|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
برو تو ادامه ی مطلب این لینک رو تازه پیدا کردم روش نوشته بود روش کلیک کن تا گرسنه ای سیر شود نمیدونم آیا اثر داره یا نه ولی منم گذاشتمش اینجا آرزو دارم یه روز بشه که هیچ کجا فقیری نباشه تصمیم باشماست
لطفا"
![]()
![]()
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 18:47 توسط نارسیسا
|

باز خوبه باهاتون از قبل هماهنگ کردما ، اگه یه وقتی یهویی جیم می شدم شما باید از خودتان حرف ول می کردید و مشکوک می شدید خدایی صبح رفتم مدرسه ی بچه ها به اون نشونی که جلسه بود به اون نشون که من یخ زدم از سرما چون فقط مانتو پوشیدم همینا
بازم از نشونه ها بگم یا قانع شدین!!!!
اما دیشب برای شام ته چین گذاشتم با برنج اینا
در حال برنج کردن بودم و کامنت در کردن واسه ی شما
که دیر رسیدم کل برنجمون شفته شده بید!!!
گوشتم اینقدی بهش فلفل زدم که
…..البته برنج با این حال آبکش زدم گذاشتم داخل دیگ
گفتم : شوشوی محترم الان اینقدی خستست که براش
برنج شفته و غیر شفته فرق نمی کوله!!!!
بعدشم از خیر کامنت گذاشتم رفتم 1 دوش گرفتم و انوقت همون لباسه رو پوشیدم!!!
هر چند حلقه آستینش اذیت می کنه اما همون خوشل تر بود
…بعدشم یه سایه ملایم یه رژ کوچمولو زدم
منتظر شوشو
….وقتیم که امیر اومد من و بچه ها بدو رفتیم سمت در ، همینکه رسیدیم دم در
یهویی من جیغ زدم شما کجا میااااااااااااااااااااااااااااین
منظورم شما به بچه ها بود
بعدشم بهشون گفتم سر جاشون بشینن بیرون سرده دوباره حالشون بد می شه!!!
اونا هم یکمی نق نق کردن اما تو سالن موندن
بعدشم منم رفتم به استقبال شوشو
…بعد از ماچ اینا ، خودم همون اول امیر کلی داد کشید سرم
که چرا اینجوری اومدی حیاطبعدم بهم گفت: برو تو من میام الان
!!!!شامم تر جیحا" نیمرو خوردیم ، چون اون غذایی که من از خودم در کردم قابل خوردن نبید!!!
بعد از شامم ، امیر یکمی با بچه ها حرف زد ، اونا هم دلشون واسه امیر
جریک جریک شده بود طفلیا!!!
بعدشم فرستادم واسه خواب
….امیرم پایین نیشست یکمی اخبار اینا ببینه بعدشم قهوه دم داد
…منم که بچه ها خوابیدن اومدم پایین
خواستم قهوه بیارم ، اما امیر گفت: به تو اعتباری نیست من میریزم!!!
بعدشم رفتم بالای پای امیر نیشستم و سرمو چسبوندم به سینش شروع کردم به گریه
اونم گفت: باز چی شده!!!! بعدشم لبامو ماچ کرد و گفت : لباست خیلی خوشل شده
….***
مثبت بیاندیشیم!!!!!بابا 1 جایی منظورم دلم بید
بعدشم در حال، منظور در حال خندیدن بید!!!
شیرم منظور ، کامنت هایی بید که از خودمان ول می کنیم
بابا شما دیه کی هستینا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
تعجب می کنیم
!!!!بابا منحرف
بابا منفی
باباسبیل!
!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:5 توسط نارسیسا
|

امیر الان تو راهه فک کنم دیگه ساعت
بعدشم کارش درست نشد بهش گفتن، قرمز
....امیرم موقع ظهر واسم زنگ زد ، دیدم کلی عصبانیه
منم واسه اینکه بیشتر عصبانی نشه سکوت کردم اما توی
1 جاییم عروسی بودچون گفت بعدالظهر حرکت می کنه که بیاد خونه![]()
حا لا اون هی حرص می خورد ، من هی می گفتم
:آخی اینجوری پسآخرش سرم داد کشید نارسیس من دارم با تو حرف میزنمااااااااااااااااااااااااااااااااا
جواب درست بده
....بعد مجبور شدم کامل حرفاشو گوش بدم که احیانا
" چیزی پرسید ، اشتب نکنم یه وقتیتا داد نخورم
!!!!!معلم ماهان تماس گرفت ، صبح حال ماهانو پرسید و بهم گفت
فردا اگه میاد مدرسه شما هم بیاین
راستی من فردا صبح میرم مدرسه ی بچه ها یه وقتی آپم دیر شد مدیونین از خودتون
حرف دربیارینا
شیرمو حلال نمی کنما
گفته باشم
...تکرار می کنم من فردا صبح آپم ممکنه طول بکشه، شایدم آپ نکردم
پس از خودتان الکی حرف در نیارین به خصوص منظورم به اوناییه که همیشه
تهمت میزنن بهم
....آی خدا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
حالا من چی بپوووووووووووووووووووووووووووووشم
!!!!!!!!!!!!!!!!!
اون لباسو همون روز نیشستم با ورژنای مختلف ایستاده
خوابیده ، نیمه افتاده ، در حال
....کلی از اون لباس عکس گرفتم براش سند کردم![]()
اینقدی که امیر دادش در اومد و گفت
: بابایی یکی گفتم بفرست نه 100 تا!!!!!حالا خودم فک می کنم شما خودتان را خسته نکنین![]()
فعلا
" الان امیر نزدیکای آمله فک کنم دیگه 7:20 اینجا باشهبابای بووووووووووووووووووووووووووس ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 17:46 توسط نارسیسا
|

دیشب که بچه ها ساعت
خوابیدن و بیدارم نشدن
صبحم که بیدار شدن حالشون خیلی بهتره و صبحانه خوردن
البته فقط یکمی چای ، اما خوش بختانه مثل قبل شکم پیچ و اینا ندارن
مهیار که یکمی کارتون دید الانم داره ریاضی می خونه!!!!!
ماهانم که داره نقاشی می کنه
خدایی هیچی بهتر از سلامتی نیست
1 روز که بچه ها حال نداشته باشنزندگی آدم بهم می خوره....
دیشبم که حالم خوب نبود رفتم اتاق زیر شیرونیمون
یکمی موزا رو نیگا کردم وای الان چه بد قواره شدن
یکمی آسمونو نیگاه کردم
....امیرم زنگ زد و گفت کجایی منم گفتم
اونم کلی داد کشید تو حیا نمی کنی دختر
!!!!هنوز آنفولانزات خوب نشده که!!!منم نیشستم اینقده گریه کردم تا دلش بسوزه
اما تموم که شد بهم گفت
: 100 بار بهت گفتم وقتی گریه می کنیدستمالم همراه خودت داشته باش تا مجبور نشی هی فین کنی
!!!!کلی جیغ جیغ زدم و گفتم مگه دستم بهت نیفته امیر
!!!!هر چند
1 دقیقه بعدش بازم خر شدم مثل همیشههمین
!!!!کی گفت
: آپ نداریم !!!یه دوست عزیزم چرا آدرس سایتت رو نذاشتی من الان کجا بیام؟!!
بعد چرا خصوصی کامنت میذاری گلم ؟!!!!![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:12 توسط نارسیسا
|

ماهان طفلک تا ظهر همینطور حالش بد بود اما موقع ناهار یکمی بهتر شد ، و گفت
منم گوشت رو درآوردم تا براش کباب درست کنم بیشتر از 2 تا برش نخورد
بیشتراصرار نکردم
عوضش مهیار حالش بد تر شد
مامانمم که اومد گفت: آنفولانزاست دیگه....
بعدشم خواست بهشون آمپول بزنه تا جلوی تهوعشون گرفته بشه اما
جفت شون ترسیدن و نذاشتن
به خاطر همین به همون قطره اکتفا کردیم
....مامانم دیگه موند پیشم
موقع ظهر هم من هم بچه ها خوابیدیم من زودتر بیدار شدم اما اونا تا ساعت
6 خوابیدنبیدارم که شدن ماهان تا حدودی بهتر شده بود
مامانم یه سر رفت بیرون غروب دوباره اومد گفتم به بابایی هم بگه شام بیان پیشم
غروب چون حال بچه ها شدیدا
" بد شده بود پیچش شکم و....من و بابام بچه ها رو را ه انداختیمشون تا ببریم دکتر
از قبل با دکتر شون تماس گرفتم و هماهنگ کردم
خدا رو شکر ما رو می شناسه و پرونده ی بچه ها از بچگی پیش اونه
....وگرنه نوبت بهمون عمرا
" اگه می رسید!!!!اونم بچه ها رو معاینه کرد و گفت هر چی مامان گفته درسته
قبلا
" گفتم مامانم پرستار بوده ، توی بیمارستانی که کار می کرده مدتی زیر دست این آقاهه هم بودهدیگه مامی ما رو از اونجا می شناسه
بعدشم گفتم غذا نمی خورن؟ براشون سرم نوشت ، گفتم عمرا
" اگه بذارنبه خاطر همین گفت
: فعلا" سعی کن هر غذایی که دوست دارن بهشون بدی...و مایعاتم فراموش نشه
....خونه که اومدیم اینقدی بغضم گرفت
آخه همچین دو تایی همدیگه رو بغل کردن و ساکت رو تخت دراز کشیدن
که عمرا
" اگه کسی باورش بشه اینا همون دو تا وروجک شیطوننیکمی دستاشونو بوس کردمو ، صورتشونم همچنین
دیگه طاقت نیاوردم دونه دونه اشکام ریختن
بد ترین ترسی که همیشه منو از پا میندازه ،ترس از دست دادن امیر و بچه هاست
!!!با اینکه تا الان بار ها پیش اومده مریض بشن
اما وقتی اینجوری اونارو ضعیف و داغون می بینم نمی تونم تحمل کنم
....اومدم پایین پیش مامانم اینا شام خوردم
بابا و مامانم به اصرار من شب واسه خواب موندن اینجا ،آخه ترسیدم یهویی نصفه های شب
باز مثل دیشب اتفاقی بیفته
دست تنها باشم
...امیرم که مونده هنوز
....ای لعنت به هر چی پاسپورته
....گفته باشما فردا اصلا
" حوصله ی آپ ندارم، الانم نداشتمخیلی دلم گرفتست ، به دلایل شخصی
فردا هم هستم اما آپ نداریم
اونم بابت
1 مسئله ی کاملا" شخصیوقتی که امیر نباشه از اینطرف بچه هاهم حال و روزشون
این شکلی دل و دماغ واسه اومدن به نت ندارم همین
...یکی بازم بهم گفت
:لوسمن لوس نیستم آقا خودتی
!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 22:36 توسط نارسیسا
|

کارت بانک جدید گرفتم این دفعه گفتم دیگه اومدم خونه کیفمو بذارم جایی که ماهان عمرا
برای لباسمم که خواستم برم
اینم بگم که مهیار معمولا
" 12:30 می آد ، براش زنگ زدمو گفتم اومدی کلید بنداز بروداخل من و ماهان
داریم میریم بیرون زودی برمی گردیم...
وقتیم رسیدیم واسه پرو لباس دیدم کامل لباسو دوخته
!!!بعدشم بهم گفت بپوشش
من پوشیدم دیدم همش خوف شده الّی حلقه آستینش
نیگاه کنین اینجا که با علامت سبز مشخص کردم ، خیلی بد دوخته
!!!چون گفتم لباس خونست اونم فک کنم داده به شاگردش
واسش اندازه ورداشه و دوخته
!!!بهش گفتم نمی شه کاریش کنی؟
!!!بهونه آورد که کار دارمو، نمیرسم
...حالا اومدم خونه
100 بار پوشیدمش اینقده حرص خوردم!!!مدلشم که معلومه چجوریه دیگه ، همینجور یسرست
فقط طول دامنشم یه
30 سانت بالای زانوست همین....امیرم ساعت
2 تماس گرفت، خواستم بابت لباس بگم دیدم که ناناحنه ،اونم بدمدلش!!!به خاطر همین بی خیال لباس شدمو
کلی شوشوی محترمو دلداری دادم که عیب نداره ، نهایتا
" نمیدن دیگهچرا این همه خودتو اذیت می کنی؟
!!!قبلا
" گفته بودم که پاسپورت و گذر نامه ی امیر رو باطل کردنحالا امروز که بهش جواب قطعی ندادن ، فعلا
" مونده ببینه چی می شهنسرین ،مادر شوهرمه
الهام و الهه خواهر شوهرامن
احسان داداش امیر و کتایون خانومشه ، اردیانم بچشونه
اینم واسه اونایی که آرشیومو نخوندن و می پرسن ازم
....دیروز عصر نسرین اینا زنگ زدن که واسه شام میان اونجا
!!!به همراه مادر کتایون و پدرش
....و گفتن هیچی درست نکن ، ما فقط ساده ی ساده شام می خوریم
....اما من دیدم اینجوری که نمی شه ، برای تهمینه خانوم زنگ زدم ترا خدا بیا
اولش گفت
: الان یک جایی هستم تموم که شد میام ، بعد بهم گفت کهچیکار کنم تا اومد معطل نشه
...منم همونجور که گفت، مرغ اینا رو آوردم بیرون و برنج و اینا
....وقتیم که اومد خیالم راحت شد
لباسمم دیشب پوشیدم ، اگه امیر بودا همون اولش یه ماچ می کرد و برام لاو اینا می اومد
...نسرین که دید ، گفت به کی دادی؟ منم اسم اون خانومه رو بردم اونم گفت
: محالهاون اینقده بد در بیاره احتمالا
" داده به شاگردش...راستی کتا یون اینا رفتن دوبی
...خوش به حاشون که مشکل گذر نامه ندارن
...پدر امیر همیشه این وقت ها به بچه ها و نوه ها ، کلا
" همه ی ما پول لباس اینا میدهدیشبم بیشتر واسه این اومده بود
...من اصلا
" در مورد کار خونه حرفی نزدماز وقتی امیر گفت نارسیس بی خیالش ، منم دیگه خودمو قاطی نمی کنم البته دو روزه
!!!!اما انصافا
" این دفعه به خودم قول دادم نه حرفی بزنم نه چیز دیگهآخرش یه چیزی میشه دیگه
....پدر امیرم یکمی بابت امیر بهم سفارش کرد و گفت
: مراقبش باش و....ماهان اینقده خسته بود که همون جا تو سالن خوابید
...وقتی نسرین اینا رفتن ، بغلش کردم بردم رو تختش خوابوندمش
به تهمینه هم گفتم پایینو جمع و جورش کنه
....دیگه امشب حساب دستم اومد جفت شونو فرستادم رو تخت خودشون
!!!کار پایین که تموم شد برای تهمینه خانوم ماشین گرفتم و فرستادم که بره خونشون
...اومدم روی تخت بخوابم ، دیدم
3 تا مسیج از امیر پشت همخوندمشون و جوابشم دادم و براش نوشتم دلم برات تنگ شده
و نوشتم؛ الاغ دوست دارم می فهمی
!!!!! راستی یاد امید جون بخیرامیر برام سند کرد دستت درد نکنه جوجو کوچولو
1 شب ما نبودیم پیشت الاغم شدیما!!!!بعدشم زنگ زد منم یکمی لوس موس شدم
آخه دلم واسه امیر یه ریزه شده
...بعدشم یک کوچمولو اشکولی اینا
امیر گفت
: ای بابا همش رو هم 24 ساعتم نیست من ازت دورما!!!!!دیگه نیدونم تا کی داشتیم با هم حرف میزدیم اما بین حرف هامون
صدای ماهانو شنیدم
رفتم اتاقش دیدم وای برمن
!!! حالش بد شده روی تخت ....آوردهسریع آوردمش پایین لباس هاشو عوض کردم فرستادم رو تخت خودمون
روی تختشم پاک کردمو روکش هاشم درآوردم انداختم تو ماشین
....بعد اومدم گرفتم خوابیدم
یادم رفت امیر آخر حرفاش گفته بود اومدی برام زنگ بزن
اونم بیچاره کلی معطل شد و دید خبری ازم نشد آخرش تماس گرفت
منم غرق خواب ،همون اولش گفتم
: مزاحم ، بیکاریا الان ساعت چنده امیر؟!!!اونم گفت
: نارسیس تو حالت خوبه؟!!! بابا تازه این همه گفتی من دلم برات تنگ شده و این حرفاحالا که دوباره تماس گرفتم ایجوریه آره
!!اما نیمه های شب ماهان حالش دوباره بد شد دیگه تا صبح بیدار موندم
در ضمن مهیارم همین
!!!!امروز صبح نفرستادمشون مدرسه موندن تو خونه
ماهان همین الان خوابش گرفت
مهیار یکمی وضعیتش بهتر از اونه
....حالا زنگ زدم واسه مامانم بیاد ببینه چی شده
...اینم عکسای امیر دوباره گذاشتمشون ....
راستی شیرین جون ممنون
. ممنون من که دانم کی هستیا
چشم می برمشون دکتر این مامان ما گیر کرده بیاد اول ![]()
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 9:16 توسط نارسیسا
|

خواستم بیام همه رو خبر کنم ولی الان نسرین جون اینا تماس گرفتن واسه شام می خوان بیان اینجا ...... ببخشید فردا میام.... دیروز امیر موقع ظهر حرکت کرد، عصری هم رسید تهران خدا کنه این دفعه کاراش انجام بشه
اما بچه ها تا دیدن امیر نیستا هر آتیشی که خواستن دیروز سوزوندن
!!!!به مهیار گفتم تکلیف نداری؟
!!! اونم گفت : نه زیاد نیستبعد نیشست اینقدی با ماهان بازی کرد
یهویی ساعت
8 شب یادش اومد، هم پلی کپی ریاضی دارههم مشق، هم املا شب
!!!!!از اون ساعت به بعد نیشست تند تند کاراشو انجام داد
دیگه تا تموم بشه شد حوالی
9منم رفتم لوبیا پلوی ناهار رو گرم کردم تا واسه شامم بهشون بدم
!!!!!اما اینقده جیغ و داد زدن که گرم نکرده ریختم دور
!!!!بعدشم گفتن ما اونو نمی خوریم
!!!!سریع
1 بسته مرغ درآوردم و یخشو آب کردمبعدم گذاشتم تو آرد و سوخاریش کردم دادم به خوردشون
!!!همراه سیب زمینی
هنوز کارم تموم نشده جفت شون تموم کردن
!!!بعدم فرستادمشون برای مسواک
!!!تا اونا مسواک بزنن اومدم نت یکمی کامنت از خودم در کردم
!!!بعدشم بچه ها رو بردم سر جاشون بخوابونم
اما ماهان گفت
: میاد پیش من بخوابه ، مهیارم که دید اینجوریه اونم گفت: می خواد بیاد پیش منهر
3تامون رفتیم رو تخت مون تا بخوابیم !!!!هر
1 دقیقه یه بو هایی می اومدرومو به هر طرف که می کردم ، خفه می شدم
!!!آخرش دادم در اومد و گفتم کدومتونه زود بره
wcماهان گفت
: مهیار، مهیارم گفت: ماهانبعدشم طبق معمول دعوا بزن بزن و کتک کاری
!!!که توی این هاگیر واگیر ، امیر تماس گرفت
!!!!بعد گفت
: هنوز بچه ها رو نخوابوندی!!!!!بعدش منم کلی نق نق زدم حرف منو نمی گیرن
امیرم گفت
: گوشی رو بده بهشون اون وقت با جفت شون حرف زد تااینکه هر کدومشو ن آروم رفتن سر جاشون که بخوابن
!!!هنوز چند لحظه ای نشد که دوباره از اون بو های خوشمل اومد
!!!!!دوباره دعوا
دیگه این دفعه من
1 جیغی کشیدم و بلند داد زدم ساااااااااااااااااااااااااکت شین!!!!!!!!اون دو تا هم موش شدن و خوابیدن
ایول به این سیاست حال کردم!!!!
بابا توی خوابم ول کن نبودن ، واسه اینکه زنده بمونم و خفه نشم اومدم پایین رو کاناپه خوابیدم
یکمی زدم ایران موزیک اَ ه اَه حالم بد شد هر کی الان می خونه
!!!!شیطنت کردم گفتم واسه امیر زنگ میزنم
ساعتم دیگه شده بود
12 و خوردیتا امیر گوشی گرفت، همون اولش گفتم خواب بودی
!!!!اونم گفت
: بچه ها خوابیدن!!!یکمی حرف زدیم و
....دیگه تا بخوابم دیر وقت شد
....صبحم چون اومدم پایین ساعت بالا اینقده زنگ خورد قرار بود ساعت
6:30 از خواب بیدار بشم مثلا"اما چون صدای ساعتو نشنیدم خوابیم تا ساعت
7 کهامیر داشت میرفت بیرون باهامون تماس گرفت و گفت
: هنوز خوابیده ای؟!!الان سرویس بچه ها میاد که!!!
منم تند تند رفتم بچه ها رو بیدار کردم بابا بیدار کردنشون مگه به این راحتی هاست
اینقده باید قربون صدقشون برم و اینقده ماچ اینا تا از جاشون بلند بشن
تا اونا بلند بشن شد ساعت
7:15 دقیقه ، سرویسشون اومد دم در منم گفتم 1 لحظه لطفا"این
1 لحظه 10 دقیقه طول کشید ، به جای صبحانه هم نفری 1 لیوان بهشون آب میوه دادموای خدایا وقتی امیر نیست قدرش بیشتر دونسته می شه
!!!آخه صبح ها امیر معمولا
" 6 تا 6:30 بیدار می شه و صبحانه رو آماده می کنهیکمی ورزش می کنه ، بعدشم میاد ما هارو صدا می کنه
وقتیم که ما میایم پایین روی میز همه چی آمادست
!!!!بچه ها هم که رفتن چون خودم هنوز خواب داشتم ، گفتم
5 دقیقه می خوابم !!!همین
5 دقیقه تا ساعت 11 طول کشید!!!!الان نمی تونم بیام خبرتون کنم ، ببخشید
باید برم
1 دوش بگیرم و سریع با ماهان بریم خیاطی واسه پرو همون لباسکه گفتم و واسه کارت بانکمم هم باید برم
عصری میام بهتون سر میزنم
بابت دیشبم ممنون که تنهام نذاشتین !!!
بوووووووووووووووووووووووووووس
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:42 توسط نارسیسا
|

شب پنج شنبه واسه شام همبرگر درست کردم طرز تهیشم اینجوریه
اول قد
1 قاشق چایخوری خمیر مایه رو بریزین داخل آب جوش ، بعد بذارین چند لحظه بمونهبعد آب و آرد گندم و خمیر مایه رو بریزین داخل دستگاه خمیر ساز خوب ورز بخوره
...اینقدی که دیگه خمیر بهم نچسبه
...بعد خمیر درست شده رو بذارین داخل
1 پلاستیک ، 1 ساعت تا 1 ساعت و نیم بمونهبعد این مدت می بینین که خمیرتون
2 برابر شده...اونوقت به مقدار لازم گوشت چرخ شده رو با پیاز و خمیر داخل مخلوط کن
بریزین تا آروم آروم با هم مخلوط بشن
...بعد حالا به هر شکل و قالبی که خواستین در بیارین و بذارین تو روغن سرخ بشه
اینقده خوشمزه می شه که به
100 تا همبرگر بیرون می ارزه....اینم عکسش
....
اما شب پنج شنبه توی فرصت بدست اومده بعد شام کیک هم زدیم
!!!!
ایول
!!! ایول!!!!نارسیس جونو ایول!!!!من نیدانم چرا شبای پنج شنبه کشتی کج میده؟
!!!!باید
1 درخواست بدم به rtl9 که ساعت برنامشو تغییر بده بابا!!!!بعدشم طبق معمول گذاشتم داخل ظرف و با
1 لیوان چای بردم خدمت شوشو
داشم واسه خودم آواز در می کردم ...
1 مدتیه آهنگ بهراد افتاده ورد زبونم نیدانم چجوری می شه فراموشش کنم
آخه موقع هایی شده حواسم نبوده جلوی غریبه ها خوندمش!!!
به هر حال داشتم اونا رو واسه امیر می بردم که یهویی پام گیر کرد
به یکی از اسباب بازی های ماهانو
ویژ نیدونم چجوری سر خوردم
....همه ی ظرف و چایی اینا ریخت رو فرش
!!!!البته خدایی امیر شانس آورد که به موقع از جاش بلند شد وگرنه معلوم نبود
از چند ناحیه دچار سوختگی می شد
!!!!کلی نیشستم دستمال زدم تا حداقل چای ریخته خشک بشه
خوش بختانه ظرفی نشکست وگرنه جمع کردن خورده ریزه های ظرف کلی وقت می بره
.....البته کلی خندم گرفت و گفتم میرم یکی دیگه بیارم
!!!!امیر گفت
: نارسیس!!! جون هر کی که دوست داری بشین همین جا ،من اگه چیزی لازم داشته بشم خودم میرم میارم!!!!![]()
بعدش گفت
: حالا چرا می خندی؟ این خنده داره؟!!!!من گفتم
: فکرشو کن امیر اگه از جات بلند نمی شدی الان چی می شد!!!!دیروز صبحم رفتیم خونه ی امیر اینا
!!!الهه جونم
1 هفته ایه که همراه آقا نوید رفته کرجاصلا
" وقتی اون نباشه دلم نمی کشه اونجا!!!!هیجوری بغضم می گیره
....پدر امیرم برخوردش یکجوراییه که آدمو حرصی می کنه
!!!من نیدونم چرا بعضی دوست دارن
1 کار رو با منت انجام بدن!!!!آخرش که انجامش میدن ،چرا از اول و با روی خوش انجامش نمیدن ، میذارن
اینقده دیر که کفر آدم در بیاد
!!!پدر امیرم از اینکه بچه هاش زیر بارش باشن خوشش میاد
!!!احسان اینا هم موقع ناهار اومدن
....کتایون
1 حرفی زد خیلی دلم گرفتاونم اینکه بهم گفت
: اگه بابا نبود امیر عرضه ی بند کردن کفشاشم نداشت...ناهار به زور از گلوم دیروز پایین رفت، بعدالظهرم یکمی استراحت کردیم
هر چیم نسرین جون اصرار کرد برای شام بمونیم ، قبول نکردم
به امیر گفتم
: امیر اونم گفت: جونم منم گفتم: بریم یکمی دور بزنیمامیرم قبول کرد و بچه ها رو گرفتیمو رفتیم یکمی الکی واسه خودمون دور زدیم
...بعد امیر گفت
: خانومی چی شده باز پکری؟!!!منم حرف کتایونو بهش گفتم، اونم گفت
: کتایون غلط کردهبعد من گفتم
: امیر مقصر خودتی که حقت رو نمی گیری...اینم برای آخرین بار عکس از امیر میذارم اونم به درخواست یکی
!!!!جون من درخواست عکس خونوادگی نکنین
چون اینجا نته بعد از اون کامنت های مزخرف دلم نمی خواد عکسی از
خودمون یا بچه ها اینجا بذارم
....حتی عکس بچه ها رو که قبلنا میذاشتم الان دیگه دلم نمی خواد
...عکس امیرم تا عصری میذارم بمونه بعد پاکش می کنم
....این عکس امیر کنار جنگلای آمل دیروز
موقع برگشتم چون مهیار پیتزا خواست رفتیم پالم
...اینم پالم
...
اونایی که پرسیدن پالم کجاست؟
باید بگم
1 رستوران کنار دریا کنار ، البته محل خرید هم هستچیزای خوشل و فانتزی داره ، قیمتشم مناسبه
...تا اورد غذاهامون حاضر بشه، امیر گفت
: نارسیس به روزت زندگی کن غم و غصه یفردا رو واسه فردا بخور!!!
الان که همه چیمون تأمیینه که
!!!! بعدشم تا الان بابام اومد 1 قرون از درآمدمونرو ازمون بگیره؟!!
گفتم
: نهاونم گفت
: همین!!! منظورم اینه که بابا چشم به کارخونه نداره، اینکه چرا بهمون نمیدهحتمی واسه خودش دلیل داره!!!!
تو هم بی خیالش شو خوب
!!!!منم سکوت کردم
امیرم گفت
: حالا لبتو بیار جلوبعد ماچو
... ماهان گفت: بابایی داری مامانی رو موس میدی؟!!!اینقدم بلند گفت که میز بغل دستی روشونو کردن بهمون و شروع کردن به خندیدن
!!!!ما هم اون وسط طبق معمول از خجالت سرخ شدیم
!!!! ما منظورم خودمم وگرنهامیر بی خیالشه!!!!
فردا امیر می خواد بره تهران واسه چند روز
!!!من دلم از همین حالا براش تنگیده
!!!راستی گفته باشما من واسه خودم دوست دارم آشپزی کنم واسه مهمون عمرا
"هم بلد نیستم، هم خسته می شم، هم حوصلشو ندارم
!!!!کار خونه هم اصلا
" دوست ندارم ، هی منظورم کا رتو خونه بید وگرنه کارخونه رو خیلی دوست ودارم!!!!![]()
![]()
![]()
آشپزی رو خیلی دوست دارم
به خصوص وقتی امیر و بچه ها خوششون میاد و کلی واسم لاو می ترکونن
!!!!الان دیر وقته خوابم نمی برد امیر و بچه ها خیلی وقته خوابیدن
من ولی بیدارم چون واسه فردا ناناحنم![]()
اومدم پستمو بدم و برم بخوابم
...فردا میام به همتون سر میزنم ،
ببخشین دیگه
بوس بوس![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:0 توسط نارسیسا
|

نزدیکای ساعت
!?Narcis aziz: emshab magar gharar ast etefagh khasse biuftad
منم براش مسیج دادم که من تو را کشته می کنم امیر
!!!!!!!توضیح بیشترم نمی خواد
!!!!تو خواب بودم چند لحظه پیش تلفن خونمون زنگ خورد
...بعدشم سلام کردم دیدم
1 خانومیه خودشو اینجوری معرفی کرد ؛من از تعلیم و آموزش رانندگی صبا تماس می گیرم، گفتم
: خوباونم گفت
: می خوام از مزایای استفاده از این آموزشگاه براتون بگم !!!!منم گفتم
: بفرمایین!!!!اونم گفت و گفت بعدش گفت
: آدرس بدم گفتم بفرماییناونم آدرس داد ، آخی طفلکی فک کرد من چیقدی خوشم اومد
!!!!زهرا جان امروز مشکوک میزنی
!!!بعدشم خانومی سالگرد ازدواج نداجون شنبست چرا گفتی امروز
!!!اینجا کمی سانسور شده بید!!!! به دلیل موارد بی عفتی!!!!
آدم وشو نارسیس!!! من میروم تا این روح پلید را کشته وکونم به امید خدا![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 16:39 توسط نارسیسا
|

مهیار امروز امتحان داره حالا خدا کنه که خوف بده
دیروز بعدالظهر تمام مدت کارم سر و کله زدن با مهیار بوده
...دیگه مخ من هنگ کرده بید
!!! ، این پسره خدایی خیلی کلکه!!!!متن کتاب رو نمی خونه بعدشم اینقده با اطمینان جواب هاشو میده که
منم با این سنم شک میفتم
!!!!میرم از امیر می پرسم اونم منو نیگاه می کنه و می گه نارسیس یعنی
این سوالم پرسیدن داره
!!!!!بعضی وقت ها اینقده از دست خودم عصبانی می شما
!!!!قدیما ما بابا ها مامانامون یه چیزی می گفتن جرأت
( جرئت) نمی کردیمرو حرفشون حرف بیاریم!!!
اما الانه من خودمو کشته هم بکنما اونا انگار نه انگار اصلا
" من وجود دارمهر چیم بهشون می گم ککشونم نمی گزه
!!!!یعنی به قولی آدمم حساب نمی کنن
!!!مهیار
9 سالشه و ماهان چند وقت دیگه می شه 6 سالشاینم واسه اونا که پرسیدن
!!!!هر وقتم که پیش امیر نق نق میزنم ، اون می گه جذبه نداری
!!!!نباید بابت هر چیزی باهاشون خودت رو قاطی کنی
اینجوری اونا فک نمی کنن که می تونن هر چی دلشون خواست بهت بگن
!!!چه جالب خیلی ها ازم در مورد بیج بیج پرسیدن
!!!چند عدد پیاز متوسط
gr400
تا 450گوشت قرمز چرخ شدهادویه به میزان لازم
بعدش اینا رو با هم قاطی می کنین واسه خوشمزه شدنشم می تونین قارچ
یا فلفل دلمه ای هم بریزین
بعضی وقت ها
1 یا 2 عدد گوجه فرنگی رنده شده هم خوشمزش می کنه!!!اینم عکسش
!!!
آهان اینو بگما ، تزئین روشو مهیار و ماهان انجام دادن
....من از قارچ و فلفل استفاده نکردم برای اینکه نداشتیم
!!!!!ما بهش بیج بیج می گیم حالا نیدونم شما چی می گین بهش
!!!!مطلب بعدی در مورد کتاب دیروز بود
که ازم یکی اسمشو پرسیده بود
!!!!بوف کور از صادق هدایت
!!!!حالا اینو گفتم یاد
1 خاطره ای انداخت منو...آبجی آسا نام
1 بار راهنمایی که بوده یک کتاب از هدایت و یک کتاب از صمد بهرنگیرو می بره واسه یکی از دوستاش تا اون بخونه
!!!!سالشم فک کنم
63 یا 64 بودهاون موقع کیف ها رو بازرسی می کردن و کتاب ها رو ازش گرفتن و کلی واسش پرونده سازی کردن
تا حد اخراج اینا
!!!آخه اون موقع کتاب های این دو تا نویسنده ممنوع بود و هر کیم می خوند بهش
مارک های الکی میزدن
و جالبم اینکه چاپ هم نمی شده
..و از همه بد تر بابام کتاب های کتاب خونه رو به اسم خودش مهر میزده
مهرداد
.... مهر راد ، جای خالی فامیلیمونه !!!بعدشم مدیر مدرسه پدرمو می خواد ، چون یکی از کارکنان اونجا با پدرم
دوست بود قضیه فیصله پیدا کرد
وگرنه می خواستن پروندشو بفرستن اداره فرهنگ
!!!!کتاب ها رو هم توقیف کردن
!!!!البته الان مدتیه که دوباره چاپ می شه که فک کنم خیلی توشون سانسور شده
!!!از همه بد تر این بود که مدیر مدرسه با آسانا کنتاک پیدا کرده بود و تا آخر سال بهش گیر میداد
تا جاییکه به تحریک اون بچه ها به آسانامون می گفتن سفید برفی
!!!اینم بگم که آسانای ما خیلی سفیده
!!!حتی معلم ها به جای اسمش صداش می کردن سفید برفی
که بابام رفت اعتراض کرد ، یکمی اثر گذاشت و لی نه بیشتر
!!!!وا
!!!!! آیدا جون من این همه گفتم چشمم چه رنگیه !!!!چرا از این رنگی می ترسی هاااااان
!!!ما
3 تا خواهریم چشمامونم سبزه 1 داداش داریم چشمش آبیهالبته سبزی چشم های ما تقریبا
" سبز یشمی داخلشم یه خورده قهوه ای دارهو از این سبزای روشن نیست
...داداشمم که آبیه کامله دیگه
...اما من رنگ مشکی چشمو خیلی دوست دارم حتی وقتی آرایش چشمم بخوای انجام بدینا
رنگ مشکی چشم با آرایش خوشل تر می شه
!!!اما چشمای روشن زیاد با آرایش جذابیت پیدا نمی کنن
!!!!حالا این نظر منه ها
!!!!!امشبم که دیگه خوش بگذره بهتون
!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:57 توسط نارسیسا
|

دیشب مهیار و ماهان اینقده شیطنت کردن و اذیت کردن تا من دادم در اومد و کلی جیغ جیغ زدم امیرم این وسط فقط می خندید و می گفت
منم قهر کردم و رفتم بالا، امیر و با بچه ها تنها گذاشتم
!!!امیرم بچه ها رو برد خوابوند ،بعدشم اومد کنارمو
دستاشو آروم آورد رو گونه هام و گفت
: بابایی آشتی!!!منم خواستم
1 جیغ دیگه بزنم که امیر محکم منو بغل کرد و لبامو ماچ بعدشمگفت: مثل دختر خوب بگیر بخواب
الکیم قهر نکن!!!![]()
امروز صبح سر حال بودما اما یک دفعه حوصلم سر رفت
...رفتم یکمی رو تخت، مثلا
" کتاب بخونم...1
کتابی رو ورداشتم ، فک کنم 300 بار خوندمش...در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد
....بیشتر از
1 خط نخوندم کتابو گذاشتم کنار واسه امیر زنگیدمامیرم گفت
: نارسیس من الان رسیدم اینقده کار دارم نمی تونم باهات صحبت کنمبعدم یه ماچ و
...بلند شدم لباسمو پوشیدم از چها راه امیر کبیر رفتم میدون حمزء کلا
از اونجا هم پیاده اومدم تا میدون باغ فردوس
....برای شما این اسم آشنا نیست
sorry همشهری هامون میدونن!!!!بعدش دستفروش های کنار خیابون تو جه منو به خودش جلب کرد خواستم بخرم
بعدش گفتم بی خیالش کی می خواد تمییزشون کنه بذار به آذر خانوم می گم برام سبزی بیاره
تازشم خودش واسم می شورتشون و بسته بندیشون می کنه
...همینطوری داشتم سبزی ها رو نیگاه می کردم یکی محکم خورد بهم
سرمو بالا کردم دیدم
1 آقاییه که من از صورتش فقط ریشش رو دیدمبعدشم دیدم یکجوری منو نیگاه می کنه انگار من مقصرمو بهش برخورد کردم
!!!به خاطر همین ازش عذر خواهی کردم
!!!!جالبه بهم می گه داری راه میری جلوتو نیگاه کن تا به کسی برخورد نکنی
!!!!!!ساعتو نیگاه کردم دیدم
9:45 دقیقست ، دیدم فرصت دارم به خاطر همینیه سر رفتم پیش بابام اینا....
پدرم و داییم یه دفتر مهندسی دارن سال هاست که با هم شریکن
....آرینم بعد فارغ التحصیلش پیش اونا کار می کنه
...بابام تا منو دید تعجب کرد
!!!!بعد از سلام اینا بلند شد تا من جاش بشینم بعدشم گفت
: نارسیس چیزی شده!!!!منم گفتم
: نه! بعدشم گفتم سر راهم بود اومدم 1 سری اینجا بزنم!!!!داییمم رفت واسمون چایی آورد و شیرینی
...این آرین موش مرده هم تازه
10 به بعد اومد....یکمی اذیتش کردم هر چی گفتم گوشیتو بده نداد آخرش یه جیغ زدم از دستش گرفتم
!!!!بعدم یکمی توش چرخیدم چیز به درد بخوری پیدا نکردم و بهش گفتم
:خاک تو سرت چیکار وکونی!!!!
چرا چیز تازه نداری
!!!!بعدشم بلند شدم که بیام خونه بابام گفت
: می رسونمتاما آرین گفت
: من می برمش!!!! من گفتم دعوا نکنین خودم میرم!!!ولی خوب شد که آرین منو رسوند چون تا رسیدم دم در دیدم ماهان دم دره
بعدشم تا منو دید پرسید
: لپ لپ نخریدی؟ امتارتیس (اسمارتیس) نخریدی؟من گفتم نه اونو خریدم نه اینا
...اونم شروع کرد به گریه
... آرینم گفت من می برمش، براش می خرم، الان میارمش!!!!بچه این همه شیکمو آخه
!!!1
باری 2 سال و خوردیش بودهی راه براه میرفت می گفت
: چی بخوریم!!با عرض پوزش ، میدونم این در شأ ن مامانا نیست خودم ادب مدبو بلتم ولی
شیطنت کردمو و به شوخی گفتم
پی پی بخوریم
!!!!!!!!!!!!اونم تا یکی این حرفو میزد همینو تحویلش می داد
تا اینکه آبرمون داشت همه جا میرفت
..بابتشم امیر اینقده حرص خورد کلی هم دعوام کرد
...راستی اینم بگم اون گردالی ها کنار فنجون نون خرمایین
توشم از گردو و کنجد و خرمای چرخ کرده پر شده
...بعدشم از همه جالب تر امیر و آذین کوکچول موکچولو ،گفتن که پرتقال
!!!!آهان!!! از رو صداقت بگین بار اول عکسو دیدین متوجه شدین من باهاشون گل ساختم یانه
!!!این یه تحقیق بید
!!!!..........
فردا مهیار امتحان داره از همه ی درس ها اینه که با عجله اومدم گزارش کار بدم و برمنمیرسم برای خبر کردن و اومدن پیشتون
الانم باید برم واسه ناهار بچه ها بیج بیج درست کنم
بهشون قول دادم اگه نه کلمو می کنن
!!!!اما قول میدم فردا بیامو ماچتون کنم
حالا فعلا
" اینو داشته باشین بووووووووووووووووووووووووووووس
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:10 توسط نارسیسا
|

بفرمایین چایی... همین تازه از خواب پا شدم
ها
!!!! نه اینکه از صبح خوابیدم تا الانا،دیروز گفتم صبح نیستم
....اما الان بیدار که شدم کلی حرص خوردم چون ماهان بازم کارت بانکمو ریز ریز کرد
...
دفعه ی قبل اینکار رو کرد البته اون یکی مربوط به پارسیان بود ، دوباره در خواست دادمو گرفتم
حالا دوباره دخل منو آورده
...بهشم که می گم چرا اینکار رو کردی فقط می خنده
....فک کنم عصر ها واسه آپ کردن بهتره
....دیشب ماهان ازم پرسید ماشین چجوری درست می شه؟
!!!منم براش کلی داستان تعریف کردم و پای غول و دیو و جن و
..... همه اومد وسط!!!و گفتم که اون جادوگره گفت
: اجی مجی لاترجی یهو از یه جایی ماشین ظاهر شد!!!!همینطور داشتم واسش تعریف می کردم که مهیار گفت
: ماهان ، مامان داره الکی می گه!!!بعدشم بهم گفت
: ماشین که اینجوری درست نمی شه که!!!من گفتم
: پس چجوری درست می شه؟!!!اونم رفت و بعد از چند لحظه با یه کتابی برگشت و گفت
: اینجوریبعدشم عکساشو به ماهان نشون داد و کلی براش تو ضیح داد
...کتابو نیگاه کردم دیدم یکی از کتابای دانشگاه امیر رو گرفته دستش
روشم نوشته طراحی ماشین
...بهش گفتم
: از کجا اینو گرفتی؟!!اونم اتاق زیر شیروونی رو اشاره زد
وقتیم که رسیدم اونجا دیدم ، به
! به ! تمام کتاب ها این طرف و اون طرف افتادهآی من حرص خوردم آی من حرص خوردم
...آخه این قسمت بیشتر کتاب های دانشگاهی و غیره نیگهداری می شه و به بچه ها
گفته بودم که به این کتاب ها دست نزنینا
!!!امیرم که صدامون رو شنید اومد بالا و کتاب ها رو اون وضعیت دید ، پرسید چی شده؟
!!!منم جریانو گفتم، امیرم گفت
: اشکال ندارهبعدش به مهیار و ماهان گفت
: کمک کنن کتاب ها و جزوه ها رو جمع کنن..