده موندم بازم میآم واسه آپ

اونجا ایرانسل که آنتن نمیده، حالا نوت بوکمو می برم شاید با خط تلفن تونستم بیام.....

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

اینام عکسای آرین :

 راستی

کوئیز

کوئیز

کوئیز

کوئیز

کی دلش خواسته کرده بود؟!!!!

کوئیز

کوئیز

کوئیز

ما که کوئیز ممنوع می باشیم به قول آشنا جون

منم کوئیز

اینم به خاطر زهراجونم

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:42 توسط نارسیسا |

دیروز اینقده احساس خستگی و کوفتگی داشتم!!!!

هی دلم می خواست بخوابم!!!!

موقع ظهر امیر تماس گرفت تا حالمو بپرسه و مشغول صحبت و احساس اینا که ماهان

با حلقه ها چنان کوبوند تو کلم!!!!!

با طناب گرفته دور چند تا حلقه ی پلاستیکی بسته و هی می گردونتشون!!!!

منم با امیر خدا حافظی کردم و با ماهان رفتیم بخوابیم

هر چند ماهان فرار کرد ، اما من کلی خوابیدم!!!!

با اینکه خوابیدم، بازم خسته بودم واصلا" حوصله ی رفتن بازار و خرید برای آرین رو نداشتم....

آرین قبلنا تفلد نمی گرفته، یعنی کیک و اینا خفری نبود!!!!!

معمولا" روز تفلدش براش 1 چیزی می گرفتم بهش همینجوری می دایم و تفلیک اینا

اما امسال فرق فوکوله!!!!

حنانه پیشنهاد داد به آرین که الان دونفریم تفلد بگیریم که می خواستن جفتشون جیم بشن

برن تهنا واسه خودشون تفلد بگیرن!!!

که زن داییم فهمید و گفت: ما هم تفلد می خوایم بعدش مامی منم گفته کرد ما هم تفلد می خوایم

من هم دیدم همه تفلد می خواهن ، من هم گفته کردم من هم تفلد می خواهم!!!!!

هر چند بهتر بود که امشب تهنا میرفتن!!!! من اینو بیشتر دوست دارم

ما سالگرد ازدواجمون رو هر سال همه رو دعوت می کردیم ، بعدم با خستگی و کوفتگی

واسه ی خودمان جشن می گرفتیم که واسمون جالب نبود...

به خاطر همین دیگه سالگرد ازدواجمون رو تهنا تهنا برگزار می کنیم!!! خیلی هم بهمان خوش

می گذرد...

تفلد بچه ها رو هم امسال دیه نگرفتم و نمی گیرم!!!

برای خودمونم همین!!!!

قرار گذاشتیم من و امیر که تفلد ها رو بریم بیرون و با هم باشیم برای بچه ها هم

 هر چی دوست داشتن واسشون بخریم و

بهشون کادو بدیم....

اون جشن تهنایی خیلی لذتش بیشتره!!!!

هر چند موقع تفلد مهیار که 21 مهره ، نگرفتیم همه اعتراض کردن

و گفتن 2 بهمن که تفلد ماهانه رو سر مون خراب می شن

اما من پیشا پیش گفتم : قراره 2 بهمن ما بریم جیم بشیم!!!!

اما گوش نمیدن که ، می گن تفلد نگیرین ما کادو نمیدیم!!!!!!!

بعدم بهمان گفتن: ما خودمون میایم!!!! به شما قبطی ( ربطی) نداره !!!!

به هر حال چون تمام تنم درد می کرد ، به الهه جون گفتم: داره میره بازار برای آرینم اگه

چیزی دید بخره...

آقا نوید قراره امروز بیاد ، الهه جونم دیروز رفت تا برای آقا نوید 1 چیزی بخره ، بعدم برای آرین

کیف پول خرید....نیدونم خوشش میاد یا نه !!!

هنوز خودم کادو رو باز نکردم ببینم چه رنگی یا چه طرحیه...

کادو خریدن برای آقایون یعنی مردن !!! یعنی دق کردن!!!!!!

بابا برای 1 خانوم می شه کلی چیز میز خرید!!!! اما واسه آقایون فقط چند تا چیزه !!!!

مخ آدم سوت می کشه تا فک کنی چی بخری!!!!

الهه جون که اومد و کادوی آرین رو داد بهم...

یکمی نیشست و با هم حرف زدیم

بعدم آهنگ گذاشت تا برقصه

منم خواستم برقصم که سرم گیج رفت و دوباره نیشستم!!!

الهه تا اومدن امیر ، پیشم موند ، وقتیم که امیر اومد خداحافظی کرد و رفت

امیر که اومد ، یکمی منو تو بغلش گرفت و بعد گفت: تب داری که!!!!

نیدونم چرا دوباره تب کردم البته به شدت روز قبلش نبود، و زودم تبم اومد پایین

خداروشکر، آنفولانزا نگرفتم ، ولی نیدونم چرا تب می کنم

در ضمن صدامم یکمی گرفته شده

اما گلو درد اینا ندارم!!!!!

حالم که بهتر شد ، امیر کلی حرف زد و گفت: نارسیس خیلی سر به هواییا!!!!

خدای نا کرده اتفاق بد تری میفتاد قابل برگرشت نبودو.....

بعدم یکمی نازم کرد و بوس...

حالم بهتر شد ، امیر رفت سراغ کار های خودش، منم رفتم سراغ شام....

1 شام استثنائی!!!!!!!

ماهان راه براه ازم پرسید گشنمه شام چی داریم!!!!

منم گفتم: صبر کن الان آماده می شه!!!

بعدم صداشون زدم و میزو چیدم!!!

وقتی همشون محتویات میزو دیدن مماخشون آویزوون شد!!!1

چون فقط سیب زمینی و تخم مرغ آب پز کردم!!!!!

بعدم گفتن که نمی خورن !!!! من گفتم: چرا خوشمزست که!!!!

اونا هم منو تهدید کردن اگه خوشمزست خودت بشین بخورتش!!!!

منم گفتم: اه نمی خورین از غذا های تهمینه خانوم مونده گرم می کنم!!!!

که بیشتر دادشون دراومد و گفتن: به هیچ عنوان!!!!!

منم گفتم: چطور گاز نبود اون چند روز می خوردین و جیکتونم در نمی اومد!!!!!!!

اونا م گفتن: اون موقع شرایط اضطراری بوده و مجبور بودن!!!1

بعدم گفتن: ما خودمون شام درست می کنیم

بعدم 3 تایی نیشستن با کمک هم 1 معجونی از گوشت و قارچ و فلفل و و.... درست کردن

بعدم نیشستن به خوردن

منم اصلا" شام نتونستم بخورم ، اشتها نداشتم.....

برنامه ی امتحانات مهیار رو دوباره دادن

توی 1 روز هم امتحان ریاضی سوم داره هم امتحان علوم دوم!!!!!

این تعطیلاتم حسابی مخشو تعطیل کرده و هر چی بلد بوده از یادش رفته!!!!

البته از نظر املاء می گم ، ریاضی نه !!! وضعیتش تو ریا ضی خوفه...

مشق شبش رو که نیگاه کردم دیدم کلی غلط داره و بهش تذکر دادم و گفتم: از رو کتابم اشتباه می نویسی آخه!!!!

1 نفر تو پست اون قدیمم که رفتیم خونه ی امیر اینا کامنت گذاشته و گفته کوئیزمان شرایط داشته یعنی چه؟!!!!

من توی اون پست نوشتم که کوئیزمان سر پایی و از روی رفع تکلیف نیست!!!!

به خاطر اینکه ما برای کوئیزمان ارزش زیادی قائل هستیم و سعی می کنیم جوری باشه

که هر دو نفرمون از نظر روحی کاملا" آماده باشیم!!!

به خاطر همین ، قبل از هر کوئیز هم کلی وقت برای کار های دیگر میذاریم!!!

لمس، بوسیدن، نوازش و......

Adsl هم بالاخره آخرین تماسی که گرفتم ، بهمان قول داده ان برای 10 روز ریگر

ان شا لله حرفشان حرف باشد و قولشان قول!!!!!

  پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:0 توسط نارسیسا |

مثل اینکه من باید همه چی رو لقمه لقمه کنم بذارم دهنتوناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ای بابا پُسپُل (فسفر) بسوزونین خوف!!!!

اول از همه در مورد پراید بگم ، آخه شما چجوری رفتین

 دانشگاه و مدرک گرفتین؟هاااااااااااااااااااااااااااااان!!!!!!!!

ای بابا از پراید آ رو وردارین حالا بخونین ، چی می مونه !!!!!

 بی آبرو شدیم، رفت!!!! حالا خوف شد!!!!!

همین رو می خواین دیه

من آخر همینجا همین وسط با همین طناف ________________________________________@

خودمو دار میزنم ،ببینین کی بهتون

گفتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بعدم 1 تو ضیح در مورد مامان بزرگم بدم...

مادر مامان بزرگم وقتی ازدواج کرده ب