تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

بیچاره شدم هی هی

موزا رو خوردن هی هی

هیشی واسم نذاشتن هی هی

اینا هاش وقتی از مدرسه ی ماهان برگشتم از اون همه موز زرد فقط ایناش باقی موند

شیرمو حلالتون نمی کنم

من یخ حوض شیکستم ، کهنه ی بچه شستم اینا هاش این دستامه...

پس حق آب و گل چی می شه ، حق نیگهبانی دادنای من چی می شه

بعدشم برای امیر زنگیدم گفتم ؛امیر براشون زنگ بزنم تا اونا یادشون بیاد بهم چی گفتن؟!!

امیر گفت زنگ بزنیا خفت می کنم !!

حالا من سوگوارم امیدوارم برام کنار گذاشته باشن وگرنه آخرش باید یه شب نقاب بزنم برم

حداقل اون یکی شاخه ی مونده رو کف بزنم...

اما مدرسه ی ماهان صبح که ماهان رو صدا زدم اولش نق و نوق کرد که نمیاد

امیر موقع رفتن گفت نارسیس امروز حواست بهش باشه این لج نکنه !!

منم فلاسک آبشو دادم دستش و الکی بهش گفتم تو که نمی خوای بری

 مدرسه مهیار رو می خوایم ببریم نشونش بدیم

ببینیم بالاخره عقلش کامل شده یا نه !!!

بعدم بهشون گفتم برم داخل ماشین تا برگردم مهیار به ماهان

 می گه می خوای بری مدرسه اونم لج که من نمیام

کلی دوباره باهاش صحبت کردم که مدرسه چیه ...

وقتی هم که رسیدیم داشتن صف می بستن خانوم معلمش اومد دست ماهان رو ببره تو صف

لج کرد که نمیرم و همینطوری الکی به من چسبیده بود

تا اینکه منم باهاش به همراه مهیار رفتم تو کلاسشون

البته بهش قول دادم براش تفنگ و کلی چیز میز دیگه بخرم!!!

توی کلاسم بهش میز معلمش رو نشون دادم و گفتم که ببین خانوم معلمت برات جایزه خریده ..

اونم به خاطر اینکه بهش جایزه بدن در جا خوب شد

انگار نه انگار همین ماهان چند لحظه پیشش بود

وقتیم که داشتیم بر می گشتیم الکی بهش گفتم خوب دیگه از فردا دیگه مدرسه نمیریم

اونم در جا گفت باشه!!!!

که مهیار دادش در اومد که مدرسه نمیریم چیه !!! اونم جیغ زد خوب باشه میرم!!!

برای امیر تعریف کردم اونم بهم گفت خوشم میاد بچه ی نیم وجبی بهت ضد حال میزنه!!

حالا تا تکلیف این موزا روشن نشه ها تو من علائم دِپ مشاهده می کنین

یعنی به این زودی یادشون رفته!!!

امیر امشب می خواد بره خونه ی یکی از همکاراش ما هم دعوتیم با بچه ها!!

چی بپووووووووشم!!!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:34 توسط نارسیسا |

امروز نهار رفتیم خونه ی مامانم اینا

چون حالم بهتر بود امروز رو روزه گرفتم و بی خیال قرص اینا شدم هر چند گلوم می سوزه هنوز!

بعد الظهرم تولد تینا بچه ی آسانا بود و رفتیم شهری که اونا هستن با خودمون زیاد فاصله نداره

اما دم دستمون نیستن متا سفانه

تا آرینو دیدم ماجرای سوسک رو گفتم، امیرم به آرین گفت عجب کاری کردیا نگفتی

یهویی سکته بزنه!!

منم کلی واسه آرین زبون درآوردم اونم گفت اینی که من می بینما 100 تا جون داره !!!

بعدم کیک اینا

آخی فدا بشوم بشه ها چه زودی بزرگ می شن ...

یه درگیری کوچیک بین آرین و بابکم پیش اومد البته زودی حل شد

بعدم آنا هید کلی بابت انگشتر جدیدش کلاس اومد...

آخرشم موقع فشفشه و این حرفا ، درسا یه فشفشه رو داد دست آناهید

اونم دستش سوخت و محکم اونو انداخت ، نزدیک بود کیکمو ن رو

 هم باهاش فر بده اما خوشبختانه

سالم موند...

...من کلی عصبانیم خدایی این موزا دارن سیاه می شن

بارون که زد رنگشون عوض شد....

موقع اومدن خونه حالم یهویی بد شد، امیر کروک ماشین رو کنار زده بود منم که سرما داشتم

باد سرد باعث شد اینطوری بشم...

البته چند لحظه بعدش خوف شدم ، امیر می گه واسه اینه که ورزش نمی کنی بدنت ضعیفه

تا یه چیزی می شه ها فرطی حالت بد می شه !!

من حالم خیلی خوفه ها اما برای آخرین بار می خوام کامل یه چیزایی رو اینجا بنویسم

تا هم خواننده های وبم گیج نشن ، هم دلم می خواد شهاب بخونتش

چون ارزششو نداره یه پست کامل براش نمیدم

و دلمم نمی خواد برم تو وبش و اینا رو بنویسم ...

آقا شهاب که همه جا می گی من دارم همشهری هامو فر میدم تا دروغ بنویسم!!!!

کسی که می خواد دروغ بنویسه اولا" شهری رو که توش زندگی می کنه

 رو به این راحتی لو نمیده

در ضمن مگه تو میدونستی همشهریتم ، اولش من اومدم بهت گفتم همشهری هستیم

می تونستم بهت نگم ...

پس این دلیلش نیست که نمی خوام بیای

در ثانی من جونم به آرشیوم بسته شده هر جا میرم با آرشیوم میرم

حتی کلی وبلاگ دیگه آرشیومو منتقل کردم

برای دروغ این همه هزینه کردم ؟!!!

حتی این بار آخری که بدون آرشیو و با اسامی قلابی خواستم بنویسم همه رو گیج کردم!!!

فک کنم اونیکه براش مهم نیست تویی

الان اینجا هم که هستی دووم نمیاری بازم اینجا رو می بندی و

آرشیوت رو حذف می کنی چون هیچکدوم از اونایی رو که نوشتی حقیقت نداره

برات مهم نیست که داشته باشیشون یا نه در صورتیکه برای من مهمه که آرشیوم بمونه برام!!!

در ضمن نوشتن با اسامی جعلی برای تو آسونه ولی برای من نه

خوب میدونی که خیلی راحت می تونم وبم رو ببندم و برم یه جای دیگه با یه اسم دیگه شروع کنم

و خیلی راحت دوباره دور خودم آدم جمع کنم

اما تو چی حتی اسمتم هنوز مشخص نیست!!!

بعد می گی کمبود محبت دارم

چرا عزیزم اگه بخوام هم امکانات مالیش رو دارم هم در حد زیادی زیباییش رو

به راحتی می تونم روزانه محبت بخرم اصلا" اینا چیه راحت و بی درد سر میرم نت

و کلی واسم لاو می ترکونن اگه فقط یکی از عکسای کاملم رو نشون بدم

حتی اگه یکبار باهاشون بحرفم

عاشق صدام خواهند شد...

توهم فانتزی

همونطور که آرش هنوز دوستم داره و برام مسیج میده و زنگ میزنه

همونی که بزرگترین اشتباه زندگیمه ، همونی که قبلا" در بارش نوشتم

با اینکه 25 سالش بود ولی ازم تقاضای ازدواج کرده بود!!!

پس من کمبود محبت ندارم که بخوام از یه بچه ی 18 ساله در خواست کنم...

اونایی که باهام چت کردن اخلاقم رو شاید بدونن ، خودشون قضاوت کنن

که من چجوری باهاشون صحبت می کردم

موقع کامنت گذاشتنم دلم می خواد صمیمانه کامنت بذارم ولی دلیل کمبود محبتم نیست

 بلکه من اینو صمیمیت میدونم

یه چیزی یادم اومد من حتی یه پستم در مورد تو ندادم برخلاف تو که واسم

عاشقانه می نوشتی با اینکه میدونستی ازدواج کردم و 2 تا بچه دارم چرا ؟!!

حتی وقتی در و دیوار بلاگت رو نوشتی نارسیسا جلوت رو گرفتم و گفتم نکن اینکار ها رو

اگه من کمبودی داشتم تشویقت می کردم...

من حتی در مورد اشتباه زندگیم کتمانش نکردم و با جرات بیا نش کردم هم به امیر هم به شما

می تونستم وقتی بهم می گفتی نارسیسا = فرشته حرفی نزنم و بذارم همه فک کنن من فرشته ام

اما اون اعتراف رو کردم تا همه بدونن که هر آدمی توی زندگیش اشتباه می کنه

همون اول که برام نوشتی آبجیم باش من آبجی ندارم گفتم باشه ، چون دلم برا ت سوخت حتی

وقتی گفتی کدوم قسمت شهر می شینی حتی بهت تو هین نکردم عجب جایی پایین شهر!!!

چون شخصیت آدما رو با پایین یا بالا بودن موقعیتشون نمی سنجم فقط فهم و شعورشون برام مهمه !!

همون موقع امیر مخالف بود حتی یکی از دوستای گلم بهم گفت نکن اینکار رو

منم براش نوشتم که امیر مخالفه و بهم گفته این شهاب برات شر می شه

اما من گفتم دلم براش سوخت نمی تونم دلشو بشکنم...

اون یه نفر می تونه قضاوت کنه ...

بعدشم گفتم من و امیر خیلی فکرامون متفاوته یکیشم همین مورد من آدما رو برابر میبینم ولی

امیر این فرمی نیست و اونارو دسته بندی می کنه و امتیاز میده بهشون

حتی وقتی با آذر خانوم اینا گرم بگیرم یا حتی آدمای پایین تر از اون باهام مخالفت می کنه

اما برای من این مهم نبود یه بار که بیکاری یه گشتی توی خیابونی که زندگی می کنی بزن

بعد بیا این آدرسی که من بهت میدم بیا امیر کبیر خیابونش نه بیا داخل خود امیر کبیر

اون میدونی که تو توش نشسته بودی اول خیابونشه با خود امیر کبیر فاصله داره بیا

 اونجا و محیط اونجا رو هم ببین

آره تفاوت خیلی زیاده

اما من همیشه فک می کردم تفاوت مالی یا موقعیت اجتماعی فرهنگ و شعور نمیاره

ولی تو با این کارات ثابت کردی که میاره این تفاوت ها خیلی مهمه و

 هر کسی باید با هم شأ ن خودش نشست و بر خاست کنه

گاهی وقت ها حساب نمی کنم موقعیت خودمو و بچگی می کنم یک نمونه هم تویی

که بر خلاف جایگاهی که هستم خودمو واست در حد تو کوچیک کردم

اونی که باید عذاب وجدان بگیره تویی یه بار برو جلوی آینه به خودت نیگاه کن و ببین چیکار کردی

که با ما رو راست نیستی با خودت روراست باش

من از دینداری دم نمیزنم و اگه روزه هم می گیرم دلیلش رو گفتم

چه بسا اون دلیل نبود روزه هم نمی گرفتم

اما تو دم از دین و روزه میزنی خودت با خودت خلوت کن ببین چقدر داری اشتباه می کنی

می گی فهمیدی همشهری کیه بازم دروغ گفتی چون همشهری رو فهمیدم

 کیه و قضیه ی من و اون حل شد

در حالیکه می گی باهاش قرار داری عجبا!!!

شهاب من بهت تهمت نزدم فقط گفتم دیگه نمی خوام آبجیت باشم

دلایلشم برات گفتم بارها بهت گفتم اما گوش ندادی

کامنت هات رو اینجا میذارم تا همه قضاوت کنن

تو به من می گی کمبود محبت داری اما خودت چی نوشتی؟!! یکی رو دارم که شارژم بکنه

مگه من شارژرت بودم!!!

من تو رو مثل یه داداش کوچولو میدیم و کلی دلم واست می سوخت

اونجور ناناحن می دیدمت واقعا" دوست داشتم

اما تو خودت خراب کردی تقصیر کسی ننداز به جای عصبانیت و پرخاش

 فکر کن کجای کارت اشتباه بود...

پیدا کردنشم با خودت...

فردا ماهان میره آمادگی ، واسش فلاسک آب گرفتم توش آب ریخته

از همین حالا امیر می گه نارسیس جان چیکار

کردی الان دم به ساعت معلمشو دق میاره این مارمولک...

حالا تا الان بالای 100 لیتر توش آب ریخته خورده خدا رحم کنه فردا ....

خوبیش اینه که مدیر مدرسشون ، پدر آقانویده و هواشون رو داره

هی فکرشو کنین اگه تو مدرسه شلوارشو بکشه پایین بخواد...

حالا صبح نیستم میام و به همه سر میزنم دوست ندارم

یک کلمه دیگه چیزی بشنوم نه خبری از کسی

نه جایی وب من یه وب خاطراته و دوست دارم خاطراتمو با سبکی که

 دوست دارم جمع کنمشون...

قربونت برم گل گلیا

بووووووس مامان از رو لپاتون!!

 

کامنت ها ی شهاب تو وب آیدا

هههههههههههههههههه می دونی چیه نارسیس می خواد همشهری هاشو بپرونه و خودش راحت بنویسه در مورد منم این حرفا رو زد تا منو پروند حالا آیدا جون نوبت تو هست معلوم نیست کی نوبت امیر متین جون میشه به من میگفت شهاب باعث میشه آدما در مورد یه فکرایی کنن دوستای شهاب منو اذیت می کنن و این حرفا ولی من خداییش کی اذیتش کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی من این کارایی که در حقم کرده سپردمش به خدای مهربونم اونو خدا خودشون کنار بیان یعنی حالا خودت بگیر دیگه ولی نفرین نکردمنا
نه الان 31 سالش شده
نه خداییش بد نگفتی ولی اون منو دروغ گو می دونه حرفا مو باور نداره که ؟؟؟؟ یه چیزی تو چت شاید حرفامون خوصوصی باشه چرا با مردم حرف می زنی هاااان آدم تو چت هم دیگه نمی تونه راحت باشه
گفتم که نخیر نه بد نگفتی فقط گفتی شهاب دوست دارمآخ تو این اوضاح جای شوخی بود آخه؟؟ در ضمن من پسره مامطیرم
آیدا بزار یه چیزی رو بهت بگم می فهمم چی می گی ولی تقریبا چند هفته قبل منم کاملا مثه تو بودم همین نارسیسایی که می ینی مهربونه هر چی خواست در موردم گفت حتی دوستاشم براش کامنت دادن در موردن بد گفتن ولی اونا فکر می کردن من نمی خونمشون ولی لحظه به لحظه تو وبلاگش بودم و با همه چیز اطلاع دارم حتی از غذا سوخته هاشم اصلاع دارم
میدونی چیه فکر کنم آیدا تو منو فراموش کنی بهتره نارسیسا میبینه باهام در ارتباطی این کارا رو می کنه دوست داشتی هم فراموشم کن

چه خوب نارسیس دوباره داره مینویسه ولی چقدر خوب میشد بازم مثه قبلنا با صفا و صمیمیت کنار هم بودیم وای چه آهنگ خوبی گذاشته دوباره دلم گرفت نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه ماهی کوچولو رفته دلم برای اون روزام تنگ شده نمی تونمی چیزی بگم فقط روزای خوبی بودیم ماها بودیم کنار هم ولی یه نامرد اونمد همهمونو جدا کرد

ای بابا تو دیگه کجا می خوای بری
دیدی نارسیسا فقط می خواد همشهری هاشو دک کنه فقط میخواد همشهری هاشو بپرونه که هر چی دروغ می خواد بگه راحت باشه این نارسیسا دیگه شورشو در آورده
تو وبلاگش بودم اولین کامنت رو امیر متین داده بود به امیر متین میگه دیگه دوست ندارم ازت کامنتی داشه باشمک اصلا بابا این نارسیسا گیجه فکر می کنه اینجا تو نت هم امیر هست بیاد نازشو بکشه خیلی اعصابم خورده بزار وبلاگتو بخونم ببینم چه خبره اعصابم ریته بهم

می گه من براش فحش نوشتم چرا گلم چرا باید بیام تو وب تو برات فحش بنویسم؟!!

نه این نارسیسا هیچ ارزشی نداره من به کسی هیچ بی احترامی نکردم و نمی کنم تو رو خدا قبله اینکه بری برات پسورد وبلاگمو می فرستم خودت بیا بین برای نارسیسا من چه فحش هایی می شنوم
الان می رم و هر چی دهنم هست به نارسیسا می گم واقعا بی شوره اون یک آدمی هست که کمبود محبت داره
تو به خاطره یک آدم می خوام بری ؟؟؟
تا آخره ماه رمضونی من اینجا تنها میشم خب
فکر کنم نارسیسا ارزش اینو داشته باشه که به خاطرش بخوای بری
؟؟؟
فقط دستم به اینی که هی برام فحش می فرسته برسه ؟؟؟
اصلا شاید کاره هین نارسیساهه باشه
ولی امید وارم تصمیم درست بگیری ؟
تو هم امشب خوش باشی
در ضمن یه اپ کوچولی کردم
نرو نرو راستی منتظرت می مونم تا برگردی

 

کامنت های شهاب تو وب من

نمي دونم تو با اين كارات چه رو مي خواي ثابت كني ؟؟؟
بزار يه چيزايي رو. خيلي راحت بگم كه تا حالا نگفتم ؟
تو يه آدمي هستي فقط به فكر خودتي فقط به خودت فكر مي كني و براي همينه كه كه براي خودت شدمن تراشيدي ميدوني چيه من ميگم تو كمبود محبت داري ولي ميگي نه يه مقدار فكر كن آدمي كه كمبود محبت نداشته باشه مسائل خوصوصي خانوادش رو تو نت كه نمي گه مثلا همين اين آپت كه گفتي مشغول عشقولي بوديم كه مهيار اومد و بساتمونو جمع كرديم و رفتيم تو اطاقمون آخه هيچ آدمه عاقلي اين حرفا رو اينجا مينويسيه خوب معلومه پسرايي كه ميان تو وبلاگت ازت سوئعه استفاده مي كنن و ميگن خب اين كه يزي حاليش نيست و يه مقدار اذيتش مي كنيم ؟؟
ولي اون كسي كه برات اون كامنت ها رو مي داد به خدا پيداش كردم حتي با من تو آراماگه گله محله بابل قرار گذاشت منم رفتم با اون كه اون جا جاي خلوت و خظر ناكي بود ولي رفتم به خاطر اينكه بي گناهيم ثابت بشه و حالا منم ون شخصو پيداش كردم يعني فهميدم كيه ؟؟
نمي دونم تو الان اذاب وجدان نداري آيدا بيچاره رو اين حرفا زدي كه اون گذاشت و رفت نمي دونم جواب خدار رو مي خواي چي بدي نارسيس دل شكستن هنر نيست من نمي گم منو ببخش نه چون ديگه ازت خوشم نمي آد به عنوان يه دشمن اگه منو ميشناسي برو و از آيدا عذر خواهي كن كه من از بي گناهي و پاك دامني آيدا هيچ شكي ندارم ؟؟ و همين طور امر متين دلم براي آيدا مي سوزه الان درست مثه روزي شد كه من بودم منم هيم جوري بودم وبلاگمو هي ترك مي كردم و غيره........
تا دير نشده برو برو از دلش در بيار اگه الان دير كني ميره و تا بعده ماه رمضوني خبري ازش نست تا دير نشده برو از دلش در بيار كه ماه رمضوني هست خدا رو هم اين جوري بهتر خوشش مياد
منم ديگه روي پاي خودم ايستادم
و بين هيچ كسي هيچ فرقي نمي دم ؟ همه برام يكي هستن اينو مي توني از لينكام بفهمي ازشون بپرس
در ضمن ديگه هم به كسي تهمت نزن اگه هر كسي با هر اسمي كامنت ميزاره كاره همون عوضيه ؟
آرزوهامو بهت گفتم كه بشي سنگ صبورم
اما هيف دلت سنگ شد زد به شيشه ي غرورم
ديگه با درگاه عشقت ندارم راز و نيازي
يادته چند باري گذاشتي رفتي هر دفعه با يه بهونه منو جا مي زاشتي توي اين وحشي زمونه
اوميد وارم منو نبخشي تا منم نبخشمت

 

هههه من تو اسمم نموندم بابا مامانم در گیری دارن یکی میگه شهاب بکب میگه پیمان میدونی چیه این روزا با یکی هستتم که هی شارژم میکنه
قربونت که بخشیدیش من همینو می خواستم
خودم دست اونو رو می کنم بازم همین دوشنبه باهاش قرار دارم تو همون قبرستونیه حالش می کنم
شاید بی گناهی منم ثابت بشه

 

 

  اینم کامنت آیدا برای اون فردی که با اسم آیدا خانومی  برام کامنت گذاشت

جواب آیدا به تو

سلام آقا علی
من واقعا شک دارم که اسمت علی باشه. حیف این اسم که روی تو.....
دقیقا رفتارت میدونی مثل کیاس؟ مثل آدمای خاله زنک!
آقا علی اگه حرفی داری که نارسیس باید بشنوه چرا از اسم من سوء استفاده میکنی؟ چرا با اسم خودت کامنت نمیزاری و زیر سایه اسمم کامنت میزاری؟
مطمئنی جنابعالی دچار شیزوفرنی نیستی؟ من کی با تو راجع به نارسیس صحبت کردم؟ اصلا من تو رو میشناسم که بخوام راجع به کسی با تو صحبت کنم؟ یعنی اینقده خودتو بزرگ میدونی که من اگه دردودلی داشته باشم بیام با تو بکنم؟
تو دچار کمبود از نوع حاد هستی که با خالی کردن زیرپای دیگران مثلا خودتو میخوای عزیز جلوه کنی اما آقا علی مطمئن باش نارسیسا اینقد به درک رسیده که حرفای تو براش ارزنی ارزش نداشته باشه!
باید خدمتتون بگم که سوءتفاهم بین منو نارسیس تموم شده و دیگه کاری از دستت بر نمیاد. البته طرفین به این نتیجه رسیدیم که به خاطر از دست ندادن آرامش روحیه خودمون برای یه وبلاگ ،دیگه کاری به کار هم نداشته باشیم. فقط تو یه مورد موفق شدی اونم که دیگه ما کاری به کار هم نداریم
حالا اینا مهم نیست. من فقط میخوام بدونم دلیل این کارات چی بود؟ با بد کردن من به چی میخاستی برسی؟ چرا منو انتخاب کردی؟ من که فکر نکنم تا حالا با تو ارتباطی داشتم ؟ چرا رفتی زیر آب منو زدی؟ فقط بگو چرا؟ چون میخوام دلیلشو بدونم میخوام بدونم چرا با آبروم بازی کردی و اینقده منو بد کردی؟ چرا؟ من بهت چه بدی کردم؟ که باید اینجوری باهام بازی میکردی.
منتظر جواب میلت هستم و میخوام دلیل کارات بدونم ،امیدوارم اینقدر مرد باشی که نری تو سوراخ موش قایم شی و جواب منو بدی چون برای تک تک کارات دلیل داری. پس بگو چرا؟
 وب سایت   پست الکترونیک

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:37 توسط نارسیسا |

قرار بودا امروز اینجا آپی نباشه عجبا کی گفته بود نیدونم !!!

اما حالا شرا آپیدم؟!

اول که می خوایم بریم خونه ی ما میمون

بعدشم که بالاخره کامنتت رو خوندم زهرا جون با هات تماس می گیرم

در آخرم تیده آ جونم یه جورایی اصلا" باهات حال نمی کنم

شب برگشتم دلم نمی خواد اسمی از تو، توی کامنت ها باشه

دیشب مو ضو عی منو ناناحن کرد الان حرفی ازش نمزنم به موقعش حرف ها دارم

بعدم شب های پنج شنبه امیر کشتی کج می بینه یه طورایی بهش اعتیاد داره!!

منم گاهی اوقات پیشش می شینمو می بینم ، اوایل که زیاد دوست نمیداشتم ولی الانه ها

منم مشتاق شدم به دیدنش....

به هر حال بعد از خوندن چند چیز ، بلند شدم رفتم سالن کنار امیر ...

اولش یه قهوه دم دادم و بعد اون رفتم رو پاهای امیر نیشستم و سرمو چسبوندم به امیر!!!

امیرم منو بغل کرد و بعد از ناز کردن مو هام ، گفت: هر وقت اینجوری

موش می شیا بازم اتفاقی افتاده

Yes یا no منم سکوت کردم

و هیشی بهش نگفتم چون اتفاق های این یه مدت باعث شده امیر به وبلاگ حساس بشه

نخواستم دیگه حرفی ازش بزنم به قولی خواستم این دفعه خودم با هاش مقابله کنم و حلش کنم

بعد از تموم شدن کشتی هم  امیر گفت کوچولوی مهربون من داره چه فکرا می کنه؟!!

و تا  خواست لباشو بیاره جلوی منا و ....

یهویی دیدیم مهیار از اون بالا بدو اومد پایین

اولش فک کردیم داره تو خواب راه میره اما دیدیم از اتاق خودش بلند شد اومد

 پایین دست شویی!!!

من نیدونم چرا توی هر اتاقی ما سوئیت کامل زدیم wc و حمام

واسه همین مواقع دیگه ...

به جای رفتن تو wc اتاق خودش فرتی اومد پایین

ما هم اسباب اساسیه ی خودمون رو جمع کردیم و بساط

عشقول بازی هامونو بردیم اتاقمون ....

جالبه که موقع رفتن به wc به ما می گه دیدم داشتین چیکار می کردین!!!

 

تو که میدونی تنها نبودی ، دست توی یه کاسه بود با شیطون

از هر کسی یه نشونه می پرسیدم ، آخرش میرسید در خونتون

حالا دیگه من محلت نمیذارم ، برو با همون کسی که می خوای بمون

کلاهمم اگه بیفته از اون طرفا ، دیگه رد نمی شم از در کوچتون

گریه نکن که اشکای تو واسه من دیگه فایده ای نداره

منم میرم یه جای دیگه که دل تو اونجا راهی نداره

می خوام فقط یه چیزی بهت بگم ، این دوستی تمومه

 

آیدا خانومی ازت دفاع می کنم البته بعد از اینکه همه چی دستم بیاد کامل

بووووووووووووووس

دلیل گرفتن پرچمو گوشه ی وبم نوشتم

هر چند ناناحنم ولی...

 

چند تا نکته داداش امید اون نبود سر فرصت برات توضیح میدم الان باید برم

دو م  هنوز نرفتم خونمون 

اما آیدا جونم کامنت هات رو خوندم ایمیل طرف رو هم بهت میدم 

ولی هر چی دارم فک می کنم دارم می بینم یکی این وسط داره دو بهم زنی می کنه

عین این شبکه های فارسی زبون

بهتم گفتم چرا

و خوش حالم که منطقی هستی

و بهترین راه حلی هم که تا حالا به فکرم رسیده سکوته

چون هر کسی که هست از وجود رابطه ی صمیمی توی این وبلاگ خوشش

نیومده و خواسته جو اینجا رو مسموم کنه

دیگه یک کلمه هم چیزی در این مورد نمی گم

چون امروز نیستم تایید میذارم

آقای شهاب نسبتا" محترم که حتی تو اسمتم موندی

لطف کن سر جات محکم بشین این طرفا هم نیا

بچه تر از اونی که باهات کل کل کنم

آقای امیر متین لطفا" کامنتی ازتون نبینم

آیدا خانومی ایمیلو برات می فرستم

و ازتم عذر خواهی می کنم

حالا بخشیدن یا نبخشیدنشم با خودته که اگرم نبخشی بازم بهت حق میدم

ولی دلایلشم برات گفتم چرا  من یقین کردم تو باشی

امیدوارم اون آدمی که داره اینکار ها رو می کنه هم دستش رو بشه

فقط همین امروز رو تایید میذارم

هر چند از تایید گذاشتن متنفرم

و تحت هیچ شرایطی نمی خوام و دوست ندارم اینکار رو

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:1 توسط نارسیسا |

صبح بعد آپ ماهان درست گوشه ی همین اتاق که توش سیستمه

یهویی شورتشو کشید پایین با خیال راحت....

من یهویی بلند شدم گفتم ماهان  ....

بعدم فرستادمش wc نیشستم اینجا رو تمییز کردم کلیم باهاش صحبت کردم

امیدوارم که اثر بخشیده باشه..

حالا که دارم می نویسما بوی گند ی میاد که نگو  !!!...

اما صبح الهه جونم اومدم پیشم  و وولش دید که اونطوری ناناحنما نیشست گفت

کی اینجوریت کرده هااااان!!!

منم گفتم این امیر نا جنس ...

اونم گفت: امیر رو ولش کن بیابریم بازار!!!

راستی همون اول اولش که بلاگو ساختم آدرسشو به الهه دادم همچنین داداش رضام

بگو کی آدرسشو نداره

البته داداشیم که یکی دوبار اومد دیگه نیومد

ولی الهه همیشه می خونتش از وقتیم که شوشو کرده ها یه خط در میون

نمیرسه بنده خدا...

منم آماده شدم و کلی اینطرف و اونطرف ما رو کشوند آخرشم دست از پا دراز تر اومدیم خونه

هلاک ...

اومدیم خونه وسیله های مهیار و ماهان رو براشون ردیف کردم آخه دیگه

مدرسه  ها دارن باز می شن

 

 

ماهان که میره آمادگی و باید از شنبه بره و مهیارم که میره سوم...

الهه یکمی آهنگ گذاشت و رقصید و هر چیم بهم گفتشا

من گفتم حالشو ندارم بعدم موزا رو بهش نشون دادم اونم گفت

عمرا" اگه بهت بدن خودت برو در بزن خونشون بگو موز من چی شده؟!!

بعدم داشتیم امیر و نوید رو مقایسه می کردیم کلی می خندیدیم

به جون خودم خواهر شوهر از این باحال تر وجود نداره خدایی

آخه هر چیم که پشت داداشش بد بگیا نه نمی گه!!!

که توی هوای موزیک و سر و صدا امیر زنگید

البته محاله اون از صبح که میره سر کار تا اونوقت تماس نگیره حتی شده

یه مسیج کوتاه میده ...

سلام که کردیما گفت: خوبی؟ منم گفتم آره

اونم گفت چه خبر ؟ منم گفتم هیچ

اونم گفت : نارسیس می خوای بیای اینجا منم گفتم نه!!!

اونم گفت هنوز از دستم دلخوری؟

منم گفتم نه الهه هست سرگرمیم اینو هم از روی قصد گفتم تا بدونه

دلم واسش نتنگیده حتی قد ارزن!!!

اونم گفت : باشه خوش باشین

بعدم یه ماچ فرستاد هر چی صبر کردا جوابشو ندادم

اونم گفت جواب سلام واجبه !!!

منم گفتم از دستت عصبانیم آخه

امیر گفت: چرا ؟ منم گفتم هر کسی که میاد و منو می رنجونه به جای

دلداری دادنت و حل کردن مشکل من فقط داری اذیت می کنی

تا یه چی می شه می گی اینجا رو ببند آخه چرا؟

روز اول که اینجا رو ساختم قرارمون چی بود هان؟!

امیرم گفت به جون خودت به جون بچه ها واسه خودت گفتم

آخه مسایل بلاگت داره زندگی ما رو بهم میریزه ...

منم گفتم چه ربطی داره ..

اونم گفت :باشه عزیزم اگه اشتباه کردم ببخش حالا ماچو بفرست که منتظرم!!

منم در حال ناز کردن بیدم که الهه جون  اومد گوشی رو از دستم گرفت و گفت:

بابا نمی خواد ،دوست نداره بوست کنه ، حالا قطع کن!!!

منو می گیا  تندی گوشی رو از دست الهه گرفتم و سریع ماچو فرستادم

امیرم خندید و گفت بابا جان الهه سیاستش این بود خواسته تو رو

جَری کنه تا اینقدر ناز نکنی تو چرا باورت شد!!

منم گفتم خیلی بد جنسی امیر،  واسه حرف الهه نبود که دلم خواسته بود!!!

....مامانی کجا گیر کردی گفتیم ۹ روز نیستی برو عشقولی

نگفتیم دیگه بری پیدات نشه

ولله نمی گن مردم اینجا چشم براهن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:21 توسط نارسیسا |

من معمولا" که آپ می کنم ، بعدش میرم توی یا هو تا به بعضی از دوستام خبر بدم

چون اونا وب ندارن فقط پست الکترونیک ...

همینطور که مشغول آف گذاشتن بودم دیدم سارا

همونی که یه بار ازش نوشتم ( 25 سالشه ازدواج کرده )

چراغشو روشن کرد و یکمی با هم حرف زدیم توی این فاصله قالبمم دوباره قبلی گذاشتم

که امیر اومد توی اتاق و بهم گفت نارسیس یه لحظه بلاگت رو باز کن!

منم بازش کردم اونم سرم داد کشید این چرت و پرت ها چیه که نوشتی؟!!

مگه قرار نبود دیگه چیزی ننویسی ، بابا ما چی کم داریم که تو می خوای وب بنویسی؟!!

و کلی حرف دیگه بعدشم گفت که چند روز بهت مهلت میدم که

برای همیشه اینجا رو حذفش کنی؟!!

وقتی که رفتش اولش یکمی اشکیدم بعدشم این آهنگو آپولودش کردم

و تقریبا" می شد گفت تا صبح بیدار بودم...

یکمی رفتم موزا رو دیدم و تو اون حالتم خندیدم چون یاد حرفای دادا امید افتادم که گفت

برو اونطرف موزا رو یواشکی بچین!!!

بعدم ازش عکسیدم ایناهاش

هیشی معلوم نیست شما موزا رو تونستین ببینین؟!! منم نتو نستم بابا شب بیده

البته من دیدمشون ولی توی عکس معلوم نبیده!!!

یکمی به وبم فکر کردم یاد اوایل که فقط شادی بود و خنده ولی حالا

به خاطر ضعف خودم اجازه دادم هر کسی هر چی دلش خواست کرد و نوشته هامو

به سمتایی برد که رضایت کننده نیست!!!

بعدم سردم شد

معمولا" من توی خونه یه تاب می پوشم با یه شلوار جین برمودا که تقریبا"

 چند سانت زیر ساق پامه

اینم واسه اینکه تصویری تو ذهنتون بیاد

البته در 70% موارد این فرمیم حالا فک نکنین یه دست لباسه که همیشه تنمه

ولی دامن و پیراهن و اینجور چیزاشم راحت نیستم ...

قبلنم که موهام بلند بود پخش بود بدون تل و اینا ولی الان که کوتاهشون کردم

 که لعنت به خودم بازم پخشه ولی کوتاهه دیگه...

......

اومدم پایین یه لباس گرم ورداشتم پوشیدم دوباره رفتم حیاط این دفعه پیش یا کریما

یکمی نیگاشون کردم و دیدم که شوشوی محترم رفته و مامانه تهنا نیشسته

تو دلم غصه خوردم واسش و گفتم اَ ه همه ی مردا همینطورین !!!

اولش کلی عشقولی بعدش بین راه ولت می کنن!!

چند تا دونه فحش ناقابل هم به امیر دادم البته زود پشیمون شدم و گفتم

 ببخشید !!البته به خودم توی دلم گفتما!!!

اومدم توی سالن tv روشن کردم یکمی موزیک گوش دادم و زدم کانال فشن

داشتم لباساشون رو نیگاه می کردم

که صدای ماهان در اومد ...

رفتم ماهان رو گرفتم تو بغلم ماچش کردم و همینطور که مو هاشو ناز می کردم

 اشکامم می ریخت همینطور بی هوا!!!

تا اینکه کنار تخت ماهان خوابم برد

موقع صبحانه هم ( چون قرص می خورم روزه نمی گیرم تا حالم خوب بشه)

امیر اومد صدام کرد و بازم باهام صحبت کرد منم گفتم آخه چرا ببندمش

 من این همه واسش زحمت کشیدم

اونم گفت عزیز جون اصل کلام من خوشم نمیاد دیگه دلم نمی خواد بنویسی!!!

بعد من بلند شدم اومدم بالا ، اونم چند دقیقه بعدش اومد و لبه ی در وایستاد

و یه دستشو به کمرش زد و گفت:

آهان اینا تا بهت یه چیز می گم میای اینجا و گریه می کنی!!!

من نمیدونم هر غلطی که می خوای بکن ولی از من انتظاری نداشته باش

اینو با لحن عصبانی بخونین ...

بعدشم اومد لبه ی تخت نیشست و گفت نارسیس واقعا"

 ارزش داره که براش این همه درد سر بکشی ، این همه خودت رو داغون کنی؟!!

بعدم گفت هر کار می خوای بکنی بکن من دیگه حرفی نمیزنم

بعدم بلند شد رفت سرکارش...

این آهنگم شمالیه دیگه

هر کسی که دور ماند از اصل خویش

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:21 توسط نارسیسا |

این آش گوشت حوصله نداشتم قبلش واستون عکسشو بذارم

فقط اومدم بگم که من و امیر بابت وبلاگ قهر کردیم

فردا می نویسم در موردش

این آهنگو که گذاشتم گوش کنین چه خوشله

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:8 توسط نارسیسا |

امروز نسرین جون دید حالم بده ها واسم آش گوشت درست کرد ، امیر که

داشت می اومد داد بهش بیاره

آخیش اسامی واقعی چه حالی میده خدایی

هر کسی دوست داره منو بلینکه منم آدرسمو همه جا میذارم

از اولشم کارم اشتباه بود

فک کنم تا زنده باشم خواهم نوشت تا وقتی که بتونم و سلامت باشم

حداقل به احترام اون چند خواننده ای که دوست شون دارم و مشوق من

در همه ی لحظات بودن....

حالا اگه عمر کفاف نداد خوش به حالتون که مزخرف نمی خونین

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:55 توسط نارسیسا |

 

من ایمدم ها ها ها....

انصافا" داشتم می مردما ،مردمو زنده شدم انگاری

حالا می گم واستون

دیشب آپ کردم و بعد از کلی گشت و گذار نتی رفتم پیش نیما ....

اَه نیما هم شد اسم همون قبلیه بهتر بیده نمی شه خدایی هر چی که می نویسما

میام دویاره نیگاه می کنم تا مثل اون دفعه ای تابلو نشه

دیگه از وقتی این قضایا پیش اومده ها عمرا" اگه در موردش با نیما صحبت کنم چون

دلش نمی خواد یک کلمه حرفی بشنوه ...

حوالی ساعت 1:30 اینا یهویی حالم بد شد گفته بودم رفتم زیر بارون و خیس و این حرفا

چنان لرز ی کردم که با اینکه نیما 5 سانت باهام فاصله داشت اما هر کاری کردم تا

صداش کنم یا دستمو بهش برسونم نتونستم ، همینطوری می لرزیدم

با هر جون کندنی که بود صداش کردم

اونم پرید و گفت : چی شده ؟ منم توی اون وضعیت گفتم برام کدوئین بیاره ...

وقتی قرصه رو خوردم حدود 20 دقیقه ی بعدش یکمی خوب شدم اما دو باره تب و لرزم شروع شد

دیگه تا صبح کارم همین بیده

خیلی بده ها خواهرات دم دست نباشن کاش جفت شون اینجا بودن

حداقل اگه کاری پیش بیاد آدم سریع می تونه رفعش کنه

نیما واسه مامانم زنگید تا اون بیاد امیر گفت من میرم سر کارام ....

دوباره حدودای ساعت 10 صبح تب و لرزم شروع شد و مامانم گفت بهترین کار پنی سیلینه

منو می گیا چشام ورقلمبید

جونمو بگیر ، همه چیمو بگیر ، حتی حاضرم رضایت بدم به بشه ی سوما

 ولی مرگ من حرفی از پنی سیلین نباشه

کلی اشکولی که من آمپول بزن نیستم اونم پنی سیلین !!!

نیما هم از اونطرف به مامانم گفت : بی خود بگیر بزن براش تا حرف گوش کنه سر خود نره

زیر بارون ...

مامانمم که رفت آمپول رو آماده کنه گفتم من روزه بیدم ، مامانم گفت

 احمق جان روزه بهت نمیرسه هنوز به عقلت کامل نشده...

بعدم لج کردم تا بی حسی نباشه ها من نمیزنم ، مامانم ددوباره با نیما تماس گرفت و گفت

که من نمیذارم اونمکلی داد و بیداد که میذاریا و گرنه پا میشم میام

منم گفتم بی حسی باشه میزنم غیر اون اصلا" حرفشم نزنین حاضرم بمیرم ولی آمپول نه!!!

آخرش مامانم مجبور شد برای بابایی بزنگه که برام بی حسی بخره

اونم گر فت و اومد خونمون داد به مامانم ، اونم یکمی ازش گرفت و

خواست بزنه که من همچین خودمو سفت کردم

که مامانم دادش در اومد و گفت نکن سوزن کج می شه

تا اینکه بعد از کلی سر و کله زدن با من آمپوله رو بهم با نا مردی هر چی تمام تر زدن !!!

الانم خیلی بهترم حداقل تب و لرز ندارم ولی

گلوم و بینیمو همش درگیرن !!!

بعد آمپولم یکمی نشستن و صحبت و +سام شد بچه ی فامیلمون

مامانم گفت که دیروز یه سر رفت خونشون ونداد داداشش گفته که

از دست بیمارستان و عواملش شکایت کردیم

دکتر بیهوشیشم اسمش مولایی بوده یه خانوم بوده که به جای یه بار دو بار گاز می فرسته

جوری که ضریب هوشیش میاد زیر 2 !!!

اولش واسه خو.دش بادی گارد گرفته ولی الان فرار کرده معلوم نیست کجا رفته

ما مانم گفت که به دیانا زن پسر داییش گفته که مبادا رضایت بدین و از این حرفا

من و بابام کلی عصبانی شدیم که این چه حرفی بود که زدی تو

اشتباه کرده ، پیش میاد ، مامانمم گفت که اگه سر خودتون پیش بیاد چی رضایت می دادین ؟!!

راستی پسر دایی مامانمم سرهنگ قدیمیه که موقع انقلاب باز خرید ش کردن ...

اما جواب پست قبلی رو اینجا میدم واستون !!

اول اینکه ببینین یا کریما اونجا جفت شون نیشستن ما نودانیم خطا متا کردن

 یا نه فقط حدس وزنیم که

عمل ضد اجتماعی انجام داده باشن

چون از چند روز قبلش کلی خاک و خاشاک ردیف کردن تا لونشون رو بسازن

حالا هم مثل دو تا جفت عشقولی کنار هم همچین نیشستن که آخر احساس!!

حالا ما که نمی تونیم بریم توی ورودی پشت بوممون ببینیم اونا چکار وکردن ،

چون ممکنه از کار ما بترسن

و چرا خوف معلوم نیست واسه خاطر اینه که فاصله دور بیده من

تو حیاط اونا پشت بوم هر چی زوم وکردما بهتر از این

در نیومد

حالا بازم مدرک ازشون میذارم فعلنه که مهمونمون بیدن...

و بعدیش هی خوف می شه یه کمند بندازم از این طرف به

حیاطشون و اون وقت موزا رو بگیرمش بیارمش

این طرفا ...

فک کنین چه صحنه ی اکشنی بیده این حالا شاید نقابم زدم

امروز یه چیز جالب تو جه دیگه کشف کردم که در تمام این مدت بهش دقت نکرده بودم

اونم این که یه شاخه از این موزا رفتن تو حیاط ابین همسایه ی پشتیمون

کلی موزای با حال اما هنوز سبزنا موزای اومده این طرف دیوار

فک کنین اگه ما جای اونا بیدیما همه رو تا حالا کف زده بودیم!!!

بعدشم یه توضیحم بابت اسم وبلاگ

سطل آشغال چون این وب اصلی نیست چون آرشیو نداره

و وب اصلیم همون آدرس قبلیه که سر فرصت اینا رو اونجا منتقل می کنمشون ...

و چرا شما با عزراییل مشکل دارین اونم یه فرشتست دیگه

اتفا قا" من همیشه ازش خوشم می اومده ، چون داره بهترین کار رو می کنه

یعنی گرفتن جون آدما و رها کردن اونا از این زندگی سگی واسه بردن به بهشت ....

یه مدت تم مو بایلم عزراییل بیده نیدونم بر نامش کجاست پیدا کردم واستو ن میذارم

آهان اسم گوشیمم عزراییله موقع بولوتوث و اینا عزراییل ثبت می شه

خشن نیست به خدا ملایم نیگاش کنینا شما هم عاشقش می شین ....

بازم دونه دونه اینجا داره بارون میاد چیه اینجوری نیگام می کنین

 نمیرم خوب دیگه پایین نمیرم هنوز جای این یکی آمپول می سوزه

نمیرم!!!

آهان تازه میلامو چک می کردم کلی موارد مشکوک بیده ،

یکی واسم تهمت چاووشی رو atach کرده !!!!

از صبح تا حالا آپ نبیدم کی نگرانم شده؟!! دستا بالا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:50 توسط نارسیسا |

آخی اینجا اینقده بارون اومده از دیشب تا حالا

اینم یه صحنه ی کوتاه از موز ها توی بارون از همون اتاق زیر شیرونی ما

بارون

بعدشم بعد آپ صبح من و بشه ها یه دم بودیم زیر بارون

اونم با چه وضعی خیس خیس

اما ول کنم نبودیم هر کی ندونه فک می کنه ما به سرمون زده شاید

تا اینکه نیما زنگید گوشامونو کشید تا بریم تو

و کلی دعوامون کرد که چه وضعشه باز سر ما می خورین و اینجور حرفا

غروبم حالم اینقدر بد بود و فشارم افتاد پایین که هیجوری حالم گرفته شد

برای شام آبگوشت گذاشته بودم داخل زود پز

و به نیما گفتم مواظبش باشه

شعلشو کم نکردم و نیما هم که داشت حساباشو می رسید یادش رفت و

 کل آبگوشتامون سوخت

 

شما نمی خواین اگه شام نخوردینا بیاین بقیشو بخورین

بعد یه موضوع جالبم دم ظهر کشف کردیم دو تا یاکریم ناناز اومدن داخل

 پشت بوم خونمون لونه درست کردن

 

تخمم گذاشتن آخی من فدابشوم ناناز زن و شوهر کنار هم نیشستن

که آدم می خواد هیجوری الکی قربون صدقشون برم

فعلا" همیناست حالا تا بعد

بابای

راستی فدا بشوم

اِ یادم رفت بگم اینم موزا خیلی زرد شدن آخه اینا چقدر بی خیالن یکیشم نخوردن

اگه تو خونه ی ما بودا تا حالا دونه دونه زرداشو خورده بودیم منتظر بقیش بودیم

مردم چه حالی می کنن فقط نیگاش می کنن وللّه....

 

اینم می خواستم بذارم واستون دانلود حالا میذارم کلی زور زدم

 نیدونم چرا تا حالا نمی اومد اینم اثر پنجه های طلایی استاد بابا شوخیدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:49 توسط نارسیسا |

دیشب رفتم خونه ی مادر زن داداش شوشو چی شده!!! یعنی مادر کتی

حالا بگیرین دیگه

زیاد کتی رو اعتناش نکردم ، پدر شوشوی محترم وقتی این صحنه رو دید عصبانی شد

و منو صدا زد و با کلی فریاد رو سرم به من گفت: چته نرگس (منم)

منم گفتم : هیچی

بعدش کلی سرم خراب شد که بچه ها شیکستن منم پولشو دادم

تو چرا این وسط اینجوری رفتار می کنی

منم که جوابی نداشتم بهش بدم یه نیگاه به نیما ( شوشو) کردم دیدم

اون سرشو انداخته پایین و هیچی نمی گه

منم حرصم گرفت بغض کردم ولی جواب پدرشو ندادم

تا آخر مهمو نی هم نه حرفی زدم نه شوخی نه خنده!!!

معمولا" وقتی جایی میرم اینقدر سر و صدا می کنم که اگه یه وقتی یه جا بشینم و

حرفی نزنم تابلو معلومه چه مرگمه

از طرف دیگه روزه هم داشتم و چون کسی توی فامیلامون روزه بگیر نیست و

 منم تنبل هیچی برای خودم درست نکردم

از سر درد نزدیک بود هلاک بشم...

اما قضیه ی روزه چیه؟!!

فک کنم تنها کسایی که توی خانواده ی دو طرف نماز بخونه و روزه بگیره من و بابامیم

البته منم این کارا رو انجامش نمیدادم ولی وقتی که نیما رفت زندان و اون قضا یا

پیش خودم عهد بستم که اگه برگرده حتما" روزه هامو بگیرم

حالا نیما که کاری نداره می گه من به کارایه مسخرت عادت کردم

ولی اگه آرش ( پسردایی من ) منو ببینه می گه نرگس مجبوری روزه بگیری

تو که هیچیت درست نیست حداقل لباستو درست کن

ولی من زیاد به این چیزاش اهمیت نمیدم فک می کنم دل آدم باید با

خداش صاف و رو راست باشه

اینکه چجور لباس بپوشه یا قد لباساش تا کجا باشه فک نکنم ثابت کنه ایمان آدما رو

واون دفعه هم که گفتم به نیما نه گفتم همین بود

حالا اینو می نویسم فک نکنین ما روز و شب در حال خوردنشیم ...

بعضی وقتا نیما موقع عشقول بازی هامون یه ذره از اون نوشابه ها میریزه ...

ولی توی این 1 ماه من لب به هیچی نمیزنم با اینکه میدونه ولی اصرار کرد منم قبول نکردم ،

اونم عصبانی شد و گفت مرده شورت

رو ببرن با این روزه گرفتنات ...

حالا خیلی سخته خدایی چون تهنام و حوصله ی درست کردن هیشیم ندارم

توی این 1 ماهی همش فشارم افتادست....

TV هم که خراب شده بود از بابک پرسیدم اونم گفت که اکسیژن صفحش خالی شده

 و کاریش نمی شه کرد متاسفانه !!!

شب که داشتیم می اومدیم خونه هر چی نیما حرف زد اعتناش نکردم ،

 هر شوخیی که کرد

 تا من بخندم فقط اخم تحویلش دادم...

وقتی هم که اومدم خونه ، اول بچه ها رو خوابوندم بعدشم رفتم سراغ PC و

شروع کردم به تنظیمات ....

نیما هم که منتظرم بود و دید من طول دادم و نرفتم اومد پیش منو و گفت

 باز چی شده نرگس؟!!

من جوابشو ندادم اونم بهم گفت آخه بگو تا من بدونم چیکار کردم؟

منم گفتم تو نباید بین اون همه ازم دفاع می کردی ؟ سرتو گذاشتی پایین چرا؟!!!

اونم گفت خوب دوست داشتم تو خودت از خودت دفاع کنی

منم گفتم خودت دفاع کنی چیه تو مثلا" شوشوی منیا وقتی تو سرت رو بذاری پایین و

تهنام بذاری همه هر جور رفتاری که بخوان

باهام می کنن!!!

اونم گفت بی خیالش شو بیا پیش خودم و دستشو آورد تا منو ببره سمت خودش ،

 من گفتم نیما خیلی نا مردی !!

و رفتم رو تخت خودمون و تا صبح خوابیدم و چون روزه هم که می گیرم

نیما موقع صبحانه صدام نکرد

فقط واسم مسیج داد و کلی عذر خواهی!!

منم جوابشو دادم ، باهاش قهر نیستما ولی ته دلم یجورایی ازش دلخورم هنوز....

وای مردم تغییر اسامی اونم این همه سخته انصافا"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 20:48 توسط نارسیسا |

سا عت ۹ آپ می کنم منتظر باشین

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:51 توسط نارسیسا |

دیروز امیر اومد و بعد از کلی حرف و اینا

تصمیم گرفتم که دیگه وبلاگو بذارم کنار برای خودمم سخته خیلی

اما هر چی زور زدم نشد ،امیر دیگه دوست نداره و فعلا" بهم اجازه نمیده...

اگه بدی یا خوبی دیدین ببخشید

روزای خوبی در کنار شما سپری شده...

دیگه نمی خوام تورو

از جلوی چشام برو

تو بهم زدی نارو

تو رو خدا برو

خداحافظ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:15 توسط نارسیسا |

برو پایین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایین تر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بیشتر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه ذره دیگه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا که این همه راه اومدی یکم دیگه هم برو تا بفهمی می خوام چی بگم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هاهاهاهاهاهاها

تا چند لحظه ی دیگه یه خبر داغ داغ

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:55 توسط نارسیسا |

من کجا بودم چیکار وکردم هااااااااااااااااااااان!!!

اول از روی گلتون شرمنده

اما هستم الان از اولش می گم تا چیزی جا نمونه ...

روز پنج شنبه کلی معطل شدم تا بالاخره دستگاه مورد نظر رسید و

چون شمارش با شماره ای که امیر می گفت متفاوت

بود ،امیر بهم گفت دست نیگه دارین تا من بیام ...

منم اومدم خونه اولش به امیر گفتم جون من جون بچه ها تا آخر شب زنگ نزن !!!

رفتم اول یه دوش گرفتم و رفتم روی تخت تا بخوابم فک کنم یه چیزی نزدیک 2 ساعتی خوابیدم

با وجود سر و صدای مهیار و ماهان و جیغ و دادشون این اندازه خوابیدن واسم نعمته ...

بیدار که شدم رفتم واسه خودم شام درست کنم آخه از وقتی که امیر رفته بود خورد و خوراکم

 قاطی و پاتی شده بود

بعدم واسه خودم چای دم دادم به بچه ها شامشون رو دادم و خواستم بیام به وبلاگ سری بزنم

که اون کامنت مسخره رو خوندم در یک ثانیه تصمیم گرفتم به حذف !

اول حذفش کردم برام اومد که حذف شد اما نمیدونم چرا دوباره سراغش دیدم هنوز هست

بی خیال حذف شدم و اون آپو کردم که یه مدت نمیام تا بتونم فکرامو بکنم که چیکار وکونم!!!

بعدم رفتم این آهنگو واسه خودم زدم کلی هم اشکولی

من وقتی یه چیزی رو بخوام  با تموم وجودم بزنم کلی اشکام در میاد

حالا هم کیفیتش رو آوردم پایین هم مقدارشو کم کردم تا بتونین دانلودش کنین

یه نکته فک نکنین شب پنج شنبه همین ریتمو زدمو این ضبط شده ی قدیمه

اون