|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
د یروز خالم اینا که اومدن ، حنانه هم اومد خونه ی ما خالم اینا هم رفتن خونه ی مامانم اینا
من و حنانه هم نیشستیم کلی حرف اینا
صحبت از سیاوش شد و حنانه یکمی اکشش اومد و گفت
هر کاری می کنه تا آرینو بتونه تصور کنه توی جایگاه سیاوش نمی تونه
!!!!منم با اکشای اون گریم در اومد بس که مظلومه این دختمل
!!!!!بهش گفتم
: منم جای تو بودم مطمئنا" همین شرایط رو داشتماما زندگی بعضی وقت ها بعضی از اجتناب ناپذیر هایی وجود داره که
چه ما بخوایم و چه نخوایم برامون پیش میآد
وقتی هم که پیش اومده دیگه که نباید یک عمر غصشو بخوریم که
!!!!همه ی آیندت رو فدای یک چیز نکن
وکلی از این حرف های قلمبه سلمبه زدم
تا این که حنانه هم یواش یواش حالش بهتر شد
آرین چند بار مسیج داد اینا ، به حنانه گفتم اذیتش کن
بعد اون چیزایی که من گفتم براش نوشت
در جا مسیج داد نارسیس پیشته؟
!!!!!فوری هم تماس گرفت، به جای حنا نه خودم گوشی رو گرفتم
اونم گفت
: خدا ذلیلت کنه دختر همه جا سبز می شی!!!!منم گفتم
: شما تحت نظر کنترل نا محسوس می باشیدبعد گفته کرد منم بیام؟
!!!هر چی اصرار کرد گفتیم نه
!!!! بد جنس می شویم!!!البته اینو من نگفتم، حنانه اشاره زد بگو نه
وقتیم که من گفتم نیا ، آرین فک کرد من دلم نخواسته
!!!!!مهیار نمره ی امتحان مهرورزانش رو گرفت با ماه پیش فرق چندانی نکرد
خدایی سوالاتشون خیلی سطحش بالاتر از بچه ی سوم ابتداییه
!!!!امیرم که اومد اونم باز با حنانه یکمی صحبت کرد
بعدم که کار های امیر تموم شد راه افتادیم رفتیم خونه ی ما
من
1 شلوار جین کرم پوشیدم با 1 پلیور لیموییآهان تازه یادم اومد یهنی چی شما
چقد آیکیوتون ......................
!!!بابا گفتم کمرم درد می کنه نه از اون لحاظ که کمر درد دارم
!!!!!بابا این کمر درد طبیعیه دیه
اگه نباشه که نمی شه
!!!یعنی من همه چیز رو باید تا حد بی آبرویی خودم شفاف سازی کنم
تا شما متوجه بشین
!!!!!پسرا که خدایی روزگار ........ البته ببخشید
اما دختملا چی؟
!!!وقتی می گم کمر درد بابا منظورم پ
......د بید!!!!!!حالا افتاده بید
!!!!عذر خواهی می کنم ولی آخه من خودمو کشته کردم تا شما کوئیز رو دانستین چی بیده
حالا اگه خودمو تیکه تیکه کنم متو جه می شین کمر درد چی بیده
!!!!وقتیم که رسیدیم اونجا هنوز داییم اینا نیومده بودن
من با خالم اینا روبوسی کردم و رفتم
1 جا نیشستمهر دقیقه هم بلند می شدم و دوباره می نشستم
بعد یکمی داییم اینا هم اومدن
الیزه خوشل موشل هم آمده بید
مهیار و ماهان افتادن دنبال الیزه و بازی
من حنانه کنار هم نیشسته بیدیم
آرینم از رو قصد اومد بین ما
هر چی جیغ و داد کردیم بره جای دیگه گوش نداد
من و حنانه هم اینقدیمشت و لگد نثارش کردیم تا رفت
1 جا دیگه نیشست...سارا اینا نیومدن عوضش دنیا چسب آمده بید
...من هم چنان هر چند لحظه بلند می شدم و می شستم
تا آخرش کفر امیر دراومد و اومد پیشم و گفته کرد نارسیس چیزی شده؟
!!!منم گفتم کاش این شلوار رو نمی پوشیدم همش فک می کنم
نکنه چیزی شده باشه
!!!امیر گفت
: می خوای برم برات 1 شلوار دیه بیارم؟من گفته کردم نه
امیر گفت
: پس ریلکس بشین ، این همه اینور و اونور نکن!!!منم ریلکس نشسته کردم
بعدشم که خواستیم بلند شیم بریم واسه شام
دنیا
1 جیغی کشید که همه ی ما از ترس 100 تا سکته زدیم و اسهال وشودیم!!!!وقتیم نیگاش کردم فهمیدم چی وشد
هنوز بلند نشده نیشستم دوباره
!!!!تا اینکه همه رفتن کنار میز
حنانه و دنیا به صورت بادیگارد منو همراهی کردن تا یواشکی رفتیم توی اون یکی اتاق
بعدم تونستم از شلوارای قدیمی خودم که اونجا بود یکی دیه پیدا کنم و بپوشم
وقتی دوباره اومدیم کنار میز
آرین گفت
: شما 3 تا مشکوک میزنین!!!!بعد از شام امیر و آریو یکمی بحث های سیاسی کرده بیدن
من و آرین و دنیا هم ورق بازی کردیم
که
2 بار من برده بیدمولی
10 بار باختمدنیا هم
1 بار برد اما آرین 9 بار ازمون برد ه وشود!!!!اما بد تر از اون اینه که وقتی رفتیم شام خوردیم بی خیال مبل شدیم
یعنی فک نکردیم ممکنه روی مبل هم آثاری مانده باشد
!!!!تا اینکه الیزه خواست بشینه روی مبل و
....تا خواست حرف بزنه دنیا بزور اونو برد بیرون و بهش آدامس داده بید
منم از فرصت استفاده کردم و ایمدم دستمال کشیدم روش
....مو قع اومدن ، امیر گفت
: هر وقت تو این شرایطی،لباس متناسب بپوش که این همه خودتو آزار ندی!!!
منم گفتم
: بابا تا الان سابقه نداشته بید!!!!امیرم گفته کرد اینجا نه اگه توی خونه ی غریبه بودیم چی؟
!!!اتفاق که همیشه نمیفته ،
1 بار میفته!!!دیشب بله برون عسل هم بیده
...ما که دعوت نبودیم
!!!شب کوئیز بر شما مبارک
فردا شبم که یلداست ، به همه تبریک
شب خوبی داشته باشین و در کنار خونواده های گلتون همیشه شاد و پر از عشقولی باشین
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:35 توسط نارسیسا
|

فاطمه جون من چت نمی کنم ، یعنی از ۲ ماه پیش تا حالا بستمش
نمی تونم addet کنم آدرس وبلاگتم که واسه من باز نمی شه که یا آدرس رو بد نوشتی یا بلاگفا مریضه روز![]()
![]()
چون از 3 شنبه امتحان ماهانش شروع شده
و اولین امتحانشم ریاضیه...
سر
1 مسأله کلی خندیدمسوالشم این بود که
:احسان
8 سال دار د، پدر احسان از 3 برابر سن احسان 4 سال بیشتر داردپدر احسان چند سال دارد؟
برام حلش کرد و جواب رو داد دستم
دیدم
12=4+8 وقتیم صداش کردمو گفتم: مهیار سن پدر احسان 12 بوده!!!!!!!اونم با تمام اعتماد به نفس بهم گفت
: که آره دیگه وقتی داشته درس می خونده بچه آورده!!!!!!!!بعدشم گفت
: مگه نمی شه؟!!!!!!!!بعد از اینکه خنده هام تموم شد ، براش تو ضیح دادم
...ماهانم لوح الفبا آورد ازحروفایی که خونده بودن
منم رفتم
1 کتاب الفبا آوردم و اون لوح ها رو گفتم : از تو کتاب پیدا کن!!!اونم گشت و گشت
(ج ) رو پیدا کرد و گفت: این (خ )هر چی بهش گفتم
: این ج نه خبهم گفته کرد اون خ ها بدرد نمی خوره این خ درسته
!!!!!!!آخرشم حرف خودش شد و من کو تاه اومدم
چون فهمیدم که
end هوشه بچم!!!!!! آی کیو در حد درخشانغروبم که امیر اومد ، یکمی استراحت کرد و رفت حساباشو رسیدگی کنه
...منم رفتم پیشش و دستامو گذاشتم دور گردنش و سرمو چسبوندم بهش و بوووس اینا
امیر گفت
: بازم خرابکاری؟!!!گفتم
: نه!!!اونم گفت
: پس چی شده؟!!! چیه که از خرابکاری مهم تره!!!!!گفتم
: امیر همه با شوشو هاشون میرن بازار ، ولی تو هیچ وقت با من بازار نمیآی؟!!!!امیر گفت
: خوب من نمیر سم ، تو که هر وقت هر چی بخوای می تونی بخری کهمگه لازمه منم همراهت باشم
!!!!!!!بعدش من گفتم
: بریم با هم بازار!!!!!!امیر گفت
: نمی شه کار دارم می مونه!!!منم گفتم
: وقتی برگشتی، انجام بده دیه!!!!اونم گفت
: آخه تو چکار مهمی داری که باید من باشم، مهیار فردا امتحان دارهبشین خونه ، کارای الکیم نکن
!!!اما من هی اکش اینا و هی بوووووووووووووووس
تا آخرش امیر قبول کرد ، البته شرط گذاشت که فقط
1 ساعت بیشتر طول نکشه!!!!!منم گفتم
: تا آماده بشیم که می شه 2 ساعت که!!!!!!بعدم آماده شدیم و
4 نفری رفتیم بازاررفتیم شهریار ، یکمی پشت ویترین مغازه ها گشتیم
بعدم چیز به درد خوری پیدا نشد
رفتیم پالم تا اونجا ببینیم چی داره
...من
1 مانتو و 1 کیف خریدم بعدشم خواستیم بریم واسه کفش کهیهویی حالم بد شد
!!!!! که همون جا غش رفته بیدم!!!!چون کمرم به شدت درد گرفته بید بر گشتیم خونه
!!!!وقتیم اومدیم خونه ، مستقیم رفتم رو تخت
امیرم بچه ها رو برد و بهشون شام داد و فرستاد واسه خواب
...بعدشم اومد پیشم و کاراشم آورد
اینقدر بالا پایین و چپ و راست کردم تا آخرش
امیر کاراشو گذاشت کنار و یکمی منو گرفت تو بغلش
بعدم دید هنوز مثل اسپند رو آتیشم، لباسش رو درآورد و گفت
: بیا بغلم و...بعد از مدتی که بهتر شدم
گفت
: بهتری الان؟!!! من گفتم: نوچامیر گفت
: هنوز خوف نشدی؟!!!!!من گفتم
: خوبم اما چه فایده کوئیز نداشته بیدیم!!!!!امیر گفت
: تو دیووووووووووووووونه ای دختر!!!!بعدم بلند شد و چای دم داد و رفت پایین تا دیر وقت بیدار موند تا حساباش بالاخره تموم شد
دیروز بلاگفا همان بهتر که سکته زد و اسهال وشود
دیروز غروب آریو اینا می خواستن برن خونه ی خاله ی آریو
سر راهشون اومدن خونمون
دختمل گلشون الیزه رو هم آورده بیدن
وقتی رفت بالا با مهیار و ماهان بازی کنه
منم سر فرصت رفتم کلی موووچش کردم و این عکس خوشل رو هم ازش گرفتم

آریو
16 ساله که از ایران رفتههمون جا هم ازدواج کرده و
1 دختمل خوشل بنام الیزه داره که 3 سالشه...هر چی اصرار کردم که بیشتر بمونن ، گفتن می خوان برن
آریو هم گفته کرد ، فک نکن میریم دیگه نمیآیم
منتظریم برای شام دعوتمون کنی
...منم گفتم
: حتما" و بعد از رفتن اونامامانم تماس گرفت و برای امشب شام
آریو داییم اینا و خالم رو دعوت کرده
به ما هم گفت
: که بیاینآسانا امسال یلدا نیست
همون جا ارومیه می مونه، خونه ی مادر شوشوش
سارا هم گفته کرد معلوم نیست بیاین یا نه
اما من با قدرت تمام اعلام کردم هستم تا آخرش
!!!!دیشب اینقدر امیر خسته بود که
10 شب خوابید!!!!!!بچه ها هم همین
!!!!البته قبل از خوابیدن بهم گفت
: عمرا" اگه با هام بازار بیاد !!!!!!من نوفهمم واسه چی؟
!!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:33 توسط نارسیسا
|

دیروز هی پشت هم فیوزمون می پرید فیوز خودمون نه کنتورمون
آخرین باری که پرید
1 خلال دندون رو گرفتم کنارش فشار دادم تا نیگهش داشته باشه!!!!هنوز فرو نکرده ، یهویی خلال پرت شد طرف خودم و بازم پرید
!!!دیدم خلال جواب نمیده ، چسب رو امتحان کردم ، اونم پرید
....همراه اون دیگه فیوز مادر هم پرید
..دیدم اینجوریا نمی شه که
!!!رفتم از تو انبار ، سراغ جعبه ابزار و
1 فیوز سالم و نو پیدا کردمو نیشستم کلی از خودمان ابتکار ول کردیم و فیوز قبلی رو در آوردم و این یکی رو جاش گذاشتم
بعدم رفتم پایین برق رو وصل کردم
خدا رو شکر خوف شده بید
!!!!با اینکه هوا سرد نبود زیاد ، چون با
1 تاب رفتم پایینچنان سر دردی گرفتم که نگو
جوریکه حتی وقتیم که خوابیدم خوف نشد
بچه ها هم اینقدر سر و صدا کردن و فریاد
تا آخرش اومدم بیرون ، از شدت درد سرم ، اشکام می اومدن
اونا هم فک کردن که دارم گریه می کنم
!!!!!!مهیار رفت که تکلیفش رو بنویسه، به ماهانم گفتم بره تو کتاب هاش حرف
(ن) پیداکنه و دورش گردی بکشه
!!!!!خودمم اومدم دوباره روی تخت دراز کشیدم
...امیر که تماس گرفت، موضوع کنتور رو بهش گفتم
اونم یکمی دعوام کرد که سرخود نرم سراغ اینجور کار ها
...هر کاری کردم که بتونم بخوابم تا سرم خوف بشه نشد ، آخرشم
1 مسکن خوردمتا کم کم حالم خوف شد
عصری هم خیاطم تماس گرفت برای پروف لباس ها
منم برای الهه زنگیدم و گفتم
: می آی همراهم، اونم گفت: باشهبه مهیار گفتم
: ریاضیشو بخونه من زود بر می گردمماهانم آماده کردم تا با خودم ببرمش
وقتیم رسیدیم دم خونه ی امیر اینا
نسرین جونم ، گفته کرد همراهمون میآد
!!!!هر چی زور زدیم نیاد نشد
!!!!گفت
: منم 1 پارچه آوردم تا برام بدوزه!!!!بالاخره رفتیم تا خیاطی
خیلی خوشل شده بودن لباسا
...کلی ذوق ذوق کردم و دونه دونه رو امتحانشون کردم و پوشیدم
نسرینم کلی از لباسا ایراد گرفت و به خیاطه نشون داد
که کجا ها مورد داره و باید اصلاح بشه
...بعدم کلی نظر داد که تا کجا باز باشه و
...من گفتم
: امیر ناناحن می شه ، همون اندازه خوف بوداما نسرین گفت
: امیر غلط می کنه!!!!!بعدم گفت
: مگه هر چی اون بگه درسته ، تو هم واسه خودت نظر دارینمی شه که همیشه حرف ، حرف اون بشه که
!!!بعدشم گفت
: بد عادتش کردی دیگه!!!!بعدم خودشم پارچشو داد تا براش اندازه بگیره و مدل اینا
منم گفتم
: پس برای امیر زنگ میزنم تا اون در جریان باشهاینجوری بهتره
!!!!نسرینم گفت
: همین کارا رو می کنی اونم روش زیاد شده دیه!!!!!برای امیر که زنگ زدما ، اونم کلی عصبانی شد و گفت
: نسرین چیکارستهمین که من گفتم
: همون اندازه های قبلی خوفه و مبادا به حرف نسرین گوش بدیا!!!!قطع که کردم ، گفتم
: امیر مخالفه ،همون اندازه های قبلی باشه...نسرین گفت
: بی خود و خودش برای امیر زنگید...اینقده بلند بلند سر امیر داد کشید و چند تا چیز آبدارم بهش گفته کرد
که من و الهه از خجالت دیگه سرمان رو نتونستیم بلند کنیم
بعدشم که دید امیر کوتاه نمیآد تل رو قطع کرد و کلی امیر و فحش های آبدار داده بید
!!!!منم گفتم
: نسرین جون نا سلامتی شوهرمه هااااااااااااااااااااااانسرینم گفت
: درست نیست دیه !!!مشکل از توئه که بهش اجازه میدی تو مدل لباساتم دخالت کنه
!!!!منم گفتم
: اگه امیر خوشش نیاد چه فایده بپوشمشالهه هم واسه خودش پارچه آورد
دیگه به سلامتی خواستگاری عسل جدی شده
امروز قرار ه برن واسه گروه خون اینا
که احتمالا
" جوره دیه ، به سلامتی 1 عروسی دیه هم افتادیم...وقتیم اومدم خونه، امیر ازم پرسید که به حرف نسرین گوش ندادم که؟
!!!منم گفتم
: نه!!!اما بهش گفتم
: تو هم فکرت عقب موندست!!!!مگه جاهای دیه دنیا هر کی هر جور بخواد لباس نمی پوشه
!!!!!اونم گفت
: اون جا ها فرهنگش بین مردمش جا افتاده!!!نه اینجا که تو کوچیکترین چیزاشم مردم موندن
!!!!!و بعدشم گفت
: وقتی فرهنگ مردم تا این اندازه ضعیفهنمی شه هر جور دلت خواست لباس بپوشی
!!! همه که ظرفیت ندارن که!!!!!!!منم یکمی اکش اینا و گفتم
: فقط لباس که نیست !!!!همیشه تو برای من تصمیم می گیری!!!!!!!
امیرم بغلم کرد و لبامو بوس اینا
و گفت
: به خدا نمیدونی بیرون چه خبره!!!!!!****
آریو هم اومده، دیگه برای شب یلدا ی امسال اونم هست
...یلدای هر سال خونه ی داییم بر گزار می شه
چون اون از همه بزرگتره و همه رو جمع می کنه
...ما هم اولش میریم خونه ی امیر اینا
شام اونجاییم و یکمی بعد شامم هستیم
دیگه بعد اون میریم خونه ی داییم تا آخرای شب هستیم دیگه
.....برای آریو هم زنگیدم و حال و احوال اینا
تا من گفتم
: الواونم گفت
: تو هنوز بزرگ نشدی؟!!!من نیدونم چرا هر کی باهام صحبت می کنه منو نی نی می بینه
!!!!!بعضی وقت ها خونمون زنگ می خوره ، میرم جواب بدم
بهم می گن به بابات بگو گوشی ورداره
!!!!!یا می گن بگو بزرگترت بیاد
!!!!!!!چرا شیشکی نمی فهمه من
31 ساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالمه!!!!نی نی نیستم که
!!!اما داداش گلم سعید منو دعوت کردن به همون بازی های
5 تایی 3 تایی4
تایی ....حالا مشخصات کامل خودم رو ول میدهم ، ولی کسی رو دعوت نمی کنم برای ادامش
اما هر کسی که خوا ست خودش شرکت کنه و بیاد تو بازی خوش حال می شم
خودتو معرفی کن
:شادم و پر انرژی و پر سر و صدااااااااااا
احساساتی و عاطفی
زود رنجم ،
با اینکه ظرفیتم خیلی بالاست و از حرف کسی دلگیر نمی شم
اما زود می رنجم ، زودم فراموش می کنم
به قولی کینه ای نیستم و حرف کسی رو به دل نمی گیرم
خیلی دلسوزم و بعضی ها هم منو مهربون میدونن
که این باعث شده همیشه ازم سو ء استفاده بشه و بهم
ضربه بزنه
فصل مورد علاقه
:پاییز و بهار به نظرم بهترین فصل هان
رنگ مورد علاقه
:نارنجی
جونمو براش میدم
!!!! اما این دلیل نمی شه که از رنگ های دیه استفاده نکنماونارو هم دوست دارم
غذای مورد علاقه
:بوقلمون شکم پر با مخلفات
موسیقی مورد علاقه
:همه ی سبک ها رو گوش میدم
قبلنم
1 بار گفته کردماما بازم می نویسم
بستگی به شرایط و حالم
ممکنه هر سبکی و هر آهنگی رو گوش کنم
اما چاووشی رو خیلی دوست دارم
فروغی ، گوگوش
رپ ، متال و پاپ و کلاسیک و
....برای گوش دادن درهم گوش میدم
اما چون ساز اصلی که من با هاش کار کردم گیتار بوده
تنها کلاسیک رو دوست دارم برای اجرا
چون حالت صوفیانه داره و آدمو می بره تو حس و حال خودش
....بدترین ضدحالی که
خوردم:خیلی زیاد بوده ، اما فک کنم بدترینش زندانی شدن امیر باشه
که حالمو اساسی گرفته بید
...ناشیانه ترین کاری که کردم
:نمی تونم بگم سیکرت بیده
!!!!!بهترین خاطره ام
:خاطرات خوب زیاد دارم
خیلی زیادن
اما شاید اولین شبمون بعد از عروسیمون که برای اولین بار زندگی مشترک
زیر سقف رو شروع کردیم
با با چقدی منحرفینا
کوئیز ایناش نه
اینکه برام باور نکردنی بود
چی می گن منو این همه خوشبختی محاله
!!!!!!!کسی که بخوام ملاقاتش کنم
:آره یکی رو خیلی دوست دارم ببینم اما سیکرته
دوستای وبلاگمم خیلی دلم می خواد ببینم
یعنی در حد مرگ
می خوام بدونم آیا اون شکلی که من تو تصورم هستن همون شکلین یا نه
کسی که نخوام ملاقاتش کنم
:نه کسی نیست که نخوام ببینمش
برای کی دعا می کنم
:هر کسی که ازم بخواد براش دعا می کنم
ولی در مواقع عادی واسه خودمون
بچه ها
اون بچه ها کلا
" اونایی که می شناسمشونموقعیت من در ده سال آینده
:احتمالا
" 41 سالمه 1 پسر 19 و 1 پسر 16 دارمدغدغه هامم مربوط می شن به اونا
البته اگه از دید امیر و خواب هایی که دیده بخوام بگم
سیکرته
!!!
اینم عکس خرمالو واسه اونا که نمیدونن چیه!!!!

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:10 توسط نارسیسا
|

دیروز ،الهه برام مسیج داد هر وقتم که الهه از این مدل مسیجای عقشولی میده یعنی دلش گرفته و
جوابشو با
1 مسیج دادماونم در جا تماس گرفت و گفت
: امروز خونه ای ؟!!!گفتم
: آرهاونم گفت
: من دارم میآم اونجا!!!!!!وقتیم که اومد ، ازش پرسیدم چیزی شده؟
!!!!اونم گفته کرد که با نسرین و پدر امیر دعواش شده، بابت موضوعی
!!!!!یکمی با هم حرف زدیم و یکمی الهه اشک اینا
که چرا اونا درکش نمی کنن
!!!!!همینجور من و الهه در حال حرف اینا بودیم
که نسرینم تماس گرفت و پرسید الهه اونجاست
منم گفتم
: آرهبعد تعارفشون کردم شام بیاین خونمون
الهه داد زد نهههههههههههههههههههههههههههههههه
!!!!!بعدم گوشی رو از دستم گرفت و خودش به نسرین گفت
:من تنها اومدم مهمانی و شما هر جا میرررررررررررررررررم چرا دنبال من راه میفتتتتتتتتتتتتین
!!!!پدر امیرم به نسرین گفت
: تا به الهه بگه، ما قرار نبود بیایم اونجااما حالا که این حرفو زدی حتما
" باید بیایم!!!!!نسرینم گفت
: هیچی درست نکن هر چی شما می خورین منم می خورمپدر امیر م که چیزی نمی خوره
قطع که کردم تل رو ، به الهه گفتم
: مرده شورتقهر کردنتم دردسره ها
!!!!!!!!! حالا باید مهمونداری کنم!!!!!!!یکمی واسه خودمون آهنگ اینا گذاشتیم
یکمی با بچه ها بازی کردیم
تا اینکه امیرم اومد
...من و الهه ، رفتیم سراغ آشپزی
!!!منم بهش گفتم اون دفعه ای تو
tv دستور پخت املت خرمالو رو نشون دادهبیا با هم بپزیم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اونم گفت
: باشه و مشغول پخت و پز شدیمامیرم یکمی اومد پایین و بهمون گفت
: شام چی داریم!!!!وقتیم جفت مون داد زدیم املت خرمالووووووووووووووووووووووووووووووو
!!!امیر گفت
: املت چی چیییییییییییییییی!!!!ما هم گفتیم
: خرمالوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!!!!اونم گفت
: مطمئنین امروز زنده می مونیمبعدم رفت بالا
!!!!!من و الهه هم همینجور در حال هنر ول کردن از خودمان بیدیم
!!!!!تا اینکه نسرین دو باره تماس گرفت و گفت
: احسان اینا هم میآنااااااهیچی درست نکن فقط آبشو زیاد تر کن
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!منم گفتم
: نسررررررررررررررررررررررررررررررررررین جووووووووووووووووووووووووووووونمن چجوری آبشو اضافه کنم آخه
!!!!بعد از اینکه موادش رو با هم قاطی کردیم ، چای ریختیم
و امیر رو صدا زدیم که بیاد پایین ، اما امیر گفت
: کاراش زیادهمنم چایش رو بردم بالا و دستامو حلقه زدم دورش مو چش کردم
و تند اومدم که بیام پایین
امیر گفت
: احسان اینا هم میآن ، منم گفتم : آرهبعدشم گفت
: اگه خسته می شی بگو تهمینه بیآد!!!!!!!!!!!منم گفتم شام مون حاضره
!!!!!اونم گفت
: املتو می گی؟!!!منم گفتم
: آرررررررررررهبعدم اومدم پایین و کنار الهه مشغول حرف زدن و غیبت اینا و بی خیال
املت و آشپزی و شام
....که یهویی بوی سوختن
1 چیزی خورد به مماخمون!!!!وقتیم رسیدیم سر وقت املت دیدیم زیرش کاملا
" ته دیگ شده بید!!!!!!!!!!!!!!!!قبل اینکه امیر بو ببره ، تابه رو بردیم تو
wc خالی کردیم و سیفونم کشیدیم!!!!ماهانم اون وسط ما رو در حین ارتکاب جرم دیده بید
بهمون گفت
: چرا تابه رو بردین تو wcهی من و الهه هیس هیس کردیم ، اما اونم هی حرفشو تکرار کرد
!!!تا الهه بهش گفت
: تابه داغ شد بردیم اونجا خنک بشه!!!من گفتم
: الللللللللللللللللللللللللللللللللهههههههههههههههههههه!!!!!بعدم واسه اینکه همه چی عادی بشه مرغ رو درآوردیم و تند و سریع یخشو آب کردیم
انداختیم تو آرد و سرخش کردیم
با سیب زمینی اینا
بعدم الهه رفت سراغ ماکارونی و آماده کردن سالاد ماکارونی
فک کنم
1 دو ساعتی من و الهه مشغول پخت و پز بودیم....برای اینکه دهن ماهانم ببندیم براش
1 ظرف گنده ، سیب زمینی و مرغ ریختیم!!!!امیرم که کاراش تموم شد و اومد پایین
با تعجب پرسید چه املت خوش بووووووووووووووووویی
!!!بعدم گفت
:1 می شه من 1 نی نی ازش بخورم ببینم چه طعمی داررره!!!!!!!!الهه گفت
: داداش جون نمی شه صبر کن تا مو قع شام!!!!تو همین حینم زنگ خونه صدا داد و امیر در رو باز کرد
بعد سلام اینا، موقع شام که شد
میز شام رو که چیدیم ، امیر نیگاه به غذا ها کرد و گفت
: من خیلی مشتاقم املت خرمالووتونرو بخورم حالا چرا اینجا می گردم تو اورد غذا هاتون نیست
!!!!!!!!!!!من و الهه تا خواستیم چیزی بگیم ، ماهان گفت
: تر مالووووو (خرمالو) سوقت (سوخت)مامانم قیقت
(ریخت ) تو پی پی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این همه بهش باج دادیم که آبرو داری کنه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بعد شا مم ظرف ها رو جمع کردیم و انداختیم تو ماشین
امیرم اومدتو آشپزخونه و بوسم کرد و گفت
: نمیدونسته که املتمون خراب شدهوگرنه سر غذا ازش حرفی نمیزده
!!!!منم گفتم
: مهم نیست ، بی خیال!!!!بعد شامم بحث های یکمی سیاسی در گرفت
از دریای خزر و
3 تا جزریره و کارت سوخت و رنگ شورت بن لادن گفتمان صورت گرفته بید!!!من و الهه و کتایون و نسرین رفتیم بالا
چای و میمومونم آوردیم پیش خودمون
مشغول غیبت اینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
!!!!!!!!!!!!!غیبتم پشت خواستگار جدید عسل
!!!!وقتیم که همه رفتن ، اینقدر خسته بودم که همه چی رو ول کردم اومدم بخوابم
امیرم برام پایین رو جمع و جورش کرد
وقتیم اومد بالا بوسم کرد و گفت
: خوابی؟!!!منم گفتم
: اگه تو بذاری!!!!بعدم رفتم نزدیک تر و سرمو گذاشتم رو سینش
اونم مو هامو ناز کرد و مو چم کرد و گفت
: بگیر بخوابلز صبح تا حالا ۳ بار کنتورمون پریده!!!!
اولش فک کردم برقمون رفته
بعدم که جعبه تقسیم رو نیگاه کردماااااااااا
دیدم کنتورمون پریده
هر چیم گشتم چیزی پیدا نکردم
نیدونم چرا ،همش می پره
نکنه می خواااااااااااااااااااااااد
کوووووووووووووووووووووووووئیییییییییییییییییز
بدددددددددددددددددددده![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:11 توسط نارسیسا
|

پنج شنبه گوشیم زنگ خورد ، وقتیم جواب دادم اولش صدای اونطرف خط رو نشناختم تا گفتم: شما ؟!!!! اونم گفت
منم گفتم
:مریم ؟ نمی شناسماونم گفت
: سال 67 و 68 ، مدرسه ی راهنمایی پیروز!!!!!!!!از تعجب دهنم واز موند
و گفتم
: مریم خودتی؟!!!! شمارمو کی بهت داده؟!!!!اونم گفت
: الان خونه ی شمام و شمارتو از مامانت گرفتم!!!یه عالم حرفیدیم و آدرس دادم و گفتم
: بیا خونموناونم آدرس داد و گفت
: نه شما بیاخلاصه قرار شد بعدالظهر برم خونشون
با کلی ذوق رفتم که به امیر بگم
امیر همچین زد تو ذوقم
!!!!نیدونم چرا امیر با دوستای من مشکل داره
!!!!!هیچکدومشون رو قبول نداره
این مریمی رو هم نه از نظر خونوادگی نه از
....به منم گفت
: چرا سر خود داری میری خونه ی کسی که تا الان نرفتی؟!!!بازم همون فکر کذایی
!!!من نیدونم چرا امیر ، اینقدر این چیزا براش مهمه و ملاکه
!!!!یکمی سرم داد کشید و گفت
: این خونواده در شأن ما نیستن!!!!!منم بهش گفتم
: من قول دادم می خوام برم!!!امیر گفت
: به درک !!!! قطع کرد!!!!منم که بیفتم رو دنده ی لج دیگه سرمم بره باید کارمو انجام بدم
!!!!بعد از ناهار با ماهان رفتم بخوابم
(
راستی واسه این با ماهان میرم ، چون مهیار بعدالظهر جون به جونش کنیانمی خوابه
!!! به همین دلیل من و ماهان میریماونم بیشتر مواقع می خوابه ، یه وقتایی هم در میره
)به هر حال رفتم روی تخت ، خواستم بخوابم
یهویی دیدم از تمام بدنم مورچه داره راه میره
!!!بلند شدم ، دیدم به گوشه ی تختمون گز چسبیده
!!!!این ماهان
....... گز رو نصفه نیمه چسبوند به تخت!!!!مورچه ها هم به هوای اون اومدن رو تخت
!!!!خوابم که پریده شد، بلند شدم ، رفتم دوش گرفتم
مو هامو خشک کردم، دیدم ساعت تازه
3 بعدالظهرچون برای دیدن مریم عجله داشتم ، بچه ها رو آماده کردم و رفتم سمت خونشون
!!!برای امیرم زنگ نزدم
!!!گوشیمم خاموش کردم
!!!!!وقتیم رسیدم به آدرس خونشون ،زنگو که زدم
یکمی شد در رو باز کردن و رفتیم بالا
کلی خجالت کشیدم ، بیچاره همشون خوابیده بودن
!!!خودش و بچه هاشو و شوشوش
!!!!همون اول بهم گفت
: نارسیسا تو خواااااااااااااااااااااااااااااااااب نداری!!!شوشوشم اومد ازش عذر خواهی کردم ، از اونجایی که شوشوی مریم کاملا
" منو می شناسهخیلی خوش حال شد و گفت
: خوش اومدین و...بعدشم زود رفت سر کارش تا ما راحت تر باشیم
!!!اونم که رفت، من و مریم عین همون سال ها نیشستیم به اذیت و شیطنت
!!!کلی خاطرات قدیمیمون زنده شد
!!!!اونم
2 تا بچه داره پیمان و پیوندپیمانش اول راهنمایی و پیوند هم سن ماهانه
!!!!خیلی زود ازدواج کرده بود ، مرداد
69 ، درست 14 سالگی!!!!1
سال تمام آقا فرهاد شوشوش می اومد دم کوچشون وای می ایستادتا موقع رفتن ما به مدرسه و موقع برگشتمون ، مریمو ببینه
!!!چقدر مامان مریم با من حرف زده بود که با مریم حرف بزنم تا
منصرفش کنم
!!!اما آخرش نشد دیگه
!!!!خلاصه تا شب موندم بچه ها هم کلی بازی کزدن
اونم اصرار کرد که شام بمونین خونه ی ما
!!!منم رفتم تا برای امیر زنگ بزنم که شام بیاد اینجا
وقتی گوشیمو روشن کردم دیدم هیچ مسیجی نیومد
...با این حال برای امیر زنگیدم
!!!هر چی با شماره ای که فقط مخصوص من و بچه هاست تماس می گیرم
جواب نمیده و خاموشه
!!!با اون یکی شمارش تماس گرفتم، اونم خاموش بود
!!با سومیش، که فقط مخصوص کارشه تماس گرفتم
کلی طول کشید تا جواب داد
البته فک کنم
2 یا 3 بار تماس گرفتم..خیلی سرد جوابمو داد منم معمولی باهاش حرف زدم و گفتم
: شام میآی اینجا؟!!!اونم گفت
: نه!!!!منم قطع کردم و به مریم گفتم
: امیر نمیآد ، اما من می مونم!!!!شام که خوردیم ، کلی تشکر کردم و بهشون گفتم
: حتمی 1 روز بیآین خونمون!!!راه افتادم سمت خونه
!!!وقتیم که اومدم خونه، امیر در حال دیدن اخبار
کلی واسه خودش تدارک شام اینا دیده بوده
!!!از محتویات آشغالا فهمیدم اینو
!!!!سلام کردم ، اونم
1 چشم غرّه ای رفت و گفت: سلام!!!بچه ها رو فرستادم ، خوابیدن
خودمم اومدم پیش امیر
!!!رفتم رو قسمت دیگه ی کاناپه نیشستم
!!!!بعدم منتظر شدم تا امیر چیزی بگه
!!!!وقتیم اون آدمم حساب نکرد
!!!! خودم شروع به حرف زدن و گفتم: باهات قهرم!!!امیرم گفت
: به درک!!!!بعدشم گفتم
: دیگه حق نداری بووووووووووووووووووووووسم کنیاااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!اونم گفت
: به درک!!!!!!!!!!!یکمی شد گفتم
: فک نکنیااااااااااااااا امشب میذارم ازم کوئیز بگیریااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!یک نیگاه خشانت بار به من کرد و گفت
: به درک!!!!یکمی آب دهنمو قورت دادمو گفتم
: چایی می خوری؟!!!اونم باز نیگاه خشمناک و جوابمو نداد
!!!منم بلند شدم رفتم کیک زدم
!!!! و با چای آوردم خدمت شوشو!!!!
بعدم نیشستم کنارش عین
1 گنجشک کوچول موشول امیر رو نیگاه کردمامیرم چند بار روشو از
tv بر گردوند و منو تو اون حالت دید و امابازم اخم اینا
تا اینکه رفتم کنارش و سرمم چسبوندم بهش ، اینقدم اینور و اونور کردم
تا آخرش امیر بهم گفت
: چقد وول وول می خوریتازه خیلی رو داری با اینکاری که کردی ، انتظار داری من ببخشمت
منم گفتم
: حالا چیکار کردم؟!!!بعدم گفتم
: خیلی زورگویی امیر ، بعد این همه سال مریم منو پیدا کرده و منم رفتم خونشوناین کجاش مورد داره؟
!!!!اونم گفت
: اولا" مگه گم شده بودی که اون پیدات کرده!!!!! هر وقت می خواستمی تونست بره خونتون آدرست رو بگیره
!!!!بعدشم گفت
: من حس خوبی بهشون ندارم!!!!تو چرا نمی فهمی
!!!بیرون پر از گرگه ظرف 3 ثانیه قورتت میدنآخه تو چرا این همه خنگی؟
!!!!چرا به همه اعتماد می کنی
چرا سر خود هر جا دلت خواست پا می شی میری
تازه چرا بچه ها رو بردی؟
من گفتم
: خیلی بد بینی!!!!بعدم بلند شدم اومدم بالا مسواکمو زدم گرفتم خوابیدم
قبلشم یکمی واسه خودم اشکیدم که چرا آخه امیر به دوستای من گیر میده
!!!!!!یکمی که شد امیرم اومد و از رو قصد لامپ اتاق رو روشن گذاشت
اما من هیچی نگفتم
بعدشم که مسواکشو زد و اومد بخوابه دستشو آورد طرف من
منم خودمو کشیدم عقب
اونم گفت
: مگه تو خواب نیستیمنم جوا بشو ندادم
بعدم به زور منو گرفت تو بغلش و خواست بوسم کنه
من نذاشتم و نیشستم کلی گریه کردم و گفتم
:تو چرا فک می کنی فقط خودت از همه چی سر در میاری و می فهمی؟
چرا فک می کنی کارای من احمقانستو
...بعدشم خواستم بالشتمو بگیرم و برم اون یکی اتاق بخوابم
که امیر اومد جلومو گرفت و گفت
:من هر کاری می کنم واسه تو بچه هاست ،
1 اشتباه تو ممکنه زندگیمون رو خراب کنه...بعدشم نیشست اینقدر حرف زد و اینقدر بووووووس
که منم مثل همیشه خر شدم
!!!!!!ازمنم قول گرفت که جواب مریمو ندم تا اون بره پی کار خودش
به امیر گفتم
: باشه اما واقعا" از ته دلم بابت این کارش ناناحنمدیگه بعد آشتی هم تا نیمه های شب بیدار موندیم
....من نمیدونم چرا کلی از امیر دلخورم باشما تا موچم کنه و یکمی
....همه چی یادم میره
...***
بچه های ما هم روزای هفته به زور بلند می شن که برن مدرسهاما روز تعطیل ساعت
6 صبح بیدارن!!!!!!!دیروز صبحم خودشون بیدار شدن و رفت پایین و مشغول بازی اینا
از اونطرفم پدر امیر عین
1 نی نی کوچولهاگه الان هوس کرد بره به زمیناش سری بزنه ، باید بره براشم مهم نیست ساعت چنده
یا ممکنه خواب باشن یانه ، یا روز تعطیل باشه یا نه
!!!!!همیشه هم
1 بار احسان اونو می بره یکبارم امیردیروزم الهه که آماده شد بره دانشگاه ، همراه الهه اومد خونمون تا با امیر بره سراغ زمینا
وقتیم که آیفون رو میزنن ، ما که غرق خواب
بچه ها می بینن که الهه و پدر امیرن ، در رو باز می کنن
!!!پدر امیر که اومد تو سالن نیشست
به ماهان گفت
: که بیاد امیر رو صدا بزنه!!!ماهانم بیچاره
2 بار اومد و من و امیر رو صدا زددفعه ی آخری که اومد به امیر گفت
: بابا بزرگ گفته چقد می خوابین ، بلند شین دیگه!!!امیرم به ماهان گفت
: به بابابزرگ بگو منتظر بشینه ، ما خواب داریم!!!!امیر و من فک کردیم ماهان داره شوخی می کنه تا ما رو بیدار کنه
!!!!!ماهانم هر چی امیر گفت
: رفت به پدرش گفته کرداونم
1 داد بلند کشید و گفت: امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!!!!که من و امیر در جا بلند شدیم
!!!!!اینقدر امیر هول کرد که لباس نپوشیده رفت پایین
که من صداش کردم امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
!!!اونم نیمه راه دوباره برگشت لباسش رو پوشید
!!!!بعدم که رفتیم پایین تازه ساعت
8 صبح بود!!!!دیروزم سالگرد فوت شوهر عمه ی امیر بود، نسرین جون می خواست بره اونجا
و پدر امیرم که تنها می موند خونه
رو این حساب قرار شد ناهار بمونه خونه ی ما
...امیر و پدرش رفتن پی زمینا، من رفتم
1 کوچولو دوباره بخوابمدلمم برای امیر سوخت که فک نکنم بیشتر از
2 ساعت شب قبلش نتونستبخوابه
البته خودمم نتونستم دوباره بخوابم، بلند شدم کار هامو انجام دادم
....بعدالظهرم مهیار بستنی خورد و دندونش
1 دردی گرفت!!!!من فک نمی کردم دندون شیریم اینقدی درد بیآد
!!!!!امیرم اونو راه انداخت و رفتن مطب دکتر
با اسپری بی حسش کردن و دندونش رو مجبور شدن بکشن
!!!!!چون دیگه اینقدر فاسد شده بود که کاریش نمی شد کرد
!!!!!!مهیار قبلنا نمی ترسید از دندون پزشکی
چند بارم بابت همین دندونش برده بودیمش پیش مطب دکتر و پانسمانش کرده بودن
نمیدونم چرا یهویی اینجور ترسیده
!!!!!!***
آ