تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

دیروز بعدالظهر رفتم مدرسه ی مهیار ، برای جلسه ی اولیا و مربیان...

از ساعت 3 تا 6 وقتم گرفته شد ، اما نکات خوبی دریافت شد

هر چند بعضی مادرا خیالشون رو راحت کردن و فک می کنن چون بچشون

رو تو مدرسه ی غیر دولتی ثبت نام کردن ، دیگه باید معجزه بشه!!!!

به خصوص یکی که از همه صداش بلند تر بود و اعتراض داشت

حتی نمیدونست جدول رو چطور به بچش توضیح بده!!!!

جدول یکی ، ده تایی و صدتایی...

مدیر مدرسه برای شونصدمین بار تکرار می کنم ، پدر شوهر الهه جونه و

پسر دایی پدر امیر...

تا اینکه مدیر مدرسه اومد و سر و صدا ها خوابید!!!

جالب تر از همه اینکه مادرا ، اعتراف می کنن که خودشون تکلیف بچه ها رو انجام

میدن ، از اونطر ف اعتراض می کنن که کیفیت آموزشیتون پایینه!!!!!

به هر حال تا ساعت 6 اونجا بودم آخرش دید ماهان داره اذیتم می کنه

گفت می خوای برو !!!

منم بلند شدم اومدم ، اونا هنوز در حال کل کل بودن...

چند تا نکته !!!

اول دوست خوبم ونوشه و روجا : حدستون اشتباه بود

قبلا" اینجا گذاشتم که دوستای خوبم اعتراض کردن بر داشتمش

بهدشم آهای مامی ، داش یاشی و نداجون که می گین چرا پیچ تخت شل شده...

اولا" بچه ها رفتن رو تخت و بالا و پایین کردن ، این قسمت که خیلی طبیعیه!!!

اما مامی گفتی چرا امیر افتاد روت؟!!!

باید بگم موقع لب گرفتن همیشه که آدم بیدار نیست که ، بعضی وقت ها موقع خواب

پیش میاد که بخوای همسایه بغل دستیت رو بماچی!!! هاااااان اینجا شفاف بید!!!!

بهدشم و قتی صدایی اونجوری یه دفعه در بیاد و شما در حال احساس در کردن باشین

خوب می مونین زیر دست و پا دیگه!!!

اینجاشم شفاف بیده!!!

بهدشم وزن امیر 75 کیلوست ، فک کنین یه وزنه ی 75 کیلویی بیاد روتون شما دست و پا نمیزنین

هااااااااان!!!

بهدشم هر بوسی و ماچی که قرار نیست بشه عشق لاتی!!!! هاهاها افتاده بید الان !!!!

راستی در باره ی کارخونه واضح تر توضیح بدم بهتره!!!

موضوع اصلی ینه که اون اوایل با امیر امتیاز نمیدادن ، نه اینکه الان بدن ...

اما به واسطه ی شوهر الهام ، می شه کاری کرد تا امتیاز به امیر انتقال پیدا کنه....

و دیگه اینکه من اینقدرم بی رحم نیستم و طمعکار...

درسته اون روزای اول پدر امیر ، زمینش رو در اختیار امیر قرار داده و کلی بابت ساخت و سازش

و همچنین خرید دستگاه ها کمک مالی کرده ...

اما من می گم اینا همش درست...

اون اوایل تا جا بیفته که گفتم به دلیل خیانت یکی از دوستای امیر در حد ورشکستگی هم رفت

اما الان خدا رو شکر همه چی خوبه و درست

من می گم الان حتی شده زمین رو از پدرت بخر و سندش رو به اسم خودت بکن!!!

اینجوری خیال ما راحت می شه ، که این همه داری واسش زحمت می کشی

مال خودته

به خصوص پدرت که دمدمیه و ممکنه هر لحظه ادعا کنه و همه چی رو از دستت در بیاره!!!

اما امیر زیر بار این حرفا نمیره و بابت اعتمادی که به خونوادش داره و این حر فا

حاضره از همه چی بگذره...

حتی من کلی واسش مثال بزنمم فایده نداره ، می گه تا وقتی مال خودمونه کار می کنم ، وقتیم

بر فرض مثال ازمون گرفتن ، مهم نیست!!!!

من برای اینکه اشتباه نشه از پدر خودم شروع کردم تا حساسیتی ایجاد نشه احیانا"...

و داش یاسی ببرمش رستوران فک می کنی امیر بخواد بماچه خجالت می کشه!!!

اگه عشقش بکشه هر جا و هر مکانی اینکار رو می کنه

و واسش مهم نیست که چند تا آدم دورمونن!!!

البته قبلا" گفتم من بر خلاف امیر ،توی این زمینه خیلی خجالتیم!!!

به خصوص جلوی دیگرون !!!

اما تا من بخوام اون بر عکس بیشترش می کنه

یا بگم الان نه امیر ، از روقصد اینکار رو انجام میده!!!

منظور از اینکار ماچیدن بیده ، فکرای نا جور نفرمایین لطفا"

از موزای کاشته عکس گرفتم حال گذاشتن اینجا رو ندارم

سر فرصت براتون از موزای ویلای احسان اینا براتون میذارم اینجا

فعلا" بووووووووووووووووووووووووووس

اینم واسه ی یه دوستممنون

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:47 توسط نارسیسا |

دیروز صبح اصلا" حس و حالی نداشتم ، نیدونم چرا همین طور بیخودی خسته بودم!!!!

تا اینکه با بی حوصلگی تمام پستمو نوشتم....

اما کامنت مامی رو دیدم داشتم می مردم از خنده و بهدشم خواستم حال گیری کنم و ما می

رو به جریان مافیایی بکشونم ولی بی خیالش شدم

اما وجدانی باید همه به مامی مشکوک بشین...

به این دلیل که اولش اون قضایای قبلی که در جریانید ، بهد شم الان که اومده می گه من

چند ماهی نیستم حالا هم که اومده می گه هستم!!!!!!!!!!

کیا شاخ درآوردن مثل من؟!!

کیا فکرای خفن افتاد تو کلشون؟!!!

کیا می گن مامی آره ................. همونه!!!!!

بهدشم داداش حسامم چند روزی نیستن قابل توجه دوستان و دشمنان

اینجا گفتم تا اونایی که از دوستاشن بدونن و تهناش نذارن و اونایی هم که از دشمنان

بدونن که داش حسام بر می گردد با بوووووووووووووووس مضاعف واسشون

و جنگ پایان نیافته........

حالا بد ترین ضد حال میدونین چیه این که شما فک کنین شوشوتون

 همه ی حرفایی رو که با آرین زده

بهتون گفته بعدا" می فهمین این فقط یک کلک بیده!!!!

یعنی اون حرفایی که به من زدن همش کشک و زیر سر آرین !!!

حنانه غروبی با هام تماس گرفت و گفت امیر امروز باهاش تماس گرفته و کلی بابت آرین

باهاش حرفیده و بهش گفته که مشکلت چیه؟!!

اصولا" با ازدواج دوباره مشکل داری؟!!!

با آرین مشکل داری؟!!!

یا فرصت بیشتری می خوای تا فکر کنی؟!!!

و کلی از این حرفا....

حنانه حالا با من تماس گرف و فرمودن که؛ نارسیس جای من بودی چیکار می کردی؟!!!

منم به شوخی گفتم که عمرا" اگه با آرین ازدواج می کردم!!!!

البته بهدش گفتم که شوخی کردم....

و بهش گفتم نیدونم خیلی سخته ، منم جای تو بودما می موندم که چیکار کنم!!!

و بهش گفتم قبلا" فک می کردم آرین فقط تو رو واسه کارای خلافش می خواد ...

اما از وقتی آرین اومد خونمون و گفت که قبل سیاوش بهت علاقمند بوده!!!

من باور کردم که دوست دا شته و هنوزم داره

و با توجه به شرایط تو تا حالا خواسته خودش رو بکشه کنار!!!!

حالا حنانه در حال تفکر بیده اما!!!!!!!!

من شب اینقده غر غر کردم بابت کلکی که امیر و آرین بابت حنانه زده بودن

هر چند امیر عذر خواهی کرد اما من کلی هنوز عصبانیم یعنی که چی !!!!

شب موضوعیه که من بعضی وقت ها پیش می کشم هر بار امیر طفره میره

اونم در مورد کار خونست

در واقع هیچی این کار خونه مال ما نیست جز کارش!!!!

چون زمینش هنوز به اسم پدر امیره!!!! ، امتیازشم که به اسم پدر منه!!!

من حرفم اینه که قانونی همه چی رو بنام خودش بزنه تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد!!!

اما امیر هر وقت من این حرف رو میزنم فقط لباشو میذاره رو لبام تا من دیگه حرفی نزنم!!!!

اصلا" هر وقت چیزی به نفعش نیست همین کار رو می کنه!!!

اما من از روزی می ترسم که بابت این همه زحمتی که کشیده هیچی عایدش نشه!!!

حالا بعد ها بیشتر دربارش حرف میزنم

در باره ی موز ها هم یادم رفت بگم وقتی رفتیم ویلای احسان اینا اونجا دو تا درخت موز کاشته بودن

البته الان خیلی کوچولوهه اما در آینده ی نزدیک اووووووووووووووووووووووووووووووووووووف!!!!!!!!!!!!

آخ جونم موزا هم حل شد البته به احسان گفتم قضیه رو اونم بهم قول داده که هر وقت موزا در اومدنا

تا من نخوردم نکنتشون!!!

راستی داش امیدی و حامد جونم من از خستگی اونطور ننوشتم من واقعا"

فک می کردم مهرز اینجوری درسته!!!!

این لغت گیر ما ( منظورامیر بیده) اینم دیگه حدود 1 ماهیه که نوشته هامو نخونده .....

تا غلطامو اصلاح کنه....

آهان اینو یادم رفت دیروز من اون حرف رو در مورد امیر زدم تا امیر لبامو بوسید

و اومد طرف من و این حرفا

لبه ی تخت مون پیچش شل شد و همه چی یه دفعه افتاد پایین ، یهویی یه صدایی داد که نگو

از بس این بچه ها روز میرن بالای تخت ما بالا و پایین می کنن پیچ هاش شل شده بودن و ....

حالا من زیر وزن سنگین امیر داشتم خفه می شدم آخه امیر فک کرد شاید

حمله هواییه منو محکم گرفت تو بغلش!!!!

ولله!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 9:12 توسط نارسیسا |

غروب پنج شنبه من خوش خوشانم بود که ،امیر و آرین تهنا نیستن!

اما نزدیکای ساعت 8 سر و کلّه ی الهام و الهه پیدا شد !!!!!!!!

آی من حرص خوردم ، هرچیم به امیر گفتم تو اینکار رو کردی اونم گفت: نه به خدا من رو حمم خبر

نداشت اینا می خوان بیان اینجا!!!!!!!!!

حالا فک کنین من کلی حرص می خوردم ، امیرم این وسط منو میدید می خندید

الهام و الهه هم آخر دادشون در اومد و گفتن چی شده ؟!!!

منم گفتم قضیه رو الهه گفت: باشه خواهر جون ما میریم اما این الهام نامرد گفت: ما

شامم می خوایم بمونیم!!!!

آرینم که اومد دنبال امیر ، از اینکه من نمیام اینقده خوش حال شد که

انگار دنیا رو بهش دادن...

من گفتم بیاین همین جا حرفاتون رو بزنین ما چیکارتون داریم؟!!!

آرین گفت: تو خود به تهنایی کافی هستی ما فرار کنیم!!!

حالا شما فک نکنین که اونا منو نبردنا ،من خودم نخواستم برم وگرنه

اگه می خواستم برم ، الهام و الهه رو شده تهنا بذارم میرفتم...

این الهام وقتی میاد این طرفا ، همینطوری همه رو اذیت می کنه

برای جمعه هم ، واسمون برنامه ریخت که بریم

یکی از روستاها باغ عموی شوشوش و گفت که هیچکی اونجا نیست ....

امیر اینا حوالی 11 و خوردی اومدن !!!

بهدشم آرین داشت میرفت گفت نارسیس آرزو می کنم همیشه

 مهمون داشته باشی تا نتونی هیچ وقت همراه ما بیای

منم تلافیشو کامل آخر شب سر امیر درآوردم!!!

اول که مجبور شد کلی منت کشون راه بده تا منم باهاش راه بیام

و مهم تر اینکه تمام جزئیات رو برام تعریف کنه!!!

هه هه هه نیتونم الان اینجا بنویسم شاید این حنانه بیاد بخونتش

سر فرصت و بدونم اوضاع روبراهه همش رو میام می نویسم ولی الان یکمی صبر کنین...

قرار بود جمعه ما بریم خونه ی امیر اینا ، اما شب که الهام برنامه ی باغ رو چید

ما هم صبح زود اونم جمعه مجبور شدیم از خواب بلند شیم البته اینقده این الهام رو فحش دادم

فک کنم قد وزنش!!!

آخه روز جمعه آدم ساعت 7 صبح بیدار می شه آخه!!!

اول رفتیم خونه ی امیر اینا همون جا صبحانه خوردیم و بعدشم رفتیم به سمت باغ!!!

باغش خوشل بود ، مثل همه ی باغ های این اطراف بود!!!

اینقدی نبود که ما صبح زود از خوابامون بگذریم واسه دیدنش!!!

اما واسه بچه ها خیلی جالب بود و کلی ا نرژیشون تخلیه شد...

نهارم همون جا خوردیم ، بعدالظهر داشتیم می اومدیم خونه که گوشیم زنگ خورد

دیدم دنیاست و گفت میاین خونه ی مامانی ( یعنی مامان من)

منم با تعجب پرسیدم مگه اومدن!!! دنیا هم گفت آره!!!

اومدیم خونه لباس عوض کردیم و دوباره رفتیم خونمون...

علاوه بر دنیا ، دایی اینامم بودن و به خصوص آرین!!!

وقتی تمام جزئیات رو مو به مو بهش گفتم

باورش نشد!!!! به امیر گفت: جان من میکروفن نذاشتی همرات!!!

بهدشم گفت: من خودم به امیر گفتم که اکشال نداره می تونه بهت بگه...

این دنیا هم فقط بلده رو مخمون راه بره اونم نه پیاده بلکه چهار نعل!!!

اینقده رپ اومد که من تا صبح کلم بالا و پایین میرفت!!!!

اینقده خستم...

بهدشم آرین و امیر وقتی با هم قرار می گیرن من از اون بابتا نمی ترسم که

چون آرین خطش معلومه ، امیرم خطش با اون فرق فوکوله

توی این زمینه ها من به امیر اعتماد کامل دارم یعنی بالای 90%

حالا آدمه ممکنه خطا کنه و اینکه ممکنه یه روزی اشتباهی کنه مهرز نیست

اما تا الانش بهم خیانتی نکرده و میدونم اگه با آرین و مثل اونا بشینه

 هر گزم وسوسه به اینکارا نمی شه!!!

بار ها جلوی خودم ، پیش اومده که دخترا بدون توجه به من که زنشم و کنار امیرم به امیر

پیشنهاد های نا جور دادن و اونکه حتما" مخفیانه اینکار رو انجام میدن

اما کاش امیر پی این چیزا بود نه اون چیزی که دل منو همش می لرزونه

اصلا" حس نوشتن نبود خدایی...

راستی درباره ی موز ها بعدا" می نویسم

بووووووووووووووووووووووووس

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:4 توسط نارسیسا |

امروز گذاشت گذاشت نزدیکای دو تشریف آورد

کلی حالم گرفته شد

آخه تازه داشتم می خوابیدما

بر خرمگسا لهنت

صبح هم خلوت بود هم بی سر و صدا می تونست کارش رو انجام بده

اما اون وقت هم بچه ها اذیتش کردن هم کلی چیزاشو غارت کردن

اینقده که آخرش دادش در اومد البته من توی دلم خوش خوشانم بود

هاااااااااااااااااااااان اینا رو به کی گفتم

خوف معلومه دیه منظورم به اون تعمیرکاره بود دیگه!!!!

کل دستگاه مادر و چشم ها همه رو عوض کرد و رفت

قبلی ها رو گذاشتم حیاط حالا از اون وقت تا حالا صدای چکش بچه ها میاد...

چون دارن دل و رودش رو میریزن بیرون........

امیرم تماس گرفته و گفته آرین براش زنگیده و شب می خواد بیاد تا با امیر حرف بزنه!!!!!

کلی حرص خورد م و بهش گفتم چرا با امیر!!!!! مگه من چمه!!!!!! هااااااااااااااااااان!!!!!!!!!

اونم گفته جون عمه کوتاه بیا بس که خنگی ....

حالا من تهدیدش کردم اگه با امیر تهنا حرف بزنه ، منم میرم با حنانه تهنا

 حرف میزنم و حالشو می گیرم

اونم گفته نارسیس خدا نکشتت باشه تو هم باش تازه ما از دست تو در امانیم مگه

می تونیم بریم جایی که تو نباشی؟!!!!!

منم گفتم : هااااا این که گفتی یعنی چی؟!!!

برین جایی من نباشم؟!!! واسه چکاری!!!!!!!!!!!!!!

دیدم دیه داره جوش میاره ول کردم خدایی اینروزا خیلی به نکته ها دقت می کنم

نیدونم این چه بیماریه

فردا نیستم آپم تعطیل

ای بابا خدایی تعطیله

اونطوری نیگام نکن تهطیله

نیستم بابا نیستم

خوف اگه دلتون خنک می شه سر بزنین شاید آپ کردم

دیه چی بگم ولله

حالا

بوووووس

از همه ی دوستایی که برام کامنت میذارن ولی وبلاگ ندارن ممنونم به خصوص

دوستای گلم ونوشه و روجا و سارای عزیزم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:47 توسط نارسیسا |

دیروز تا امیر بیاد کلی طول کشید ، آخه بعضی وقتا می مونه کاراش تموم بشه بعد بیاد

من از بارون خوشم میادا ولی هوای این فرمی دلمو قیژ قیژ می کنه

آسمون ابری که دلش می خواد بباره ولی حالشو نداره از اینجور آسمونا بدم میاد

دوست دارم یا بارون بیاد یا آفتابی باشه تازشم گرم نباشه همونطور که طراوت جونم گفت

چون گرمم باشه کلی غر میزنم چون تحمل گرما رو هم ندارم

به هر حال از دیشب تا حالا کلی بارون اومده و کیف اینا....

اما گفتم امروز نیستم چون دزد گیرای خونمون مدتیه خراب شدن یعنی هر بار گیر میدادن

امیر بارها درستش می کرد اما مواقعی که باید کار کنن قاط میزدن....

یعنی موقعی که ما خونه نبودیم از کار میفتادن و مواقعی که بودیم مثل ساعت کار می کردن

گاهی وقت ها هم الکی صدای آژیرش در می آمد

حالا امیر دیروز که نیگاه بهشون کرد و گفت دیگه عمرشون رو کردن و باید

عوض بشن و امیدی به خوب شدنشون نیست

حالا از صبح تا حالا منتظرم که تشریف بیارن ولی هنوز آقای خدمتی نیومده....

دیروز غروبم که امیر حدودای 7 اومد من خواستم یکمی موش بازی درآرم اما دلم سوخت چون دیدم

خیلی خستست به خاطر همین گذاشتم بره یکمی استراحت کنه

اما شبش اینقده لوس شدم ، نیدونم چرا ؟!!! اما دلم می خواست الکی نازمو بکشه

هر چیم فک می کنم هیچ دلیلی نداشتم

به خاطر همین نیشستم پیشش و خودمو چسبوندم بهش تا اون منو الکی لوسم کنه...

اما تا حالا در مورد پدر و مادر امیر چیزی نگفتم...

حالا تا تعمیر کارمون بیاد خانوما و آقایون بیاین سبزی پاک کنی بساطاتونم بیارین که کلی حال میده...

پدر امیر گفتم که رئیس بانک بوده ، و یه روزی نسرین جون ( مامان امیر)

 همراه پدرش واسه کاری رفته بودن بانک و

اونم شده بود مثل میخ و دیگه عاشق دلباخته ی نسرین جون

برای 16 بار از نسرین جون خواستگاری کرد اما پدرش هر بار می گفت نه!!!

چون نه اونجور خانواده ی پولداری داشت و نه زمین داری

و این برای پدر نسرین جون خیلی مهم بود ، چون خودش از اون زمین دارای بزرگ بوده....

و مشخصات ظاهری شونم ، نسرین جون کاملا" سفیده و خوشله

و پدر امیرم فک کنین کاملا" سبزه و ....

حالا احسان و الهام تا حدودی شبیه پدرشونن ، اما امیر و الهه شبیه نسرین جونن

و از طرف دیگه مشکل بین اونا تفاوت سنیشون بود که11 سال با هم تفاوت داشتن

و نسرین جون اصلا" دوستش نداشت....

نسرین جون متولد 1331 اما پدر امیر متولد 1320 ...

اما بعد از 16 بار و کلی قول و اینا و وا سطه قرار دادن کلی آدم تونست رضایت

پدر نسرین جون و نسرین جون رو رو بگیره....

حالا پدر امیر هر جا که میرفته پولاشو میداده واسه خرید زمین ...

اون موقع زمین زیاد ارزشی نداشته ، واقعا" مفت مفت بوده ....

به خاطر شغلشم چون شهر های دیگه هم مدتی بوده این باعث شده جاهای

 دیگه هم کلی یادگاری از خودش گذاشته

اون موقع همه کلی سرش غر میزدن که چرا الکی پولت رو روی زمین سرمایه گذاری می کنی؟!!!

ولی از وقتی که زمین ها به سرعت نور رفتن بالا دیگه گفتن نداره

که پدر امیر چقدر ذوق ذوقانش شده!!!!

دلم برای آرین کلی سوخت ، یکمی شیطونه و ممکنه دنبال خوشگذرانی هاش باشه

ولی مطمئنم از روی حرف هایی که زده

وشناختی که دارم ازش ، حنانه رو دوست داره....

خیلی بده که آدم تو دلش کسی رو دوست داشته باشه ولی اون از خودش علاقه ای نشون نده.....

امروز تولد بهار عزیزمه که خیلی خیلی زیاد به خودش و خونواده ی گلش تبریک می گم

بووووووووووووووووووووس واسه خانوم خانوما

بعدشم از دوستان مامانی تقا ضا می کنم برن به وبش چون هر روز آپ خواهد شد......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:28 توسط نارسیسا |

الان آسمون همچین ابریه من هر وقت آسمون رو اینطوری می بینم دلم می گیره

انگار هوای مریضیه!!!

هر کاری کردم یکمی با گیتار خودمو سرگرم کنم نشد

انداختمش کنار،حسش نیست!!!

بچه بودم هر وقت هوا اینطوریا می شد ، میرفتم سراغ بابام تا با حرفاش

 از تشویش و دل نگرونی هام کم بشه

اما الان امیر ...

حالا تا امیر بیاد و خودمو رو سرش خراب کنم..

دلم می خواد از ترس هام بگم البته از ترس هام گفتم قبلنا اما از ترس های درونیم چیزی نگفتم

اولین چیزی که ازش می ترسم ترس از پیریه اینقدر می ترسم

 روزی صورتم چین بخوره و صدام تغییر کنه

خلاصه بشم از کار افتاده تازشم بهم بگن پیر شدی!!!!!!

از اینکه زیبا نباشم ، از این که حس کنم اندامم بهم ریخته واااااااااااااااااااااای خدایا!!!!!!

دومین چیزی که می ترسما از مرگ نزدیکانم .....

بچه هام ، امیر و همه ی اونایی که دوستشون دارم .......

از اینکه روزی بشنوم خدای نکرده براشون اتفاقی افتاده سنکوب می کنم

سومین چیزم امیر!!!!!!

از اینکه با ید همیشه ته دلم بلرزه می ترسم....

از چیزایی که بدم میاد

دروغه ، به شدت از آدمای دروغ گو بدم میاد

از آدمای مغرور هم بدم میاد

البته اعتماد به نفس خیلی خوبه و اونایی که دارای اعتماد به نفسن معمولا" با آدمای مغرور اشتباهشون می گیرن

ولی از غرور بدم میاد

از اینکه مورد توجه و احترام امیر باشم لذت می برم

نگاه های تحسین آمیزش منو آروم می کنه...

همینا فعلا"

راستی فردا صبح ممکنه آپم دیرتر باشه چون صبح نیستم...

و خبر مهم دیگه که حنانه به آرین نه گفته و اونم خیلی ناناحنه

مامانیمم بهتره آوردنش خونه

آقا یا خانوم شب اول قبر :

من کی گفتم می ترسم که من پیر بشم و همسرم بهم توجهی نکنه؟!!!

من از وقتیکه یادم اومده این ترس رو داشتم ،حتی زمان بچگی

از اینکه از این قالب بخوام تغییر شکل بدم و تو قالب  پیری برم بدم میاد

یا اینجور بگم دوست ندارم ...

اما با دوست داشتن یا نداشتن من چیزی حل نمی شه

زمان گرد پیری رو خودش چه بخوای چه نخوای می پاشه

فقط این وسط از از خواستنی های دلم گفتم

هر کسی ممکنه از چیزی بترسه که واسه دیگرون عادی باشه و حتی مضحک...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:28 توسط نارسیسا |

کامنت ایمان عزیز یجورایی انگشت اتهام رو به سمت خودم بر گردوند

تا جایی راست می گه این داداش ما

آره من اولش خوف قیافه امیر خیلی خوشم اومده بود

و بعدش هم که قبلا" گفتم دلم می خواست بین اون همه که به هر بهونه ای

خودشون رو به امیر نزدیک می کردن

من باشم که امیر رو مسحور خودش می کنه!!!!

ولی امیر در طی اون مدت کوتاه یه بارم با هام راه نیومد و رفتارش توی تنهایی ها با

جمع خیلی فرق می کرد

و مهم تر اینکه من تمام مدت زور میزدم که ازم تقاضای ازدواج

کنه اما اون یکبارم از دهنش در نیومد

حتی وقتیم خونشون رفته بودم فقط گفته بود دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم

 و صمیمی تر همین!!!!

حالا تو آرشیوم کل ماجرا رو خوندین دیگه...

اما منظورم از بعد انسانی و حیوانی در تصمیم نهایی برای ازدواج بوده

یعنی که امیر در لحظه ای که واقعا" برای اینکار تصمیم گرفته

 چه فکری تو کلش بوده اون برام مهم بوده....

و خوشبختانه همه ی آقایون اعتراف کردن که ظاهر براشون مهمه

و چیزی که اونا رو نیگه میداره در مراحل بعدی اخلاق و مرام شخص مقابلشونه...

برای نهار دیروز رفتیم خونه ی امیر اینا البته من و بچه ها رفتیم امیر که سر کارش بود

الهام چاقالو وارد می شود

الهام اومده این طرفا بزنم به تخته این نی نی تو ی شکمش ماهی 5 کیلو میره بالا وای خدا

اینقده گرد و قلمبه شده که وای وای...

دیروز کلی کتک خوردم ازش ...

خیلی بد جنسه خدایی ، ماشا الله دستش همچینه که

یکی بزنه به من ، من شونصد تا معلق میزنم

بعد الظهر زود اومدم خونه چون مهیار تکالیفش رو انجام بده ...

وقتیم اومدم و کامنت ها رو خوندم ، خیلی خوش حال شدم

چون متوجه شدم ندای عزیزم برای ارشد قبول شده ...

واقعا" از ته قلبم به خودش و به همسر محترمش تبریک می گم

قبولی توی ارشد اونم با داشتن یه بچه کوچیک خیلی سخته و

این نشون میده که چقدر زحمت کشیده

و برای رسیدن به هدفش از خودش مایه گذاشته...

بازم تبریک و بوووووووووووووووووووووووس فراوان

بعد از اینکه با مهیار کل کل کردم سر درساش غروبی قبل رفتن دوباره اومدم سراغ کامنت هام

آهان قبلش با داش یاسی سر به سر هم گذاشتیم ...

بعدشم کامنت یکتا رو خوندم که گفت خواهر پرهامه دلم هوری ریخت تو شیکمم!!!

پرهام یکی از دوستای خوبمه که همون اوایل یعنی پارسالا واسم کامنت میذاشت

اما موقع عید یکی از دوستای خیلی صمیمیش توی جاده ی چالوس تصادف می کنه

و متاسفانه فوت می کنه...

حالا بعد اون یه مدتی حالش خوب شده بود اما دوباره چند ودتی نا پیدا بود و تازگی ها دوباره

اومد و گفت با الهام خواهر دوقلوی شروین (همون دوستش که تصادف کرده بود )

با همون نامزد کرده...

حالا الهامم متاسفانه تصادف کرده و فوت کرده...

من واقعا" نمیدونم چی بگم هنوز باورم نمی شه و فکر می کنم شاید یه شوخی باشه

به هر حال امیدوارم پرهام گلم هر جایی که هست در پناه خدا باشه و کارای خطرناکم نکنه

و جواب خونوادش رو هم بده....

گفته بودم که هر وقت دلم بگیره در جا معلومه ، تا اومدم پایین امیر گفت چرا ناناحنی؟

موضوع رو که بهش گفتم اونم خیلی ناناحن شد....

برای شام خونه ی کتایون اینا دعوت بودیم ...

الهام اصرار کرد که شام ویلای احسان اینا باشه...

وقتیم رفتیم اونجا خونواده ی کتایون اینا هم بودن ...

شوهر آیلین خواهر کتایون از بالای پلّه ها افتاد ه بود پایین تاندون پاهاش ضرب دیده بود....

حالا مادر بزرگ کتایون کلی حرفای خوشل میزد ما می خندیدیم!!!

یکیش این بود که توی یه ظرف میوه ریخته بود و به آیلین می گفت برو پیش شوهرت

بهش تا می تونی بده!!!!

دومیشم بره واسه ما تعریف کنه ماجرای پای شوهر آیلین رو به جای تاندون ،

گفت کاندوم پاش پاره شده...

منم دیگه از زور خنده داشتم می مردم و هر چیم امیر اخم کرد نتونستم جلوی خندیدنمو بگیرم ...

بچه ها هم به همراه بردیا پسر الهام و اردیان و پانیذ دختر آیلین اینقدر سنگ انداختن

 تا یکیش خورد به

ماشین احسان اینا و شیش ترک گرفت!!!

و موضوع جالب تر اینکه باغمون پریده شد

چون بابای امیر از دادنش به بچه ها منصرف شده بید!!!

من نیدونم چرا بعضی آدما این همه به بعضی چیزا می چسبن !!!!!

فک نکنین پدر امیر همین چهرتا باغ رو داشت که تقسیم کرد

و بعدش پشیمون شدا اصلا" اینطورا نیست

شاید این چند تا در قبال اون همه چیز میزایی که تو

جاهای مختلف داره اصلا" به حساب نیاد

یه سوزن باشه توی یه انبار کاه !!!

اما واقعا" تاسف باره که میاد و بین بچه ها تقسیم می کنه ولی زیر حرفش رو میزنه یهویی!!!!!!!

امیر اینا خیلی ناناحن شدن نه به خاطر باغ ؛ که امیر اصلا"

حوصله ی این کار ها رو نداره بلکه به خاطر رفتار پدرشون....

ما شب زیاد نموندیم وقتی که ما داشتیم می اومدیم

 اونا تازه می خواستن از اون به بعد کباب و اینا راه بندازن...

ما هم چون بچه هامون مدرسه رو هستن ترجیح دادیم نمونیم و زودی بیایم خونه...

وقتیم که اومدم خونه دیدم زهراجونمم یه پست داده که

فعلا" شوهر محترمش تحریم کرده نت رو!!!!!

رفتن زهرا ضربه ی محکمی بهم وارد کرد چون خیلی دوستش دارم

 و میدونم اونم چقدر دلش می خواسته که

هنوز باشه و بنویسه ولی ..

چرا بعضی آقایون اینجورین خدایی !!!!!!!

مگه هزینه ی اینترنت چیقدی می شه!!!!

اگرم مخالف اومدن خانوماشون به نت هستن بازم یه اشتباه دیگه!!!

خوب چه اشکالی داره خانوما از این طریق هم خاطره نویسی کنن

 هم وقتشون رو با دوستا شون بگذرونن

کار خلافی نیست این که

بعد از یه موضوع دیگه هم خیلی عصبانیم اینکه وقتی خانومی

 دلش ناز و نوازش می خواد و دلش می خواد از طرف شوشوش مورد

حمایت عاطفی قرار بگیره ، چرا بعضی مردها اینا رو بچه بازی میدونن آخه !!!

چرا متوجه نمی شن که اون خانومه هر چی از نظر روحی به آرامش

 برسه واسه زندگی خودشون خوفه

و معمولا" خانوما هم از اینکه ببینن مورد توجه و حمایت

شوشوهاشونن به آرامش فکری میرسن

حالا هر کسی به یه صورت بعضی ها فقط با حرف ،بعضی ها هم با لمس و عشقولی...

ایکاش قبل از اینکه برچسب بچه بازی و لوس بازی به طرف مقابلمون

 بزنیما اول سعی کنیم شر یک زندگیمون رو

خوب خوب بشناسیمش و بدونیم نیاز هاش چیه

چیا اون رو سر ذوق میاره ، از چیا بدش میاد و کلی چیزای دیگه...

امروز تولد داداش جونمه رضای دوست داشتنی

بوووووووووووس داداش گلم

25 مهر 1363 یه نی نی خوشل اومد تو خونواده ی ما

چون داداشم دانشجوی اینجا نیست تولدم نمی گیره ....

راستی دیروز مهیار علوم داشت می خوند و رسید سر گروه بندی جانوران

دیدم می گه دویستان ؟!!! گفتم دویستان چیه آخه دوزیستان!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:28 توسط نارسیسا |

الان داشتم آماده می شدم برم خونه ی کتایون اما کامنت آخرمو دیدم حالم به شدت بهم خورده

پرهام جون داداش گلم ترا خدا چی شده

من که باور نمی کنم اون همه عشق مرد

هنوز تو شوکم فکر کنم اینم یه شوخیه

آخه چراااااااااااا

اشکام دیگه نمیذارن بیشتر بگم

ولی ترا خدا جواب خونوادتو بده

نگرانتن آخه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:57 توسط نارسیسا |

دیروز واقعا" مثل یه معلم سر خونه شدم واسه مهیار

منهای انتقالی سه تایی رو اشکال داشت و امتحان تفریق رو هم درست یاد نگرفته بود

کلی یخ حوض شیکستم تا یاد گرفت...

خطش مفتضحه ، بهتر چیزی نگم چون اینقدر بد خط می نویسه که دیه باید چشاتون رو ببندین

و خطش رو بخونین!!!!

خدایی خط امیرم خوبه ، خط منم هی بد نیست

نیدونم این چرا ایطوری می نویسه؟!!!

اما دیروز صبح الهه جون زنگ زد که غروب میاد خونمون ...

منم کارامو کردم از طرفی یه تاب سبز پوشیدم و با یه شلوار جین سبز ملایم....

کلی گشتم تا این رنگیشو رو پیدا کردم

بعدشم اومدم کامنت روزبه جون رو خوندم شوکه شدم پشت بندش کامنت

 مریم خانومی دیه مردم از ترس

در حد اتم ثانیه لباسامو عوض کردم ، امیرم با تعجب نیگام کرد و گفت:

 لباسات خوف بودن چرا عوضشون کردی؟!!!

منم جریانو بهش گفتم ، اونم شروع کرد به خندیدن و گفت : نارسیس مواظب باش شاید

 وسوسه بشم بیام یه گاز ازت بگیرما!!!!!!!

به خصوص از لپت!!!!!

من اخم کردم و بهش گفتم : عجب آدمای جانی پیدا می شنا ، چقدر بی رحم آخه!!!!!

الهه هم که اومد در جا تابمو دادم بهش گفتم مال خودت!!!

اونم کلی متعجب شد

آخه اون هفته که اینو گرفته بودم ، خیلی از رنگش خوشش اومده بود و هر جایی رفت دیگه

این مدلی رو پیدا نکرد ، واسه همین کلی بهم التماس کرده بود که بهش بدم اما من نداده بودم

حالا تعجب کرد که به همین راحتی بهش دادم!!!!!!

وقتی ماجرا رو واسش تعریف کردم اونم رفت به امیر گفت: داداشی تا می تونی گازش بگیر

تا اون شلوارشم بده به من!!!!!

شبم که الهه رفت ، من یه چیزی دستگیرم شد کلی ناناحن شدم

به امیر گفتم ، همه ی مردا واسه یه چیزی جذب زنا می شن

خلاصه اینکه حتمی چیز جذابی توی خانومه می بینن مثل گرگ تشنه می افتن به جونش!!!

امیرم گفت خوب که چی؟!!

منم گفتم تو هم مثل همه اینجوری دیه!!!!

امیر گفت: گیرم که راست بگی خوب که چی!!!

منم گفتم پس بعد انسانی و معنوی روح من چی !!!! واست جالب نبود هاااااااااااان!!!!

امیر گفت : نارسیس!!!!!!!!!! جون هر کی که دوست داری کوتاه بیا

حالا بعد این همه مدت چه فرقی می کنه که من عاشق بعد انسانیت شدم یا جای دیگه!!!

مهم اینه که دوست دارم و بهت وفادارم!!!

من گفتم ،چطور مهم نیست بالاخره من باید بدونم که چرا منو واسه زندگی انتخاب کردی !!!

امیر قد چند ثانیه منو نیگاه کرد و گفت: نارسیس تمومش می کنی یا مثل همون

 آدم خوره بیام گازت بگیرم

بیام دیگه نصف لپت میره هاااااااااااااااااااااااااا!!!!!

منم رفتم روی یه مبل دیگه نیشستم به گریه

امیر گفت تو که دلت گریه می خواد بگو امیر من می خوام گریه کنم حالا چرا بهونه میاری!!!

بعدشم اومد و گفت این دفعه میذارمت به حال خودت ببینم کی گریه هات تموم می شه

منم از ساعت 10 تا 11 یه دم گریه کردم!!!

امیر تو این وسط نیشست با خیال راحت اخبارشو دید و بعدش اومد سراغ من و گفت:

 بابایی تموم نشد!!!

منم رومو کردم اونطرف و گفتم ، آدمخوار

اونم اومد منو گرفت تو بغلش البته من کلی دست و پا زدم ولی حوصله نداشتم زود کوتاه اومدم

بعدشم سرمو گذاشتم رو سینش و همین طور اشک ریزان!!!!

بعدش که بهتر شدم ، امیر گفت : بعد حیوانی و انسانی چیه امروز واسه خودت درست کردی!!!

واقعیتش اینه و بهم دلیلش رو رک و پوست کنده گفت

منم گفتم پس اخلاقم اینا کشک!!!!

اونم گفت نه مطمئنا" اگه اخلاقت رو قبول نداشتم حتی اگه از هر نظر شایستگیشو

 داشتی دلم نمی خواست بیام سراغت

بعدشم لباشو آورد گذاشت روی لبام ....

بعدش بهم گفت حالا برو صورتت رو بشور بیا کارت دارم

بعدشم نوت بوکش رو باز کرد و نقشه سوئیت رو که واسه باغ طراحی کرده بود بهم نشون داد

همچنین گفت می خوای یه طبقه رو پیلوت بشه یا نه

منم همچی داد زدم و گفتم نوچ خونه یه طبقه باحال تره ، همین طور دو تا پلّه بزنی بری داخل

چیه این همه پلّه ، آدم جونش در میاد....

بعدشم کلی دستکاری کرد قسمت سالن و محل آشپزخونه رو تغییر داد....

و گفت اگه خدا بخواد واسه ساختش اقدام می کنه...

هی یه نکته ی جالب اینکه همتون نوشته های مامی رو خوندین من به این نتیجه رسیدم

که داری روح پلید شیطانی بیدم

چون برداشت های بس خفنی از نکات کلیدی آپ مامی داشتم که جز چند نفر بقیه به ذهنشون نرسید

آی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این روح شیطانی را در من بمیران

بعدشم الان دوباره نوشته هامو خوندم دیدم خودم یه جا یه سوتی دادم اگه گفتین چی جایزه داره

اگه نگفتین تو آپ بعدی خودمو لو میدم!!!!

بعدشم داش یاسی سانسور چی بیده اون ساعت ،

 مشغول بررسی نقشه بیدیم حالا شاید بعد اون ساعت

بشه گفت مشغول چکاری بیدیم!!!!!!!

خدایی من سانسور نمی کنم ولی خوب زیادی به جزئیاتم نمی پردازم آخه می ترسم

 بازم منو به کمبود محبت برچسب کنن...

ولی نکته ی کوچولو اینکه قبلا" گفتم هر وقت دلم گرفته باشه ها امیر

باید جور منو بکشه اینجوری که باید کلی ناز و نوازشم کنه

فک کنم بیشترین موقعی که حالم بد بود پارسال نیدونم سر چی بیده که

 امیر مجبور شد قد 6 یا 7 ساعت مدام منو بغل کنه و مو هامو و بدنمو نوازش کنه...

هاهاها اینو می گن زناشویی با اعمال شاقّه

بعدشم خیلی دوست دارم که خانوما یا آقایون کامنت گذار بهم بگن چرا آقایون

 به بعد انسانی ما توجه نمی کنن

هااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:18 توسط نارسیسا |

آش دوغ خوشمزه ای بود جاتون خالی خوردیمش....

خدایی خوف شده بود !!!!!!!!

من از اینکه کارِ خونه انجام بدم اینقده ذوق می کنم نیدونم چرا !!!!

البته فقط برای خودمون وگرنه مهمون باشه اصلا" حالش نیست...

دیروز من و بچه ها اینقدر سر و صدا کردیم که دیه داد امیر در اومد!!!

گفت: آخه این چه وضعیه!!! من چجوری توی این سر و صدا ها کارامو انجام بدددددددددددم!!!

منم به خاطر همین باهاش قهر شدم!!!!!!!

اونم گفت : به درک!!!

موقع شامم در نهایت سکوت گذشت...

بعد از شامم بچه ها رو بردم خوابوندم و کلیپ گذاشتم اینجا...

موقع خوابم که رفتم رو تخت دیدم امیر می گه شب به خیر نارسیس!

منم جوابشو ندادم

دیدم دستشو آورده کنار بالشتم تو دلم ذوق کردما اما الکی خودمو ول دادم رو تخت که

اونم نامردی کرد دستشو سریع گرفت!!!

منم محکم افتادم رو بالشت !!!

اولش کلی حرص خوردم ، دیدم امیر خندش گرفته و بهم می گه

مگه ما با هم قهر نیستیم!!!

بعدشم من هر وقت زیاد می خوام حرص بخورم دستامو میذارم به کمرم و چشمامو

چپکی می کنم!!!

امیرم گفت: حالا چرا اونطوری نیگام می کنی؟!!

بیا دوباره دستمو میذارم ....

امروز مهیار کتاباشو جابجا برد!!!

از مدرسه باهام تماس گرفتن!!!

با اینکه صبح بیدارش کردم و گفتم برنامه ی امروز رو دقیق بذار تو کیفت!!!

واقعا" سر به هواست این بچه!!!

راستی توصیه میکنم آپ اینبار مامانی رو بخونین

و برداشت هاتون رو واسم بگین

من لب فرو می بندم

مامانی ما خجالتی رو هم آوردی وسط

خوف نیست بابا نکن!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:7 توسط نارسیسا |

اینم کلیپ

نبش قبر

گفته باشما کاملا" معلومه الکیه و ساختگیه

من واقعا" به خاطر این ناناحن نشدم از یه چیزی یهو دلم گرفت....

شایدم همتون دیده بودینش قبلن

دیه چرا فحش میدین خودتون هی گفتین کلیپ کلیپ

منم گذاشتم واستون تا بدونین منظورم به این بوده

هااااااان یکی یه چیزی وگفته  نبینم اوطوریا بخندی به منا

وگرنه من ایطوریا می خندم بهت

بووووس

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 23:6 توسط نارسیسا |

شب پنج شنبه که مشغول اپ و خبر کردنای شما بودم داداشم واسم زنگید

که برو این کلیپ رو ببین!!!

منم اون سایتی که گفت رفتم البته بر خلاف حرف داداشم از ترس سنکوب نشدم

چون همون لحظه که دیدم متوجه شدم که دروغه و الکیه اما

دلم یجورایی شد و شروع کردم به اشکولی ...

اولش با امیر تماس گرفتم

دیدم که امیر با مهیار رفتن برای تولدش که روز شنبه 21 مهر بود اسکیت خریدن

چون اون اسکیت قبلیش شیکسته بود و غیر قابل مصرف شده بود...

بعدشم دو تایی با هم رفتن پالم کنار در یاکنار تا شام بخورن منم

دیدم که اونا خوش حال و خندونن حرفی نزدم...

هر چی بابام از پایین صدا زد که مهد یار( عموم ) و خانومش دارن میان توجهی نکردم!!

تا اینکه بابام اومد بالا و گفت:بابایی چی شده؟!! چرا جوابمو نمیدی؟

بعدم که صورت خیسمو دید دیگه بیشتر ترسید و منم رفتم بغلش یکمی اولش اشک و اینا

بعدشم که حالم بهتر شد ، قضیه ی کلیپ رو به بابام گفتم

اونم تا فهمید برای رضا زنگید و کلی دعواش کرد که چرا از این کلیپای مسخره می بینی و چرا

به نارسیس دادی!!!

بعدشم بهم گفت برو صورتت رو بشور بیا پایین...

وقتیم که عموم اینا اومدن من تمام مدت کنار بابام نیشسته بودم و حوصله نداشتم

و زن عموم خودش مجبور شد که بره چایی دم کنه و ...

حتی موقعی که ماهان با فنجونا برخورد کرد و همشون ریختن روی فرشم حال نداشتم

بابام گفت خودش جمع می کنه ...

زن عموم هم که دید بابام داره اینکار رو انجام میده خودش اومد و تمیزشون کرد...

تمام مدت توی دلم خدا خدا می کردم زودتر برن ...

شبم قبل خواب بابام باز کلی باهام حرف زد ....

چون حوصله مسیج اینارو نداشتم گوشیمو گذاشتم کنار تخت و گرفتم خوابیدم ...

امیرم بعد دیدن کشتی کج یاد ش افتاد باید برام مسیج بده!!!

بیچاره کلی مسیج داد وقتیم که دید بی جوابه آخرش تماس گرفت

گوشیمم روی ویبره بود خودمم غرق خواب ،؛ این وسط بابای بیچاره ی ما

زابراه شد ...

آخرش گوشیمو و ورداشت وقتیم فهمید که امیره ..

با گوشی خودش واسش مسیج داد که امیر خان جوجو کوچولو خوابیده تو هم برو بخواب!

امیرم که متوجه شد من خوابیدم یه مسیج دیه واسه بابام داد و عذر خواهی کرد...

اما من نصفه های شب یه خواب بی خود دیدم و توی خواب اینقدر گریه کردم

که تمام بالشت زیر سرمم خیس خیس شده بود!!!

آخرش بابام طاقت نیاورد و منو بیدار کرد ، البته ماهانم این وسط بیدار شد

باز دوباره بابام کلی باهام حرف زد بابت اون کلیپ و دروغ بودنشو ...

تا اینکه یواش یواش حالم بهتر شد...

فرداشم امیر اومد دنبالمون ، پدر و مادرم موندن اونجا ...

اما من و امیر اومدیم خونه...

برای نامزدونگم اصلا" حوصله نداشتم همون لباسی رو که مریم خانومی

 بدش می اومد همون رو پوشیدم

موهامم دادم پشتش رو عروسکی فر بده جلوشم کج گرفتم اینم من

 

اونجا هم زیاد حوصله نداشتم

اما یکمی از مشخصات عروس و دوماد...

اول خاله ی امیر اسمش سوسنه دو تا پسر داره بنام آرشام و آراد

آرشام همین بزرگترست که مهندسی صنایع خونده و کارمند صنایع موشکی تهرانه

ولی آراد همون اول دبیرستان از درس بینش افتاد دیگه ادامه نداد البته کلا" پایش ضعیف بود...

اما عروس خانومم اسمش فرینازه و رشتشم کامپیوتر بوده...

اینم عروس خانوم

 

تنها سوژه ی جالبم این بود که خاله ی امیر پسرا و دخترای مجرد فامیل رو واسه رقص آورد جلو

که همه اعتراض کردن

آخرش همه ی بچه ها ی فامیل اومدن جلو اونایی هم که ازدواج کرده بودن با

 شوشوهاشون یا با خانوماشون

از همه جالب تر آرد بود که با دوست دختملش اون وسط میرقصید

شبم تا بیا یم خونه دیر وقت شد...

صبح شنبه ،یعنی ظهر شنبه بیدار شدیم بس که خسته بودیم...

چون شبم بازم خونه ی خاله ی امیر برای جشن مبارک باد دعوت بودیم

دیگه فرصت آپ نشد

امروز صبحم چند بار خواستم سعی کنم یه چیزی بنویسم اما نشد خدایی حسش نبود

الان دارم آش دوغ درست می کنم!!!

افسون خانومی پیداش نیست اگه بود همش مال خودش بود...

بوووووووس

فدا بشوم

راستی فک نکنم خوابیدن پیش پدر به سن آدما بستگی داشته باشه

شایدم من یه خورده با هات فرق دارم یا شایدم شما با من فرق داری!!!

عجبا!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:13 توسط نارسیسا |

بعدالظهر رفتیم عیادت مامانیم خدا رو شکر حالش خوفه

ماهانو به زور بردیم راهش نمی دادن

الانم برگشتیم اینجا ، عموم واسه شام گفت بیاین پیش ما

اما من قبول نکردم ، آخه اون هفته بودیم پیش شون ، اونجا هیچ

هم صحبتی ندارم حوصلم سر میره

بچه هاشم از من کوچیکترن

حالا اومدیم خونه البته منو بابایی اومدیم ، مامانم موند بیمارستان ....

الانم ماهان مخ بابامو خورده ، چون تا الان شونصد تا براش موشک درست کرده

اما ماهان اعتراض داره که چرا وا ( راه ) میره میفه ( میفته) پایین!!!!

و به این دلیل بابامو مجبور کرده براش کلی دیه درست کنه

و یه چیز وحشتناک نه کابوس اینجا خونش قدیمیه سوسک ها همینطوری هر یه ثانیه میان

بهم سلام میدن و میرن...

آی خدا به بابام گفتم من چجوری تا صبح دووم بیارم

اونم گفت همونطوری که دیشب خوابیدی !!!!

البته دیشب از ترس پیش بابام خوابیدم و هر یه ثانیه مثل برقی ها می پریدم

و همه جا رو چک می کردم....

اینم بگم من بابامو خیلی دوست دارما در حد مرگ، قد شاید امیر و بچه ها ....

و این ارتباط عاطفی بین من و بابام دو طرفست ....

اون آبجی هام و داداشم اینطوری نیستن و بیشتر به مامانم وابسته ان

بر عکس من که اصلا" حس خا صی به مامانم ندارم!!!!

یه چیزی یادم اومد اینو بگم هر وقت من گفتم نیستم بدونین هستم و

هر وقت گفتم هستم یعنی نیستم

و برعکس شایدم بلعکس نیدونم هستم نیستم یا نیستم هستم

قابل توجه اونایی که گفتم چند روزی نیستم!!!

بعدشم این مامی نمیذاره ما ساکت باشیم خدایی

تا ما میایم بی خیال همه چی بشیما این یه آپی می کنه مفتضح تر از آپ قبلی !!!

خدایی نصفه شبی نیشستی فیلم کمدی ببینی ؟!!!! اتفاقا" منم داشتم همون

 فیلم رو اون شب می دیدم

خدایی خندیدم

هاهاها !!!!!!! دختر !!!!!!!!! نکن جیزه !!!!!!!! نکن بو می شی !!!!!!!!! می ترسم

جای سه قلو ، 9 قلو بشه ها

متاستاز میده لا مصب ، واگیر داره عوض فیلم دیدنا بشین با بابایی صحبت کن

من یه دکتر خوف می شناسم سریع ترکتون میده.....

حالا از ما گفتن از تو بازم نشنیدن !!!

خواستم یه چیز دیه هم اضافه کنم دلم نیومد حالا تا همین جاشم خوفه

می خوای این دفعه آپ کن در مورد فیلم کمدی مولتی ویژن!!!! با هم بخندیم!!! ولله!!!

اصلا" از وقتی شیخ امیر نیویورکی  رفته تو سر به هوا شدیا یادت باشه چی گشتم

بعدشم دلم واسه امیر یه ریزه شده !!!!!!

کاش نمی اومدم البته مامانیم خیلی خوش حال شد تا منو دید

اما دلمم واسه امیرم تنگولیده لا مصب!!!

حالا امیر برام زنگ زده که حالا رفتن تو این همه واجب بود!!!!

درباره ی سارا هم اخلاقش همینه ، می بخشیدا دلیل اصلیش که از دکتر جماعت

 خوشم نمیاد همینه یجورایی پول پرستن

هم سارا هم شوشوش هر جا بوی پول باشه ها سبز می شن

 قابل توجه دنیا خانوم اینا رو نخونی بری به مامانت بگیا!!!!!

دیگه آهنگای خوشلت رو گوش نمی کنما!!!!!!!!!!!

حالا آسانا اخلاقش خیلی بهتره به اندازه ی سارا نیست با اینکه درگیر

 کارای مطب و بیمارستان و اینجور چیزاست

اما خیلی چیزا مثل سارا هنوز یادش نرفته

وقتی یه نفر راهی بیمارستان می شه چشمش به همون در ه تا یه چهره ی آشنا ببینه

ممکنه رفتن ما یکمی سخت باشه اما دل یه آدمو شاد می کنه....

حالا شما بگین من دلم واسه امیر تنگیده امشب بخوام مسیج بازی

 راه بدم پیش بابام چجوری بلند بلند بخندمو از خودم عشق در کنم هاااااان!!!

جاهای دیه هم سوکسه ....

فعلا"

فردا بر می گردم اما فرصت آپ ندارم شبم که گفتم مراسم نامزدونگیم

حالا تا شنبه بووووووس

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 20:41 توسط نارسیسا |

اینجا کجاست من کجا بیدم !!!

ممنون از احوال پرسی هاتون ،

دوست گلم ونوشه و رجا از شما هم ممنون

و همه میام پیشتون خوشلا

اینجا خونه ما می منه ، مامی جونمم حالش بده ، البته الان خدا رو شکر بهتره و آوردنش بخش

اما مامیم منظور ( مامان بابامه )

دیروز صبح حال مامیم بد شد و عموم که بهش نزدیک تره اونو رسوند بیمارستان

متاسفانه قلب نازنینش درد گرفته بود...

عصرم که امیر زود تر اومد و مهیار رو گذاشتم پیشش و ماهان رو گرفتم و بابام و مامانم اومدیم اینجا

سارای بی رحم حتی یه زنگم نزد ببینه حالش چطوره!!!

آسانا هم زنگ زد و حالش رو پرسید ولی نیومد...

حالا امیر بهم گفته که اگه کسی نیست بیاد دنبالت بعدالظهر بیام دنبالت

اما من گفتم فرد