تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

       

بعد از کلی عملیات و انتقال کلی چیز میزا

الان خیالم راحت شد چون از دست چند نفر فراریدم

نمیدونم چرا بعضی ها با بعضی های دیگه نمی سازن

اگه قبولش نداری چرا نوشته هاشو می خونی اگه نوشته هاشم قبول نداری پس چرا دیگه اد (add )

می کنی اینا رو گفتم تا به این نتیجه شما ها رو برسونم که من یه دختمل گلم هر کی ندونه مامانی میدونه

چون باهاش حرفیدم ، مامانی جونم بیا ازم دفاع کن دیگه مگه اون هفته با هم صحبت نکردیم من پسر بودم آیا؟!!

بعدشم اصل کاری اینه که امیر به اصرار من قرار شد تا آخر هفته نره سر کار

حدودای ساعت 3: 30 دقیقه یهو گوشی امیر زنگید ، امیر تا گوشی رو ورداشت یکی از اونطرف داد زد بابا

من دهنم نیمه باز موند گفتم امیر چی می گه ؟!

امیر بهش گفت : بابایی اشتباه گرفتی بزرگترت خونه نیست؟!

بعد قطع کرد

دوباره تماس گرفت ایندفعه گفت: بابا الکی نگو خودتی بابای منی

امیر گذاشت رو آیفون از اونطرف صدای مادرش می اومد که به بچش می گفت:

باباته داره دروغ می گه !!

امیرم هر چی به بچه گفت بده مادرت بچه فقط یک کلمه می گفت: تو بابای منی ، چرا الکی می گی

از اونطرف صدای خنده ی مادر دراومد.......

منم که آتو دستم اومد واسه دعوا گفتم :این کی بیده امیر نکنه یواشکی رفتی

واسه خودت دست بالا زدی

کی بچت اینقدی شد؟!!

امیرم کلی التماس و عذر خواهی که به خدا نمیدونم کی بوده حتما" خواسته اذیت کنه ؟!!

من از اونجایی که دلم نیومد تا بیشتر امیر رو اذیت کنم بی خیالش شدم

مرگ خودم اگه اینهمه بهش اعتماد نداشتم الان باید یه جنگ حسابی راه میفتاد خونمون!!

 

 

خیلی وقته سایتو بر سر ندارم

چشم بدر دارم ازت خبر ندارم

خیلی وقته که زیر رگبار محبت

پای رفتن دارمو همسفر ندارم

تو برام همه کسی تو برام هم نفسی

نمیدونم که چرا تو به من نمیرسی

جای امن بودنم گرمی آغوش توست

دلی دارم نازنین که همیشه پیش توست

کی به تو گفته تو رو نمی خوام

با دلی عاشق به دنبالت نمیام

کی بهت گفته که دوست ندارم

گل بوسه بر سر راهت نمی کارم

به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقانه می خونه

کدوم دل درد آشنا به پات می مونه

شبای من بدون تو یه آسمون بی ستارست

بودن تو برای من مثل تولدی دوبار ست

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:27 توسط نارسیسا |

Image hosted by allyoucanupload.com

اول این عکسو رو ببینین آخی چه بشه های نازززززززززی! فدا بشوم!

دیشب بعد از اینکه کل قوم یأجوج و مأجوجمون مرخص شدن

تا بیام و بخوابیم نزدیکای ساعت 1 شد

که یهو ساعت 2 نیمه شب تلفن خونه زنگید

که دیدیم مزاحمه اونوقت شب زنگ زده بود سرغ اداره ی آب!!!

همینکه امیر قطع کرد دیدیم ای بابا خواب بیا نیستیم

امیر گفت: پایه ای برای قهوه یا چای!

منم گفتم آخه الان !! گفت: تو الان خوابت می بره ؟ منم گفتم نوچ !

اونم گفت: پس بیا پایین منتظرم ...

با کلی تنبلی لباسمو پوشیدمو اومدم پایین ، گفتم امیر چطوره کیکم بزنیم اونم گفت : باشه هر جور مایلی

تا قهوه آماده بشه پودر کیکم آماده شد و گذاشتم تو ماکروفر ...

تو این مدتم یکمی با هم حرفیدیم

امیرم بهم گفت: نارسیس چرا اون قسمت نوشتی من همیشه تو وسیله هاش می گشتم اما

چیزی پیدا نمی کردم؟! منم گفتم خوب واقعیت رو نوشتم دیگه

امیرم گفت: منظورم این نبود اینه که چرا از خودم نپرسیدی؟!

بهتر نبود به جای گشتن از خودم می پرسیدی؟!

منم گفتم : خوب اگه از خودت می پرسیدم شاید بهم راستشو نمی گفتی امیر؟!!

اونم گفت: من هر چی اتفاق برام میفته حتی اونایی رو که میدونم ناراحتت می کنه

میام بهت می گم ، در این موردم حتما" بهت یه جوابی میدادم که دروغ نباشه!

بعدشم بهم گفت: تحت هیچ شرایطی ازم سلب اعتماد نکن اگه تو منو قبول نداشته باشی

و زود بهم شک کنی اونوقت از آدمای اطراف چه انتظاری باید داشت......

کیکمون که آماده شد خوردیم و نهایت دقت رو بخرج دادیم که سر و صدایی نکنیم تا بچه ها بیدارشن

بعد از خوردن و نصف کردن کیمک یادم افتاد کاش از اولش عکس می گرفتم!!

ولی مهم نیست حالا همینجوری قبولش کنین...

Image hosted by allyoucanupload.com

..........................................................................

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آهان خیلی برای ما این فرصت های تنهایی لذت بخشه نه اینکه بچه ها اذیت کنند

اما لازمه که یه وقتایی آدم بتونه تو آرامش بحرفه بدون هیچ سر و صدایی!

یه دختر دایی داشته مامانم بنام رویا وقتایی که میرفتیم خونشون

من و آناهید رو می برد پیش خودش و کلی واسمون قصه می گفت و آخرشم

می گفت: دوست دارم توی یه کوه میون جنگی توی یه کلبه ی چوبی تک و تنها زندگی کنم

ما هم کلی می اشکیدیم تا ما رو همراه خودش ببره و بچه هاش بشیم

الانم هنوز دلم می خواد بریم یه جای دور میون همون جنگلا ، پای همون کوه ها

من و امیر تنها ی تنها

بدور از این همه سر و صدا و آدمای دو روی دودوزه باز پر فریب !!!

خانه خراب تو شدم بسوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت

ای همه ی وجود من نبود تو نبود من!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:52 توسط نارسیسا |

             

تا الان مهمون داشتم  از بس امیر رو سین جیم کردن خستمون کردن

خوبه قبلش بی اعتنان اما موقع آزادی کرور کرور میان

دلم از این آدمای دو رنگ بد جوری می گیره

دلم می خواد من و امیر بریم یه جایی دور دور که هیچکی ما رو نشناسه و آزاد و راحت زندگیمون رو بکنیم

بودن در خانه باعث شد تا امیر به اعمال شاقی همچون خواندن وبلاگم

وادار شود و تا نخوندن آخرین مطلب اجازه ی هیچکاری رو پیدا نکرد

حالا بماند که برای خواندن مطالب کلی ازم رشوه گرفته

الان باید در فکر یه دعوای حسابی باشمک تا از این عشقولی زیاد در بیام یکمی

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:56 توسط نارسیسا |

 

دیروز صبح که اولش رفتیم کلی سردووندن مارو اولش گفتن

که آقایی که مسئولشه هنوز نیومده بعد از 2 یا 3 ساعت که تشریف آوردن آقا

کلی شامورطی بازی درآورد که نمی شه و ما کلی ازش مدرک داریم پرونده اش نیمکارست

تا اینکه شوهر الهام دوباره با همون آقاهه تماس گرفت و اونم بلافاصله براشون زنگ زد

و حسابی گوشمالیشون داد تا اینکه پشت برگه رو امضا کردن

تا ساعت 1 دلم من عینهو سیر و سرکه می جوشید تا اینکه امیر اومد بیرون و خیال منم

راحت شد

بعد از کلی ابراز احساسات رفتیم خونه ی امیر انا

Wow بچه ها تا امیر رو دیدن پریدن تو بغلش و کلی اشک و خنده !

نسرین جونم که اومد امیر رو بغل کنه کلی اونا رو مورد عنایت قرار داد

و کلی دعا واسشون کرد که پسر دسته گلمو چه بروزش آوردن!

موقع نهارم که خواستم برم کمک امیر دستمو گرفت گفت: بشین پیشم ، نسرین جونم هم گفت:

بشین پیش امیر من کار ندارم که

امیرم کلی دستامو ماچ کرد و زیر گوشم گفت: نارسیس خیلی به تو و بچه ها سخت گذشته آره؟

منم خندیدمو سکوت کردم باباشم گفت: چی می گین زیر گوش هم؟!

از شوهر الهامم کلی تشکر کردیمو بعد نهار بلافاصله راه افتاد که بره سنندج ....

ما هم بعدالظهر اومدیم خونه تا امیر بره دوش بگیره و بیاد منم اومدم بهتون خبردادم

بعدشم چون حالش زیاد خوب نبود رفت یکمی بخوابه منم بچه ها رو آوردم پیش خودم که هنوز نیم ساعت نشده

دیدم امیر صدام کرد و گفت: بیا پیشم !

منم تا رفتم پیش امیر اونم گفت: هر کار کردم خوابم نمی گیره و کلی ازم عذر خواهی که ببخش

این چند روزی و برای تو و بچه ها سخت بوده ...

منم طاقت نیاوردمو اشکام دونه دونه اومدن امیرم منو گرفت تو بغلش

( من همیشه با این نو ع در آغوش گرفتن مشکل دارم انگار نفس آدمو می خواد بگیره

آروم چه اشکالی داره خوب!!!)

خلاصه خواستیم از خودمون عشق در کنیم که ماهان اومد تو امیرم منو ول کرد

و ماهان و به هراهش مهیار رو گرفت تو بغلشو کلی اشک و خنده

بچه ها هم که توی این چند روزی توی روحیشون بدجوری اثر گذاشته

کلی آروم شدن ماهان با اونهمه شیطنتش به امیر گفت: چرا قفتی( رفتی)

مهیارم همینطور ....

بعد از کلی ابراز احساسات اومدیم پایین تا چای بخوریم !

تو فاصله ایکه من و امیر توی آشپزخونه بودیم مهیار رفت و با این نقاشی اومد و دادش به امیر

کلی حالمون رو دگرگون کرد

Image hosted by allyoucanupload.com

عکس رو کوچیک کردم اما متن نامه اینطوری بود که

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود پسری بود که بابای او رفته بود زندان

پسر دلش برای پدر می سوخت2 سال گذشت 3 سال 4 سال 5 سال 6 سال

8 سال گذشت 1 ماه 2 ماه 3 ماه 4 ماه 5 ماه 6 ماه 7 ماه 8 ماه گذشت

باباش ( نمیدونم ادامش چی می خواست بنویسه)

مادرش گریه می کرد بعد گفت: خدایا بابای مرا آزاد کن بعد باباش بیرون آمد

بعد براش پیدزا( منظور پیتزا بوده) خرید بعد رسید پسر خوش حال شد

و همدیگر را بوسیدن....

اونم عکس همون بابا ست با بچه اش !

از کسایی که باعث شدن این طرز فکر توی یه بچه ی 8 ساله ایجاد بشه

و اینطور نگران بشه هرگز نمیگذرم!!!

اما شب بچه ها خوابیدن ما هم خوابیدیم

ولی دلیل اصلی بازداشت امیر از این قرار بود که در هفته ی گذشته امیر

یکی از دوستان قدیمیش رو ملاقات کرده بود و توی همون هفته یه مبلغ بالایی به حساب یکی ریخته بود

اونا می خواستن بدونن ربط این دو تا رو با هم .......

به امیر گفتم : چرا می خوای زندگی آرممون رو خراب کنی ؟! هان !!

امیر گفت: از اینکه بتونم کمک مالی کنم هر گز دریغ نمی کنم تحت هر شرایطی اینکار رو انجام میدم

اما دیگه ایندفعه حواسمو جمع می کنم که اینطور تابلو نشه

منم همچنان که سرمو گذاشته بودم رو دست امیر تا آخر شب داشتم فکر می کردم

این ماجرا بازم آیا تکرار خواهد شد چرا امیر اینکارشو ول نمی کنه

آخه چرا؟!!

برای خواب معصومانه ی عشق کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایبونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهاییمون رو میون سفره ی شب تو و من

بذار بین من و تو پلی باشه واسه از خود گذشتن

تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق با اسم شب من آشنایی

از اندوه تو چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی

تو رو می شناسم ای سردر گریبون غریبگی نکن با هق هق من

تن شکسته ات رو بسپار به نوازش های دست عاشق من

به دنبال کدوم حرف و کلامی سکوتت گفتن تمام حرفاست

تورو از طپش قلبت شناختم تو قلبت، قلب عاشقای دنیاست

تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور وآینه بردی

چرا از سایه های شب بترسم تو خورشید رو به دست من سپردی

کمک کن جاده های مه گرفته من مسافر رو از تو نگیرن

کمک کن تا کبوتر های خسته روی یخ بستگی شاخه نمیرن

کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم

کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم!

.....

یکمی دیر شدببخشید دیگه ! آخه امیر بر خلاف حرف من رفت سر کارش ولی حالش بد شد

دوباره اومد خونه

تا الانم داشتم بهش می رسیدم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:57 توسط نارسیسا |

 

                           

                          

اول از همه بگم که بالاخره نزدیکیای 1 آزاد شد

از اونطرفم رفتیم خونه ی امیر اینا تا الانم اونجا بودیم حدود 30 دقیقه ایکه اومدیم خونه

وقت نمی شه کامل ماجرا رو بنویسم

فقط اومدم از همه ی دوستای گلم تشکر کنم خیلی دوست تونم خیلی ماهین

ممنون که نگران من و امیر بودین و برامون کلی آرزو های خوب کردین

سر فرصت میام به وبلاگ هاتون سر میزنم و حسابی ازتون تشکر میکنم

الان باید برم دیگه....

اما دومی چون ازم کلی در مورد عکس لوگو پرسیدین این آخرین ورژن نارسیسه

برای 3 هفته پیشه

و باید بگم آره عکس خودمه

هر چیزی که مربوط به خودمون باشه کلی روش اسم میذارم تا مشخص شه

اونایی که چیزی روش نمی نویسم یعنی ما نیستیم

مثل این دو تا ، تو عکس بالایی !

 

از دست تو نیست دل من از گریه پره

مثل تو طاقت نداره واسه تو هر دم می باره

دیگه اشک های من طاقت موندن ندارن

نباشی بی تو بازمی میرن و میریزن بی تو هر دم می بارن

تو تموم دنیامی تو تموم حرفامی

تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:53 توسط نارسیسا |

                                                        

امروز بعد الظهر شوهر الهام می خواست بره اما رفتم کلی التماس کردم تا بمونه

گفتم حداقل تا فردا بمون تا امیر آزاد بشه بعد برو

بهم گفت: نارسیس به خدا مرخصی واسم رد نمی کنن گفتم : جون امیر یکاریش کن الان بخوای بری

ممکنه یه چیزی بشه تا فردا ......

 مرسی که نگرانم شدین به دوستای گلی مثل شما افتخار می کنم

اما نمی شه بریم جای دیگه حکم ما مثل تبعیدی هاست هر جایی بخوایم بریم حتی

 خونمونم که بخوایم عوض کنیم باید

آدرس دقیقش رو بهشون بدیم ، همینه باید سوخت و ساخت!

با وجود شوهر الهام خیالمون واقعا" راحته میدونم خیلی ها که در همچین موقعیتی هستن

متاسفانه هیچکاری هم نمی تونن بکنن و حتی خانواد هاشونم نمی تونن خبری ازشون بگیرن

واقعا" شاکر خدای بزرگ هستم که حداقل میدونم که جاش کجاست و توی نگرونی از این بابت نیستم

روزای اول بعد از آزادی امیر شرایط بدی بود خیلی بد

گاهی وقت ها امیر رو می بردن و تا مدت ها خبری نمی شد

اما الان خیلی وضعیت بهتر شده مخصوصا" از 3 سال پیش به این طرف جز یه باز پرسی ساده

چیزی نبود اما اینبار بدجور به امیر گیر دادن ......

بعضی وقت ها که اعصابم بهم میریزه نسرین جون بهم می گه تو که مطمئنی امیر پیشت برمی گرده

اما اون دو تا دوست امیر که هنوز بعد از 10 سال اثری ازشون پیدا نیست اونا چی؟

اونا پدر و مادرشون ببین الان چی می کشن !!

هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی نمی تونم خودمو جای اونا بذارم و هیچ وقتم نمی خوام

به خاطر دیگرون امیرم رو از دست بدم

شاید خودخواهیم باشه اما منم دوستش دارم اگه اون به کارش ادامه میداد

من چی؟ مگه من آدم نیستم نمی خوام نقش قهرمان ها رو بازی کنم و بگم در راه هدف باید

از همه چی بگذری ، چون یک لحظه بدون امیر برام مثل مرگه!!

از غروب تا حالا دلم بدجور شور میزنه می ترسم فردا آزادش نکنن ، خیلی می ترسم از اینکه

بازم نیگهش دارن و اذیت کنن کاش فردا زودتر بیاد....

غروبی رفتم سراغ دفترچه ی نت دوران کودکیم اینا رو پیدا کردم و اولین آهنگی که زدم

سلطان قلب ها بود البته خیلی بد و در سطح مبتدی

فکر کنم اکثر ا" با سلطان قلب ها شرع می کنن چون آکئورد هاش آسونه

اینجا میذارم واستون

نارسیس

اینام خط عمو فریدمه یادش بخیر خیلی واسم عزیز بود!

Image hosted by allyoucanupload.com

.................................................

Image hosted by allyoucanupload.com

اینم خط خودمه فکر کنم سوم دبستان بودم...

Image hosted by allyoucanupload.com

خیلی از اونروزها گذشته !!!!!!!!

 

 

یه دل میگه برم برم یه دلم می گه نرم نرم

طاقت نداره دلم دلم بی تو چکنم

پیش عشق زیبا زیبا خیلی کوچیکه دنیا دنیا

با یاد توام هرجا هر جا ترکت نکنم

سلطان قلبم تو هستی تو هستی

دروازه های قلبم را شکستی شکستی

پیمان یاری به قلبم تو بستی با من تو پیوستی

اکنون اگر از تو دورم به هر جا

بر یار دیگر نبندم دلم را

سرشارم از آرزو تمنا ای یار زیبا

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:40 توسط نارسیسا |

امروز صبح رفتم خونه ی امیر اینا کلی سر و صدا کردم و گریه که شما همه بی خیال نشستین

یکاری نمی کنین؟!

پدر امیر گفت: چیکار بکنیم ، می گن فعلا" باید بمونه ...

منم نشستم دوباره کلی گریه اینا تا اینکه شوهر الهام گفت: مطمئن باش چیزی نیست چون اگه

کاری می کرده اینجا نیگهش نمیداشتن !

حتما" دارن از زهرچشم می گیرن یا می خوان حرف بکشن از زیر زبونش...

بعدشم گفت: من دیروز واسه ی یکی زنگ زدم گفت قرار امروز نتیجه رو بهم بگه ....

با احسان و شو هر الهام دو باره رفتیم منو احسان رو راه ندادن

بهم گفتن خواهر اجازه نداریم منم بهش گفتم : من خواهرت نیستم

اونم جوش آورد و بهم گفت: میری یا بگم قوه قهریه بیاد...

احسانم دستمو کشید و برد تو ماشین با هام کلی حرف زد و گفت: خواهرجون مطمئن باش امیر میاد

بیرون یکم شاید طول بکشه اما میاد بیرون ، یکم تحمل کن !

منم کلی گریه کردم اونم گفت: خواهرجون سخته اما باید صبور باشی دیگه

این ماجرا هیچ وقت تموم نمی شه تا اینجایین هیچ وقت آسایش نخواهین داشت!

شوهر الهامم خواست دوباره امیر رو ببینه که بهش کوتاه اجازه دادن مثل دیروز

و آقاهه براش زنگ زده گفته فردا حتما" امیر رو آزاد می کنن

منم گفتم : اونروزم می گفتی شنبه آزادش می کنن اما نکردن که؟

اما شوهر الهام گفت: این دفعه حتمیه مطمئن باش این آقاهه کلی دست داره و حرفش خریدار داره

……………………..

دلم برای امیرم کلی تنگیده خدا کنه یه امشب لعنتی هم تموم بشه تا دوباره بتونم امیرمو ببینمش

دوباره گرمی وجودش رو ، بوسه هاشو دستای داغشو....

حالم از آدمای دورو بهم می خوره از اونایی که وقتی امیر هست باهام یجور دیگه برخورد می کنن

وقتی هم که نباشه طرز رفتارشون باهام یطور دیگه می شه !!

خدا یا هیچ وقت کسی رو از عشقش دور نکن و چشم انتظارش نذار!

امیر وجودش واسه منو بچه ها مثل چتره ، یه امنیته

نبودنش برام غیر قابل تحمله

بعضی وقت ها پیش خودم می گم اگه یه وقت برای امیر خدای نکرده یه اتفاقی بیفته که هیچ وقت

نباشه اونوقت چجور می تونم تحمل کنم حتی فکرشم دیوونم می کنه....

تن رود همهمه ی آب من پر از وسو سه ی خواب

واسه ی رویای رسیدن من بی حوصله بیتاب

میون باور و تردید میون عشق و معما

با تو هرنفس غنیمت با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور و نشاطم تو هیاهوی نگاتم

تو یه آواز قشنگی من تو آهنگ صداتم

مثل خنده روی لباتم مثل اشک رو گونه هاتم

تو رو می بوسم و انگار شاعر شعر چشاتم

دشت پونه های وحشی رنگ التماس و خواهش

موج خاکستری باد شعله ی گرم نوازش

بیا گلواژه ی عشق با تو همصدا بخونم

تو رو دوست دارم و ایکاش تا ابد با تو بمونم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:1 توسط نارسیسا |

 

                            

من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلی چوبی

که من و تو رو بشونه واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی می خوام یه وجب زمین خالی

همونقدر که یه اتاقک بشه خونه ی خیالی

 

کاش اینجا بودی!

                            

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:34 توسط نارسیسا |

بلند شدم اومدم خونه تحمل جای دیگه رو نداشتم

خونه ی امیر اینا کلی میان و میرن حوصله ی دلسوزی های بیخودی رو ندارم

امروز سومین روز که از امیرم دورم

دیشب که من و بچه ها تو اتاق امیر خوابیدیم البته خواب که نه

تا صبح تمام خاطره هام مثل یه نوار از جلوی چشمام رد می شد

بعضی وقت ها پیش خودم می گم اگه اولین باری که تو همین اتاق

امیر بهم می گفت کارش چیه آیا بازم قبول می کردم این شرایط رو ...

اون از بچه ها که هر دقیقه سراغ امیر رو می گیرن تا حالا کلی

فیلم بازی کردم اما مهیار یه بو هایی برده چون خونه ی امیر اینا صحبت از زندان و ... بود

چیزایی فهمیده ازم درباره ی امیر پرسید جوابی نداشتم بهش بدم

هر چی نسرین جون اصرار کرد بمونین ، نتونستم

امیر مدام جلوی چشامه ،صدای خنده هاش ، شیطنتاش حتی اذیت کردناش، همه و همه

دلم خیلی گرفته خیلی سخته با وجود کلی آدم تو اطرافت بازم احساس کنی کسی

رو نداری باهاش بتونی حرف بزنی

سر میذارم روی عکست همه اشکامو می بارم

واسه گفتن از تو لحظه ها رو کم میارم

غم تلخ بی تو بودن تو دلم ریشه دوونده

توی خواب و توی بیداری منو مثل شب سوزونده

توی این شب های خاموش لحظه ها رو می شمارم

واسه ی دیدن چشم هات دیگه طاقتی ندارم

مرهم زخم های قلبم همیشه عشق تو بوده

دل من هزار ترانه برای دلت سروده

آسمون اینجا بد ابریه عین خود من .....

ای رفیق روز های خوب

تا بیایی

دست های مهربانی

می شود رنگین کمان آسمانی

رهگذارت

غرقه ی موسیقی شاد چراغانی

بی تو تاریک است

جانم

خانه ام

شهرم

آسمان سرد و طو فانی

تا بیایی ،دست های مهربانی

می شود رنگین کمان آسمانی

همون جای همیشگی!

                                 Image hosted by allyoucanupload.com

 

                              
                       

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:12 توسط نارسیسا |

                                                                                               

پنج شنبه که تا صبح حالم خراب بود صبحم نسرین جون اومد دنبالمو منو بزور برد خونشون

فقط زنگ زدم به بابام گفتم و بهش گفتم تا به مامان اینا چیزی نگه...

دیروزم اینقدر اصرار کردم تا شوهر الهام اومد

تولد مامانمم نرفتم میدونم از دستم ناراحته کلی چون جواب زنگ و مسیجشم ندادم

امروز صبح همراه شوهر الهام رفتم پی کار امیر

به من که اجازه ندادن داخل بشم و موندم دم در

اما شوهر الهام تونست 5 دقیقه ببینتش !

اونم با چشم های بسته آوردنش و از اول شوهر الهامو معرفی نکردن و الکی گفتن بازرس ویژست

تا امیر خواست حرفی بزنه شوهر الهام گفت من سوئیچمو تکون دادم تا امیر چرت نگه

امیرم متوجه شد که شو هر الهامه و بهشون گفت این دامادمونه و از این حرف ها....

حالا هنوز که چیزی نمی گن فقط گفتن توی اون هفته با یکی دیدنش

امیرم که تا حالا چیزی نگفته ،

هر کاری کردیم  امروز بشه آزادش کرد نشد

شوهر الهام می گه فکر نکنم چیزی باشه شاید دارن از زیر زبونش حرف می کشن

بچه ها که هستن خونه ی امیر اینا

من اومدم خونه چند تا چیز وردارمو برم

کامنت ها رو همشون رو خوندم

مرسی از همه ی دوستام که برای منو امیر دعا کردین

دلم برات تنگ شده امیر ........

اینم همونه ...

آسون نشو ای همسفر ، ویرون نشو ای دربدر

منو بگیر از همهمه منو به خلوتت ببر

معجزه کن خاتون من تولدی دوباره کن

منو ببر به حادثه شبو پر از شراره کن

ستاره پر پر می کنی ای نازنین گریه نکن

پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن

گریه نکن ای شبزده ای شب نشین گریه نکن

گریه نکن خاتون هم گریز من برای این دربدر

بی سرزمین گریه نکن

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:12 توسط نارسیسا |

 

                                       

اعصابم بهم ریختست ، نمیدونم چرا امیر رو آزاد نکردن هنوز؟!        

از وقتی که سر اون موضوع گرفته بودنش هر چند وقت یه بار

احضارش می کردن و زود ولش می کردن اما امروز ظهر که امیر زنگ زد

دارم میرم ، هر چی براش زنگ زدم جواب نداد.....

تا اینکه دلم شور افتاد با شوهر الهام تماس گرفتم و گفتم که امیر هنوز نیومده!

او نم بهم گفت: میاد هر جا باشه پیداش می شه خلاصه تا غروب صبر کردم دیدم نیومد دوباره زنگ زدم

که اینبار کلی گریه کردم تا شوهر الهام دوباره باهام تماس گرفت و گفت: امیر رو فعلا" باز داشت کردن!!!

هر چیم پرسیدم واسه چی؟ گفت هنوز معلوم نیست چرا بهش گیر دادن......

نمی بخشمت امیر اگه باز همون بازی مسخره رو شروع کرده باشی هرگز نمی بخشمت

تو یه نیگاه به بچه هات ، به من نکردی؟!

مگه قول نداده بودی ؟!!!

حالم داره بهم می خوره از همه چیز ، تحمل دوباره ی اونروزها واسم کابوسه

خیلی ساده بودم که پیش خودم فکر کردم تو قید همه ی اون کار ها رو زدی خیلی ساده بودم

آخه چرا؟ به چه قیمتی؟! چرا امیر من باید تلف بشه آخه واسه کی برای چی؟!

خدا کنه شنبه آزادش کنن.....

شوهر الهام گفته تا شنبه آزادش می کنن

ترا خدا واسه امیرم دعا کنین زودتر بیاد بیرون.......

شب پدر امیر کلی باهام دعوا کرد و گفت: مگه بهت نگفتم کنترلش کن که دوباره اشتباهی نکنه!

به خدا همیشه یواشکی میرفتم سراغ وسیله هاش کلی می گشتم تا ببینم کاری می کنه یا نه

اما هیچی پیدا نمی کردم ....

دارم دیوونه می شم آخه چرا ما نباید مثل همه آروم زندگیمون رو بکنیم امیر!!

آخه چرا؟!! تا کی باید تنش و اضطراب داشته باشیم تا کی امیر؟!!

تو بهم قول داده بودی ؟

سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست

تو بری واسه همیشه این جدایی حق ما نیست

بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه می میرم بی تو

خوندن من یه بهانست یه سرود عاشقانست

من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم

تو خودت دلیل بودنم بی تو شب سحر نمی شه می میرم بی تو

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم

حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم

با تو می مونم واسه همیشه

اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم

واست می میرم جواب دنیا رو میدم

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم

توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم

با تو می مونم واسه همیشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:32 توسط نارسیسا |

                                                

 

بد جوری حالم خرابه بدجوری داغونم

خودمم نمیدونم چه مرگمه!!!

دلم گرفتست همین!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:44 توسط نارسیسا |

یه روزی من و آرین و آناهیتا تولد دعوت بودیم خونه ی یکی از دوستای آرین

چون تولدش درست مصادف بود با شب یلدا

مهمون های دیگشونم اونجا بودن

ما تقریبا" 8 سالمون بود

یه آقایی اونجا بود به ما گفت برای اینکه تو عکس خوشگل بشین بیاین این لباس ها رو بپوشین و

آرایش کنین من و آناهیتا تند تند رفتیم حرفشو گوش دادیم و گذاشتیم آرایشمون کنه

و اونم کلی ازمون عکس گرفت

هر چی به آرین اصرار کرد اون حرفشو گوش نداد....

با اون لباس ! بعدشم بهمون گفت: این لباس مال خودتون

مال من حریر سبز بود برا آنا هید صورتی!

شبم خوش حال و خندون وقتی داییم اومد دنبالمون نشستیم تو ماشین

داییم قیافه های ما رو که دید هر چی پرسید چیزی نگفتیم

تا اینکه اومدیم خونه بابام گفت این چه لباسیه قیافتون چرا این شکلیه؟!!

منم گفتم و بابام محکم زد تو صورتم و اون لباس مسخره رو از تن من درآورد گرفت پاره اش کرد

بعدشم کلی آرینو دعوا کرد داییمم همینطور

فرداشم رفتن سراغ همون آقاهه و کلی باهاش دعوا افتادن و فیلم عکس ها رو ازش گرفتن!!!

اما من و آنا هیتا در حسرت اون لباس پاره شده مونده بودیم!! خیلی خوشل بود آخه!!

آرینم گفت : منو بکشن دیگه شما ها رو جایی نمی برم !!!

اینم یه کارت قبلنا برای دعوت به تولد رسم نبود کارت بدن نقاشی می کشیدن

این نقاشی برای تولد دوستم شبنمه برای سال 66

Image hosted by allyoucanupload.com

راستی 28 مرداد تولد مامانمه اما چون وسط هفته کسی نمی تونه بیاد

قراره فردا بریم خونه ی ما و اینجوری هاست

دیشب من و امیر شرط بستیم سر یه چیزی !

امیر خان شکست مفتضحانه ات مبار ک ! ها ها ها!!

این عکس آرینه اینجا هم پارک شهرداریه سالشم سال 65

خودم اینجوریش کرد م اگه واضح نیست دیگه ببخشید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 18:29 توسط نارسیسا |

خیلی ممنونم که دو باره همگی شما رو اینجا می بینم

و خیلی خیلی متشکرم که حفاظتی عمل می کنین

ترا خدا منو تو چنگ آدم بدا نندازین گناه دارم گناه!

از سه شنبه شروع کنم فکر کنم بهتر باشه

روز سه شنبه الهه آخر نسرین اینا رو به همراه پدر نوید و داداشش نیما رو وادار کرد تا برن کرج

امروزم قراره همه بیان جز الهه که می مونه تا اوایل شهریور ......

چون آقا نوید هفته اول شهریور فکر کنم مرخصی داره و میاد اینور الهه هم همراهش میاد

و سه شنبه از عصر تا نصفه شب وبلاگ سازی می کردیم!

دیروزم تمام مدت پام توی نت بود

تا اعلام کنم من هستم با again birth

من به حس درونی خیلی اطمینان دارم

روز اولی که خواستم بهش بگم 0111 همشهری مایی

دلم می گفت: نگو ها اما نمیدونم چرا خل شدم و اینکار رو بر عکس احساس درونیم انجامش دادم

البته نمی خوام ازش بد بگم و یا توقع داشته باشم همه جانب منو بگیرن و از اون بد بگن

فقط خواستم بگم بعضی وقت ها اجازه بدین احسساس درونتون تصمیم بگیره

چه بسا که خیلی وقت ها جواب میده!

این شیخ امیر نیویورکی هم خوب شیخی ها

ممنون بابت اون حرف ها کلی روم اثرید !

من خیلی زود کم میارم مخصوصا" در قبال بچه ها شاید تنبلی می کنم شایدم بی خیالم

نمیدونم ....

تربیت صحیح بچه ها و اینکه در آینده فرد مفیدی برای خودشون ، خانواده و یا جامعه باشن

خیلی کار مشکلیه

اینکه در تمام شرایط و لحظات کنار بچه ها بودن حسشون رو درک کردن بهشون بها دادن

خیلی مهمه و حتی اگه کار اشتباهی کردن به جای تنها گذاشتنشون

ورها کردنشون، همچنان ساپرت بشن و متوجه بشن که خانواده محل امنیه براشون ...

همه ی اینا رو گفتم تا بگم قبل از تولد هر بچه ای اول شرایط و خودتون رو آماده کنین

و بعد تصمیم به آوردنش کنین چون مسولیت خطیری رو بدوش می گیرین!

چقدر حرف های قلنبه زدم !!!

اما دیشب امیر منو صدا زد گفت : نارسیس قراره یکی از دوستام بیاد اینجا!!!

ترا خدا آبروداری کنین من خیلی باهاش رودروایسی دارم!

منم شروع کردم به ردیف کردن خونه تا حدی!

شما نمیدونین خونه ی ما چه وضعیتیه از صبح که بچه ها بیدار می شن تا شب

کلی چیز میز می شکونن و کلی خرابکاری و هر چی هم ردیف کنی بازم فرقی نداره

کل سالن پایین رو تا جایی که قدشون میرسید با پاستل و موژیک نقاشی کردن عین کاغد دیواری!

وقتی دوست امیر اومد و بعد از سلام اینا به مهیار و ماهان گفت: به به چه بچه های گلی!

اونا هم هی خجالت می کشیدن و هی ساکت و پچ و پچ

تا اینکه یواش یواش دمشون در اومد شروع کردن به دووییدن و سر و صدا

امیر بهم اشاره زد برو یه کاری بکن

منم رفتم بچه ها رو بردم تو اتاقشون یکم باهاشون بازی کردم که یهو سر یه پیچ اسباب بازی دعواشون شد

هر چیم خواستم دخالت کنم هیچکدومشون کوتاه نیومدن

تا اینکه ماهان ماشی مهیار رو برد بالای نرده ها پرت کرد زمین

اون آقاهه هم با چشای مبهوت داشت همچنان به کارهاشون نیگاه می کرد

بعد مهیار اومد کلی بزن و اینا بعد سی دی های ماهان رو پرت کرد تو سالن

یکی از اونا هم افتاد نزدیکی های آقاهه خدا رو شکر نخورد به کله یا جاییش

امیرم هی نخواست بروی خودش بیاره ، اما دید اینطور نمی شه صدام زد نارسیس به بچه

بگو آرومتر ! آقاهه هم گفت: اشکال نداره بذارین بازیشون رو بکنن !

خلاصه به هر جون کندنی که بود راضیشون کردم بازم بردمشون تو اتاق بهشون گفتم نقاشی بکشن!

اینم نقاشی هاشون

اینو مهیار کشیده

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

اینو ماهان کشیده من و امیر و مهیار و ماهانیم!!!!

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد دوباره این دفعه سر موژیک پفی داد و بیداد را انداختن

این دفعه دیگه اینقدر سر و صدا کردن تا اون آقاهه دمش رو گرفت گذاشت رو کولش و در رفت

فکر نکنم تا مدت ها این طرف ها بیاد

امیر تا اون آقاهه رفت اومد کلی سر من داد کشید گفت: نمی تونی از پس دوتا بچه بر بیا؟

منم قهر کردم مثل همیشه رفتم تو آشپزخونه

مهیار و ماهانم دیدن که امیر کلی عصبانیه کوتاه اومدن

مهیارم رفت این نامه رو واسه امیر نوشت!

Image hosted by allyoucanupload.com

دیدم یهو امیر شروع کرد به خندیدن داشتم از فضولی می مردما اما گفتم نارسیس

الان تو باهاش قهری صبر کن تا بیاد منت کشی !

امیرم دید که من قهرم نامه ی مهیار رو آورد تا من بخونم و بعد گفت: نارسیس الان باهام قهری

منم اخم کردم و جواب ندادم

اونم اومد بزور منو ماچ کرد و گفت: اگه داد زدم ببخش ! اما اینجورم درست نیست هر کی می خواد

بیاد اینجا امنیت نداره از دست این دو تا !!

نکته: من تا حالا تو هیچ دعوایی که بین من و امیر پیش اومده برای آشتی

جلو نرفتم !

میدونم اینکار خوبی نیست ! امیر حتی اگه حق با خودشم باشه میاد واسه آشتی و معذرت خواهی

اما من ته دلم ناناحنما از کاری که کردم اما جرات رفتن و عذرخواهی کردن رو ندارم!

و میذارم اول اون بیاد واسه آشتی!

خیلی سعی کردم اینجوری نباشم و منم پیشقدم بشم واسه اینکار اما تا حالا نتونستم ، نشده!

تنها انعطافی که توی این سال ها داشتم این بوده که امیر اول ها باید مثلا 3 ساعت منو ماچ می کرد و

نازمو می کشید تا آشتی بشم اما الان کمتر از نیم ساعت!

امیر میگه من دو تا بچه ندارم 3 تا دارم و از همه بد تر تویی نارسیس!

فردا به سلامتی دارم میرم خونه ی خودمون!

..... لینکم هر کس به هر اسمی که می خواد منو لینک کنه

دربدر ، زجر کشیده ، مارمولک ، فینگیلی......

اما تابلو نشه

مرسی

فدا بشوم!

 

طبق آخرین اوضاع و اوال و فرمایش دوستان از لینک کردن من اجتناب نمایید

و همینجوری بیاین

تا همه چی امن بشه

اگه خدا بخواد اونوقت لینکم کنین

با تشکر

این شکلکه خیلی باحاله من ازش خوشم میاد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:52 توسط نارسیسا |

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم

باید از اون وبلاگ میرفتم به دلایل زیادی

اولیش به خاطر شهاب

نه اینکه شهاب پسر بدی باشه از اولش چون خیلی تنها بود و ناراحت منم

سعی کردم مثل آبجیش باشم تا زودتر حالش خوب بشه

و براش کامنت میذاشتم تا از اون وضعیت در بیاد

اما دیدم یواش یواش دروغ هاش شروع شد و علاوه بر اون پیش هر کی که از راه میرسید

از من می گفت ، جوریکه برام کامنت میذاشتن بچه هایی که سنشون تقریبا" 14 یا 15 سال بوده

و کلی حرف زشت و نامربوط بهم میزدن

منم واسه خودم شخصیت دارم و اجازه نمیدم یه بچه منو اینجوری تحقیر کنه

درسته موقع کامنت گذاشتن با همه صمیمی هستم اما دلیل نمی شه

که اینجورم مورد هجوم قرار بگیرم

علاوه بر این ها از اون موقع تا حالا بالای 100 بار عاشق شد و هزارتا دروغ هر وقت که سرش

شلوغ بود صد تا بهونه می آورد که نمی تونم بیام پیشت

و همینکه باز خرابکاری می کرد دوباره من می شدم آبجیش

و ....

2. خیلی ها آدرس وبم رو داشتن که واقعا" باهام خصومت داشتن سر چی نمیدونم

و این باعث شد تا حرمت نوشته هام بیاد پایین

من اگه خاطراتمو می نویسم و تاییدی روی کامنت ها نمیذارم

دلیل نمی شه که شخصیتم رو کسی توهین کنه

می تونه از نوشته هام ایراد بگیره اما دیگه به خودم که نباید کار داشته باشه

اما هر کی هر چی خواسته بهم فحش داده ...

شاید کس دیگه ای باشه تحمل کنه اما من واقعا" تحمل این رفتار رو نداشتم

و دلم نمی خواد جو صمیمی ایجاد شده به لجن کشیده بشه

3. می خوام این وب دوباره آرامش داشته باشه

و مثل اون یکی نشه

ترا خدا حالا که بهتون اعتماد دارم و شما رو دوستای واقعی خودم میدونم

آدرسمو به کسی ندین

این لطف رو بکنین و بروی خودتون نیارین که میدونین آدرس وبم چیه

.......

اما دیروز گفتم که قراره مشاور بیاد با مادرم اینا صحبت کرد

و داداشمم تا حدی از شاخ کشیدناش کم شد

فعلا" راضی شدند برن واسه تحقیق و اینجور مسایل

حتی آقاهه بهش گفت: تو قدت 185 سانتی متره دختره قدش 150

چطور می خوای با این تفاوت کنار بیای؟!

و خیلی چیزای دیگه ...

غروب که امیر اومد ، گفت : باز چی شده بابایی!

منم هی نشستم اشکیدم و موضوع وبلاگ رو گفتم اونم گفت: خسته نشدی

من جات باشم اصلا" ولش می کنم

اما اگه دوست داری و می خوای ادامه بدی نباید کم بیاری که!!

منم گفتم : یکی دیگه می سازم و اینو ساختم

دیشب تا نیمه های شب داشتم روش کار می کردم

تا آماده بشه

لینکم هنوز درست نشده اگه اسم کسی توش نیست ناراحت نشه

دارم یواش یواش درستش میکنم

و اگه خواستین منو لینک کنین با اسم من هستم لینک کنین جوریکه

تابلو نشه همه بفهمن آدرسمو

ببخشید هی می گم اینکار رو بکنین  یا اونکار رو از دستم ناناحن نشین

شرمنده ام به خدا

دوست تون دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:35 توسط نارسیسا |

دیروز صبح امیر که رفت هر چی زنگ زد من جوابشو ندادم

کلی مسیج داد منم باز جوابشو ندادم و اون آپ رو کردم ....

امیرم که اونا رو خوند لجش دراومد کلی واسم مسیج دادن این چرت و پرت ها چیه نوشتی ؟!!!

بگیر پاکش کن!!!

اما من جوابشو ندادم که!!

هر چی گفت: نارسیس به خدا کارام مونده یه لحظه گوشی بگیر باهات کار دارم

اما بازم اعتنا نکردم

من لج نمی کنم ولی کردم دیگه جوش میارم بدجور ، مگه به این آسونی کوتاه میام!!

تا اینکه با یه گوشی دیگه زنگ زد منم فکرم نرسید ممکنه امیر باشه

تا جواب دادم دیدم امیر می گه چه عجب!!!

منم گفتم : باهات قهرم امیر !

اونم گفت: این گوشی من نیست صبر کن دوباره زنگ بزنم بگیریا!!!

کلی حرف زد چرا این چیزا رو نوشتی ؟!! دیگه نمی شه باهات شوخی کرد...

منم جوابشو ندادم اونم گفت: نارسیس خیلی کار دارم موقع ظهر سرویس اینجا رو می فرستم

تا بیاین اینجا با هم حرف بزنیم....

اینقدر ماشینش بوی بنزین میداد که ماهان توی سرویس حالش بد شد

و همون جا بالا آورد و تمام صندلی ماشینو داغون کرد........

رفتیم پیش امیر ، اونم اومد و خواست ماچ کنه من نذاشتم گفتم باهات قهرم !!!

مهیار و ماهانم برای اینکه مزاحم حرف زدنمون نشن امیر به یکی از کارگر ها گفت:

ببرتشون پی نخود سیاه!!!

اونم گفت: نارسیس داشتم باهات شوخی می کردم به خدا داشتم سربه سرت میذاشتم!

منم گفتم اینم شوخیه !! جلوی همه اونجوری باهام برخورد کردی حالا اینش مهم نیست

اینقدر منو حرص دادی تا شوخی کنی ؟!!

امیرم گفت: به جان خودت داشتم باهات شوخی می کردم ، می خواستم یکم عصبانیت کنم همین!!

خلاصه منم کلی گریه راه انداختم و این حرف ها تا اینکه حسابی دلش کباب شه

امیر گفت: از اینکه مو هات رو کوتاه کردی ناراحت شدم حداقل می کردی تا شونه هات نه دیگه تا این اندازه

اما این که گفتم ماچ و اینا فقط شوخی بود تا یکم لجت در بیاد ....

خلاصه آشتی کردیم ....

به خاطر کار امیر ما هیچ وقت فرصت نمی شه نهار با هم بخوریم البته جز روز های تعطیل

دیروز فرصت خوبی دست داد بعد از این همه مدت یه نهار عشقولی بخوریم دیگه

همینجوری الکی واسه هم بمیریم .....

رفتار امیر روی ماهان کلی اثر گذاشته اونم میاد منو ماچ می کنه می گه گشنمه عزیزم

یا بهم می گه می خوام موست کنم عزیزم ( بوست)

چند بار از همون جا وبلاگمو باز کردم و کامنت ها رو خو ندم و به امیر نشونش دادم

امیرم کلی حسودی کرد گفت: چقدر قربون صدقه ات میرن!!!

اما ندادن غذا شاید یه روش خوبی باشه اما برای امیر کار ساز نیست

چون امیر زیاد دنبال غذا نیست و از طرف دیگه راحت می تونه از بیرون سفارش بده واسش بیارن!

اما بهترین روش الان نوشتن توی وبلاگه!!!

بعدالظهر رفتم خونه ی ما کلی باز مامانم اعصابش بهم ریخته بود داداشم فعلا" یه مدت تعطیله اومده اینور

اصرار که زنگ بزنین واسه خواستگاری

مادرمم هنوز ته دلش قانع نشده ، گفت صبر کن ببینیم قضیه مشاوره چی می شه!

امروزم قراره مشاور بیاد خونه ی ما تا با مادرم و پدرم صحبت کنه

قراره بعدالظهر بیاد منم به داداشی گفتم ترا خدا برای ازدواج این همه عجله نکن

بذار اول مامان اینا قانع بشن بعد برو هر کاری می خوای بکن!

اونم حرفی نزد....

حالا باید دید امروز چی می شه !

من دیروز تنها رفتم خونه ی خودمون امیر موند خونه و نیومد ....

......

دلم می خواد یه وبلاگ تو بلاگ اسپوت بذارم با یه اسم دیگه

فقط نمیدونم چطوری می شه آمار وبلاگمو تو ش بذارم؟

کسی می تونه کمکم کنه؟!

دلیلشم اینه که می خوام همون چند تا دوست خودمو داشته باشم و از دست خیلی ها

فرار کنم به خصوص از یه نفر .....

تولد دوباره مو مدیون عشقت میدونم

احساسی که دارم ممنون عشقت میدونم

بت نجابتی، واسم نهایتی ،خود سعادتی

|+| 57 نظر
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:56 توسط نارسیسا |

        

 

                               

 

در مورد آشتیمون فردا صبح می گم

اما الان می خوام برم خونه ی خودمون در مورد داداشمه

فرصت نمی شه چیزی بنویسم یا پیش کسی بیام

i love you

 

|+| 73 نظر
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:56 توسط نارسیسا |

نمیدونم چرا این مامانی و پریسا جونم چند روزیه که نیستن

امیدوارم هر جا که هستن خوب و خوش باشن.....

دیروز کلی واسه امیر مسیج دادام جوابمو الکی داد و بهم گفت : الان تو تنبیه هستی خانوم!!

منم کلی حرص خوردم ...

رفتم خونه ی امیر اینا ، آقا نوید که روز قبلش رفت کرج و نبود الهه جونمم تنها شده

کلی ناناحن بود و کلی حرفای خصوصی زدیم و خندیدیم و

آقا نوید هی تند تند مسیج می داد که اگه عکست رو نداشتم طاقت نمی آوردم اینجا و...

الهه جونم دوباره لباسش رو پوشید و ازش کلی عکس گرفتم

از اون طرفم کلی لج داشتم نشستم هی پیش نسرین جون آبغوره گرفتم، اونم گفت: خوب از قبل بهش

می گفتی، اینجوری اونم در جریان بود ...

منم گفتم : اگه می گفتم خوب می گفت:نه و اونم یه جوری حرف میزد که منو پشیمون کنه آخرش!

نسرین جونم گفت: خوب تو هم محلش نذار ،منم گفتم : یه چیزی می گیا!!

شبم که مهمون هامون اومدن و امیرم که اومد ، اصلا" احساس نداره

فکر نمی کنه یه مو ارزش این همه قهر بازی رو نداره ...

فقط یه سلام خشک و خالی کرد و گفت:نارسیس یه آب سرد بیار

منم رفتم واسش آب آوردم و قبل از اینکه بهش بدم گفتم: اول بوس اونم گفت: نوچ رفتی تو تنبیه!!

منم لج کردم آب رو بهش دادم و باهاش کلی قهریدم

بعد از شام دوباره الهه جون لباسش رو پوشید و کلی رقصیدیم و همه اذیتش کردن بابت نبودن آقا نوید

اونم طاقت نیاورد و آخر گریه اش در اومد...

و بهم گفت: خواهرجون شیشکی منو درک نمی کنه ، منم بهش گفتم راست می گی!!

شب که اومدیم خونه منم اصلا" امیر رو تحویل نگرفتم ، اونم همین طور!!

و رفتم مجردی خوابیدم!!

اونم اومد گفت: چرا رو تخت نمی خوابی منم جوابشو ندادم باز بهم گفت: نمیای منم جواب ندادم

اونم گفت: به درک که نیومدی من رفتم بخوابم!!!

صبحم خواست منو صدا کنه چند بار گفت: نارسیس ! هر چی منتظر شدم بیاد منو ماچ کنه نیومد منم

خودمو الکی به خواب زدم و نرفتم!

تا اینکه اومد منو بزور بغل کرد برد سر میز تا صبحانه بخورم البته بدون هیچ حرکت عشقولانه ای!!

چه بد بختم من! حالا ایناش که چیزی نیست داشت میرفت گفت: کار نداری ؟!

منم گفتم نه اونم سرشو گذاشت پایین رفت!

انگار نه انگار نارسیسی هست ...

اصلنم مهم نیست امیر آقا به وقتش خدمتت میرسم ...

الانم به اصطلاح تو دوره ی تنبیه هستم آخه تنبیه دیگه واسه چی !!!

اصلنم دیگه دوست ندارم، اصلنم برو دیگه پیشمم نیا ،زنگم نزن منم باهات قهرم!!!

حالا فکر کردی کم میارم ....        

مثل تمام عالم حال منم خرابه

مثل تموم بخت ها بخت منم تو خوابه

سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره

طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره

حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه

داد میزنم ساقی میخونه بی شرابه

یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست

اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست

|+| 62 نظر
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:55 توسط نارسیسا |

۱)  خانوم بی نام !

شما کامنتی نذاشتی که من پاک کرده باشم شاید ثبت نشده باید همون لحظه چک می کردی

 که ثبت شده یا نه!!!

بعدم شما انتقاد کردی و گفتی وبلاگ های خارجی هم اینجوری نیست!!

من آیا تا حالا گفتم شبیه کسی دارم می نویسم؟!!

من فقط به سبک نارسیسا می نویسم

شما می گی گفتن کلمات ماچ و بوسه درست نیست خوب نخون عزیزم چه اجباری داری تو

که با اینکه از نوشته هام خوشت نمیاد بازم وقت و پول هزینه می کنی که بیای بخونی....

من اینجوریم خانومی نمی تونم که عوض بشم

شما هم نخون تا عذاب وجدان نگیری اگه مشکل اینه

اگه می خوای بگی این کلمات رو نگم هنوز قانع نشدم که چرا نباید حرفی بزنم

جناب بنده خدا شما هم گفتی نماز سده و اینا

سده واسه چکاری بوس نکرد ن شو هر یا به زبون نیاوردنش!!!!

بعدشم دوست ندارم از اعتقادات دینیم اینجا چیزی بگم

همونجوری که دوست ندارم از خیلی چیزای دیگه حرفی بزنم

وقتی من دارم خاطره تعریف می کنم وقتی به این جاهاشم میرسم باید بگم

اینجوری حسم به مخاطب منتقل می شه ....

نکنه می خواین مثل فیلم ایرانی سانسورش کنم

که حتی توی فیلم مادر و بچه نمی تونند همدیگه رو بغل کنن!!!

نکته بعدی اینه که من دارم از همسر شرعیم می نویسم

اما اونایی که دارن از bf یا gf هاشون می نویسن احتمالا" اونا مرتکب گناه کبیره نمی شن

از اونها هم پرسیدین که نماز می خونن یا نه!!!

این دفعه اگه از این کامنت های مشکوک بذاری می گم شیخ امیر نیویورکی یه دعا بخونه واست

که سنگ شی یا شایدم