|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
بعد از اونروز که امیر ما رو دید و به دلیل کارای من که کفرش رو درآورده بود تصمیم گرفت به مادرش بگه و نسرین جون بعدا کارامو بکنه و این حرفا تا این که یه روز بعد نهار منو برد توی اتاقش و موضوع رو بهم گفت ،از اون طرف الهام همیشه می گه ما کلی پشت در گوش وایستادیم تا ببینیم امیر چی می خواد بگه بعد مادرش و خالش اومدن خواستگاری و خالش بعد از دیدن من بهشون گفت اما نسرین جون همون اول کار از من خوشش اومده بود و دفعه ی دیگه که با امیر اومده بودن پدرشم بود اصلا از من خوشش نیومد رفت خونه به امیر گفت نگهداری کنه؟ اما خونواده ی منم مادرم براش فرقی نداشت اما بابام خانواده ی امیر رو می شناخت ولی با این حال بهم گفت زندگی شوخی بردار نیست با فکر تصمیمت رو بگیر بابایی و بهم گفت من جای تو باشم صبر می کنم درس هام تموم بشه و سر فرصت تصمیم می گیرم الان زوده برات روزی هم که منو امیر خواستیم صحبت کنیم ،چیز خواستی بین مون رد و بدل نشد جز اینکه امیر همون اول اولش گفت نارسیسا من چیز زیادی ازت نمی خوام فقط همینجوری باش که هستی برام همیشه همین جوری بمون اگه و اگه تو همینجوری بمونی من به شرفم قسم می خورم که تا آخر باهات یکرنگ و صادق بمونم و هر چی که بخوای اگه در توانم باشه برات انجامش بدم من که اصلا هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم هیچی اینقدر ذوق زده بودم که هیچی برام مهم نبود وقتی که قرار شد برای تیر ماه قرار یه جشن کوچو لو گذاشته بشه و عقد اینا تا بعدش توی این وسط گفتم که پدر امیر شدیدا اما هیچ اثری نبخشید فقط یک کلمه می گفت این مناسب تو نیست و هر وقتم که منو می دید نه اینکه بی احترامی بکنه اما زیاد تحویلمم نمی گرفت الهامم که اولین بار منو دید زرت و زورت ایراد می گرفت چرا لباسش این فرمیه چرا این شکلیه چرا اون شکلیه و راه براه بهم می گفت بچه دهاتی البته نه تنها الهام خانواده ی امیر مخصوصا طرف مادریش همشون تا مدت ها همینو بهم می گفتن منم هی غر میزدم هی قهر می کردم تا روز عقدمون بابت همین برخورد ها و این مسایل و موقع مهریه هم پدرش کلی کل کل کرد که این دختر مگه چقدر ارزش داره که می خوای این کارها رو براش انجام بدی تا اینکه امیر گفت من حتی در مورد مهریه یک کلمه حرف نزدم اما امیر خودش گفت یه باب خونه و یه ماشین خونه که الان توش مستاجر نشسته و همون موقع سندش رو به اسمم کرد و ماشینم که برام یه پراید خریده بود همون که موقع تصادف هیچی ازش نموند و مجبور شدم عوضش کنم گفتم پدرش چون مخالف بود امیر رو سرزنش می کرد که نکن اینکار رو دختر مردم همون اولش پر توقع می شه فکر می کنه اینجا چه خبره و موقعی که روی مهریه صحبت می شد پدرش داشت بلند می شد که بره اما امیر و یکی از عمو های امیر که منطقی تر بود جلوش رو گرفتن و قرار شد خونه به یه واحد آپارتمان تبدیل بشه بیشتر جنگ مهریه رو امیر با پدرش داشت من که اون وسط نبودم اما پدرم و مادرم ساکت بودن پدرم بعد این موضوع خیلی ناراحت شده بود چون فکر نمی کرد بر خورد پدر امیر اینجوری باشه و مخصو صا که روی منم حساس بود و منو خیلی دوست داشت انگار بی احترامی پدر امیر روی پدرمم هم اثر میذاشت موقع خرید هم الهام و خالش و مادرش همراه ما بودن مامانم تنها همراه من اومده بود هر چی که بهم نشون میدادن منم که باهاشون لج کرده بودم نظری نمیدادم و اگه میدادم آشغال تریناش رو انتخاب می کردم که امیر با تعجب نگام می کرد و بر می گردوند و یکی دیگه انتخاب می کرد و آخرش کفرش دراومد گفت اون وقت منم که خوش به حالم شده بود شروع کردم به انتخاب هر چی که دوست داشتم موقع خریدن لباس عروسم قبلا و این موجب شد که شهریور موقع جشن اصلی امیر مجبورم کنه یکی دیگه که پوشیده تر باشه بخرم نه اینکه فکر کنین خیلی مقید و اینا بود اصلا حالا تا شب عقدمون فعلا بمونه تا بعد بگم ** آخه موقع ظهر رفتم نوشابه بخورم اشتباهی ترشی رو سر کشیدم خوردم بیچاره بچه چی کشیده بوده بینوا *** بره سراغ یه وبلاگ دیگه مگه من کسی رو مجبور کردم اگه این روزا تند تند آپ می کنم چون شاید از مهر به بعد فرصت نشه که بتونم زیاد بنویسم و همچنین دوست داشتم جزییات بیشتر ی می نوشتم اما از خیلی از رخداد ها فاکتور گرفتم حالا اگه عمری با قی موند بعد ها می گم
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:52 توسط نارسیسا
|

بعد از اونروز که خیلی ارتباطمون نزدیک تر شده بود و منو یکم عادت داده بود به رفتار های امیر .... به جای این که روابطمون بیشتر بشه و صمیمی تر متا سفانه روز بروز بد تر می شد اونم به این دلیل که امیر مد تی بود که با یکی از دخترا می پلکید و هر موقع که امیر رو می دیدم در حال صحبت کردن با اون خانومه می دیدم خیلی کفرم در می اومد اما نه می تونستم با امیر صحبت کنم و نه فرصتی می شد تنها ببینمش ! رو این حساب به اولین کسی که پیشنهاد دوستی داده بود آره گفتم اونم همکلاسی خودمون بود و برای این که حرص امیر رو در بیارم بیشتر وقتم رو با هاش می گذروندم اما امیر به این کارمم دیگه بی تفاوت شده بود البته گاهی وقت ها که منو با اون می دید اخم می کرد اما هیچ عکس العملی از خودش نشون نمی داد به خاطر همین چون اون همکلاسیمم دوستش نداشتم یه روز باهاش دعوا افتادم و اونم رفت پی کار خودش منم همین ! آزاده یکی از دوستای خوبم بود که بیشتر موارد به عنوان یه تر مز عمل می کرد و جلوی کارام رو می گرفت در مورد آزاده هم زیاد چیزی نگفتم آزاده اهل اراک بود و پدرشم سرهنگ باز نشسته بود که بعد انقلاب باز خرید شده بود درسشم انصافا خوب بود معمولا نمره هاش ردیف اول بود و شاگرد اول آخرین بار که با هم حرف زدیم سال پیش بود که دکترا قبول شده بود که براش زنگ زدم و بهش تبریک گفتم . بیشتر مواقع داشتن یه دوست خوب خیلی نعمته چون باعث می شه تا مواقع مناسب جلوی بعضی از کارای آدمو بگیره ... به هر حال آزاده بهم همیشه می گفت نارسیسا به جای این همه وقت که صرف امیر می کنی که چی می شه یا نه درست رو بخون ،اما من یه وقتایی حرفش رو گوش می دادما ولی بعضی وقت ها که دیگه لجم می گرفت به حرفاش گوش نمی دادم... تا همون روز که امیر دم سینما ما رو دیده بود که اونم اتفاقی ما رو قبلش دیده بود و ردمون رو تا سینما گرفت و با قی قضایا... حالا اینو از زبون امیر می نویسم که بهم گفت نارسیسا میدونی چقدر اذیتم می کردی؟ من شرایطم برای ازدواج مناسب نبود یعنی حدا قل تا چند سال آینده اصلا تو فکر ازدواج نبودم و به دلیل کارایی که هم می کردم دلم نمی خواست پای یکی دیگه گیر بشه اما تو اینقدر اذیت کردی و اینقدر بی فکری و کارای ابلهانه کردی که تصمیم خودمو گرفتم تا حداقل با ازدواج بهت ثابت کنم دوست داشتنم الکی نیست و لی همیشه می ترسیدم که دوست داشتن تو یه حس زود گذر و نا پایدار باشه، هنوز مطمئن نبودم که تو همونی باشی که می خوام و این که اینقدر کولی بازی در آوردی که من موندم چیکار کنم .... توی اون شرایطی که امیر اومد خواستگاری من هنوز آبجی آسانام ازدواج نکرده بود و از اون طرفم احسان هنوز مجرد بود واقعا شرایط خوبی نبود اما خرداد همون سال امیر اومد که کارش رو یکسره کنه و ما بعد امتحانای پایان ترم توی تیر یه بله برون کوچولو و عقد کردیم تا شهریور که رسمی جشن گرفتیم و رفتیم خونه ی خودمون اما اون خانومه که همیشه با امیر می دیدم بعد یکی از دوستای خودمم شد و خیلی مهربون شوخ بود یکی از دوستای امیر توی گروهشون بود که اونم کلی بعد از اون ماجرا ها صدمه دید... آخیش این سکانسم تموم شد دلم نمی خواست اینا رو قبلنا بنمویسم اما الان که نوشتم خیالم راحت شد دیدین چقدر عجولم خودم بیشتر از شما طاقت نداشتم بقیه شو اصلا همیشه همینجوریم توی همه ی کارا حتی خوندن کتاب جالبه اول کتاب رو می خونم زرتی آخرشو بعد شروع می کنم از اول نکته نکته خوندن حالا شاید این دفعه در مورد بعد از بله برون و اینا نوشتم...
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:51 توسط نارسیسا
|

اول قالب نوم مبارک! بابا ایول خوش سلیقه گل کاشتی! دوم اگه خبر نمی کنم چون پیش خودم فکر کردم شاید توی یروز ۳ بار آپ کنم و برای خیلیا مشکله بیان چون دسترسی به نت براشون مقدور نیست و این خودخواهیه که بابت هر آپ برم خبرشون کنم به خاطر همین هر چند وقت یکبار یکسره آپ کردنم رو خبر میدم اینجوری کسی اذیت نمی شه.... اما بریم سر بقیه اولین ها فکر کنم جالب باشه اولین باری که من رفتم خونه ی امیر اینا درست فروردین 75 بود تازه بعد از تعطیلات عید دانشگاه باز شده بود و معمولا روزای اولم خیلی بی رونقه امیر آروم اومد پیشم گفت : نارسیسا امکانش هست بیای خونمون؟! منم سکوت کردم و حرف نزدم آخه در مورد رفتن خونه و اینجور مسایل دیدگاه خوبی نداشتم اما امیر بلافاصله حرفش رو ادامه داد گفت : خیالت راحت باشه من باهات کاری ندارم فقط می خوام صمیمی تر و نزدیک تربا هم صحبت کنیم .... من بازم سکوت کردم .... امیر گفت : اگه جوابت اوکیه زودتر نتیجه رو بهم بگو یعنی تا آخر هفته منم تندی به آزاده گفتم ،اونم بهم گفت : مبادا بری خونشون آخه دلیلی نداره این خواهش رو ازت بکنه .... خونه ی ما و امیر اینا کلی با هم از نظر مکانی فاصله داشت و امیر چون خونوادش رفته بودن مسافرت و کسی خونه نبود این در خواست رو ازم کرد من خیلی با خودم کلنجار رفتم از یه طرف می ترسیدم ازش از طرف دیگه واقعا دوست داشتم با هم توی یه محیط آروم حرف بزنیم به هر حال روز چهار شنبه همون هفته وقتی کلاس حل تمرین مون تموم شد امیر وقتی همه رفتن بهم گفت چی شد نارسیسا منم گفتم باشه و قرار شد فردا صبح برم خونشون با هر ترسی که داشتم فرداش رفتم دم خونشون و در زدم امیر که از قبل منتظر بود فوری در رو باز کرد و بعد تندی رفتیم بالا چون پنجره ی خونه ی همسایشون کاملا مشرف بود به حیاط خونه ی امیر اینا وقتی رفتیم بالا ،مستقیم رفتیم اتاق امیر... من همونجور معذب نشسته بودم دیدم امیر گفت نمی خوای روسریتو در بیاری من مردد نگاش کردم بعد خودش اومد از سرم ورداشت و ماچم کرد گفت: چرا در باره ی من اینجوری فکر می کنی یعنی تا این اندازه بهم بی اعتمادی؟! راحت باش من بهت کاری ندارم اصلا تو اگه اجازه ندی ماچتم نمی کنم دلیل من واسه اومدن تو به اینجا این مسایل پیش و پا افتاده نبود بلکه می خواستم از نزدیک و بدون ترس و دلهره ی محیط دانشگاه چند ساعتی با هم باشیم همین منم یواش یواش ترسم ریخت و مانتوم رو در آوردم ،اونم یه نگاهی کرد و بعد یه بغضی ! اونوقت گفت چی می خوری برات بیارم ؟ طبق معمول بازم سکوت کردم و هیچی نگفتم ،اونم رفت و با دو تا فنجون قهوه و کیک و اینا برگشت منم توی این فرصت میزشو گشتم و یه عکس خفن ازش کش رفتم فوری گذاشتم تو کیفم ! وقتی امیر اومد واسه این که من اون همه معذب نباشم کلی جوک و خاطره تعریف کرد و کلی خندیدیم ... و ازم پرسید نارسیسا واقعا دوستم داری؟ چرا ؟ معیارت چیه برای عشق! و کلی از این سوالا منم گفتم نمیدونم اونم بهم گفت: همین نمیدونی ! به هر حال باید یسری چیزا واست ملاک باشه بی دلیل که نمی شه ! هر چی ازم پرسید چرا؟ منم بازم گفتم نمیدونم ! تا آخر لجم گرفت بهش گفتم نمیدونم چرا اصرار می کنی منو آوردی اینجا که بهم اینا رو بگی بعدم در حالت بغض اشک هام یدونه یدونه میفتاد امیرم ساکت شد و اومد نزدیکم منو محکم گرفت طرف خودش و تقریبا حدود چند دقیقه همونطور منو محکم گرفته بود توی بغلش و ماچ و اینا تا اینکه داشتم خفه می شدم بس که منو محکم گرفته بود اینقدر ورجه وورجه کردم تا امیر دستاشو باز کرد منم یه نفس راحتی کشیدم توی همین احوالات زنگ خونشون به صدا در اومد نگو احسان داداش امیر یه چیزی جا گذاشته بود اومد ورداره امیر گفت الان بر می گردم منم نبضم به شماره افتاده بود صورتم سرخ شده بود مثل لبو! اصلا هر وقت می ترسم یا خجالت می کشم می شم عین سرخ پوستا تا این که امیر گفت نارسیس ! نارسیس! چته دختر! تازه اگرم احسان می فهمید هیچی بهت نمی گفت: حتی اگه مادرم بود یا حتی پدرم ! برای نهارم از بیرون سفارش داد بیارن و دو تایی نشستیم خوردیم و بعد از نهار کلی صحبت های مختلف کردیم اون از خودش گفت و رفتارش و این که چی درسته و از این حرفا منم تا دلم خواست فضولی کردم کلی سوال ازم پرسید اینکه نارسیس اگه یه وقتی هر چی داری رو از دست بدی توی یه اتفاق نا گهانی عکس العملت چیه ؟ چطور برخورد می کنی؟ منم گفتم که هنوز توی اون شرایط قرار نگرفتم نمیدونم چیکار می کنم امیر گفت درسته قرار نگرفتی اما می تونی خودت رو توی شرایط مختلف در نظر بگیری و خودت رو بسنجی تا حدودی که رفتارت توی اون وضعیت چطور خواهد بود و یا ازم پرسید برای آینده ات تصمیمی گرفتی یا نه؟ منم گفتم چقدر سخت می گیری؟ امیرم گفت: نه عزیزم این سخت گرفتن نیست که اگه برای خودت برنامه ریزی درست داشته باشی و افق دیدت رو گسترش بدی دیگه از بقیه عقب نمیفتی... منم عین خنگولا نگاش می کردم آخه حوصله ی این حرفاشو نداشتم اونم که فهمید من اصلا حرفاشو نگرفتم خندید و گفت نارسیس قیافت تابلو مشخصه هیچی از حرفام نگرفتی نمی خواد به خودت فشار بیاری اونروز راست می گفت اصلا متوجه نشدم چی بهم گفت: ولی توی مدتی که امیر به دلیل فعالیت های سیاسی زندانی شده بود و کارش نا معلوم بود تمام حرفاش مو به مو می اومد سراغم و میدونستم خیلی چیزا دلش می خواست بگه اونروز اما به دلیل خنگول بازی های من نیمه کارشون گذاشت.... چون من منتظر بودم اول و آخرش ازم تقا ضای ازدواج کنه هر چی منتظر شدم که لا اقل از دهنش یه بارم شده بیرون بیاد که ازم خواستگاری کنه ،عمرا " .... می دونم الان همتون سرزنشم می کنین که چقدر ندید بدید بودم اما شما هم اونجور مثل من مردد بودین حتما این فکرا به سرتون می رسید آخه پیش خودم می گفتم آخرش چی؟ هی بهم می گه دوست دارم همین اگه منو برای آینده اش نمی خواد پس چه لزومی داره دوستم داشته باشه همین سوالا آزارم می داد و منو وادار می کرد با تمام ترفند های زنانه بخوام سر دربیارم آیا اون منو برای آینده اش می خواد یا واسه چند روز... در این رابطه تنها حرفی که بهم زد این بود که ؛ نارسیس مال خود خودمی بی برو برگرد! و دومین حرفی که بهم زد آخه تو چقدر خنگی دختر یکم فسفر مصرف کن بابا آخر هوشی! (چون اینقدر سوتی داده بودم که اون فهمیده بود منظور من از پرسیدن اون سوالا اینه که می خوام بدونم چه نقشی تو آینده اش دارم) موقع خدا حافظی هم دوباره کلی حرفای عشقولی و اینا دوباره خواست منو محکم بغل کنه که جا خالی دادم گفتم : مگه می خوای خفم کنی امیر! اونم خندید و گفت: نارسیس یه روز با هیو لا چطور گذشت ؟ نخوردمت که ؟! و بهم گفت سعی کن توی دانشگاه کسی از روابط ما اطلاع پیدا نکنه این واسه خودت بهتره ،نمی خوام خدای نا کرده به خاطرت اشتباه من آینده ات به خطر بیفته! خلاصه روز پنجشنبه ی ما این فرمی گذشت ... روز شنبه توی دانشگاه امیر انگار نه انگار روز قبل ترش کنار هم بودیم همون طور خشک و سرد و بی تفاوت! اما چون کم کم به این موضوع عادت کرده بودم علی رغم اشتیاق درونیم که دلم می خواست همه دنیا بدونن امیر دوستم داره ،تحمل می کردم و همونجور که امیر خواسته بود رفتار می کردم... در مورد کش رفتن عکسم حق داشتم آخه امیر بعد ها خودشو لو داد که چند بار ازم یواشکی توی دانشگاه عکس گرفته بود منم بهش قضیه ورداشتن عکس رو گفتم اونم کلی خندید گفت : ایول! پس سارقم بودی!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:50 توسط نارسیسا
|

.اول از همه بگم این هوا آخرش بهمون سرما داد ،نوش جونم بعدم این که پنجشنبه نهار رفتم خونه ی نسرین جون به دو دلیل یکی این که بعد الظهر قرار بود برای الهه جون خواستگار بیاد و از طرف دیگه هم الهام چا قالو اومده اینطرفا[نیشخند] بعد الظهر که مهموناشون اومدن همون اولش الهه گفت نمیرم جلو آخه از قیافه پسره خوشش نیومده بود اینا رو یکی از فامیلاشون معرفی کرده بود بعد از کلی منت کشی راضی شد بره و قرار شد پسر و دختر با هم حرف بزنن ،چشتون روز بد نبینه یکم شد حرفا شون تموم شد دیدم الهه جون با چشمای گریون اومد بیرون ... و کلی سر نسرین جون داد کشید به هر کسی اجازه میدین بیاد ... و معلوم شد که این آقای داماد یه حرفایی زده بوده که الهه جون شوکه شده این از این! 2.اما یکی واسم کامنت خصوصی گذاشت با نام؟ که تو حاضر بودی امیر باهات هر کار کنه ،حتی کتکتم بزنه اما بازم حرفی نزنی اینش جالبه واسم نوشت چون تو دنبال پولای امیر بودی؟!!! و اصلا دوستش نداشتی و فکر می کردی اگه از دستش بدی پولا هم می پره؟!!! نه جونم اگه برای بعضی ها پول همه چیه واسه من قد نخود هم ارزشی نداره نمی خوام بگم مهم نیست چرا مهمه اما نه در جایگاه اول چون اگه هدف اصلی این باشه بعد از 12 سال زندگی مشترک همه چی برات عادی شد عشقی نمی مونه چون از اول وجود نداشته پس این دلیل این همه علاقه و عشقم به امیر نیست!! در ضمن موقع تولد ماهان ما توی بدترین شرایط زندگی بودیم چون به دلیل پس آوردن جنس از طرف قررداد خارجی و همچنین بالا کشیدن حسابدار کار خونه و پول نشدن حساب های صورت حسابا تمام چک های امیر یکی یکی برگشت خورد و کار خونه تقریبا زمین خورد شب قبل از زایمانم امیر کلی برام حرف زد و دلداریم داد که درست می شه خانومی نگران نباش! اما من به محض این که روز بعد بهوش اومدم با وجود درد سزارین و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه تا چشمام رو باز کردم اولین جمله ای که به امیر گفتم : این بود که امیر چی شد؟ هنوزم امیر یادش که میاد بهم می گه چرا باید شرایط رو خوب کنترل نمی کردم که تو توی اون وضعیت به جای پرسیدن از حال بچه اولین حرفی که زدی این باشه؟ تازه تا یه سال بعدشم اوضاعمون خراب بود تا این که یواش یواش دوباره کارخونه جون گرفت اگه من فقط برای پول اومده بودم با دیدن این شرایط جا میزدم و کلی نق و نوق و میذاشتم و میرفتم و پا به پای امیر سختی ها رو تحمل نمی کردم ... آره جونم همه چی پول نیست ... و این که امیر الان با قبل از ازدواجمون قابل مقایسه نیست یعنی توی اون مدت که آشنا شده بودیم یکبار روی خوش به من نشون نداده بود و به عبارتی محلم نذاشته بود جوری که برای من دست نیافتنی بود یه امیر مغرور ،مغرور ،مغرور بود و با وجود کلی آدم که به خاطر خیلی چیزا دور و ورش می پلکیدن من حتی ثانیه ای فکر نمی تونستم بکنم که امیر ممکنه انتخاب نهاییش من باشم! نه منت کشی می کرد و نه محلم میذاشت منم حرصم می گرفت از این بابت که دلم می خواست همه بدونن که امیر دوستم داره اما تا قبل از ازدواجمون با اون سخت گیری هاش و سیاست هایی که بخرج میداد نمیذاشت کسی اینو بدونه حتی تا قبل از خواستگاری، یبارم بهم در مورد این که تو رو به عنوان همسر آینده ام انتخاب کردم چیزی نگفته بود تنها چیزی که می گفت قصه ی دوست داشتن همین! و این که چرا اونروز بهم کشیده زد هم هر چند هنوزم ازش دلخورم البته این کار رو امیر دیگه تکرار نکرد حتی مواقعی که بدترین کار رو هم می کردم و برای اونروز برام دلیل آورده که چون خیلی بی فکر بودی و میدونستم به خاطر لجبازی ممکنه آینده خودت رو خراب کنی آخه هر کی که جلوت رو می گرفت باهاش گرم می گرفتی و اینا.. منم تنها ضعفی که توی امیر پیدا کرده بودم همین بود هر وقت اذیتم می کرد منم تندی میرفتم سراغ یکی دیگه تا لجش رو درآرم اما از وقتی که ازدواج کردیم رفتار امیر کاملا فرق کرد جوری که حاضره واسه ی ما هر چی رو تحمل کنه و حتی بابت لجبازی هام و کارایی که می کنم خیلی کوتاه میاد و به قول معروف منت کشی می کنه اما قبلش واقعا اینطوری نبود ... و تنها چیزی که بین من و بقیه براش فرق میذاشت همون شیطنت و پر سر و صدا بودن شاد و سرزندگی بود که امیر همیشه بهم می گه با وجود تو خونه ی ما گرمه و از همه مهم تر سادگی و پاکی نکین داری از خودت تعریف می کنی من از قول امیر نوشتم... من و امیر دقیقا نقطه ی مقابل همیم اینم واسه عمه قزی که گفتن چجور تا حالا این عشق رو نگه داشتین من که گفتم چجوریم اما امیر ساکت ،آروم ،منطقی، به قول خودش هدفمند یعنی شاید الان برای 10 سال آینده هم برنامه ریزی کرده باشه که چیکار باید بکنه بر خلاف من ! شاید این باعث شده که مکمل هم باشیم چیزایی که اون نداشت من داشتم و چیزایی که من نداشتم اون داره و همدیگه رو همین طور قبول کردیم بدون این که سعی کنیم تغییر بدیم و یه چیز دیگه این که کسی که برای ازدواج آماده می شه باید غرورش رو هم تا می تونه کنار بذاره البته تا اندازه ای این تصور منه شاید خیلی ها باهاش مخالف باشن اما فکر می کنم مرد باید مثل یه سایبون یه چتر باشه و زن زیر حمایت اون باید اینو شوهر آدم متوجه بشه که شما چقدر بوجودش احتیاج دارین عین همون چتره زیر بارون یا آفتاب اگه مردی بدونه که خانومش به وجودش نیازمنده و تکیه گاهشه برای شادی و امنیت همسرش نهایت تلاش رو میکنه شاید به نظر شما مسخره بیاد اما حتی اونایی که کار هم می کنن باید این حس رو توی همسراشون بوجود بیارن اما متاسفانه اکثر خانوما که کار می کنن یجورایی مغرور هم می شن چون این حس بهشون دست میده که چیزی کم ندارن رو این حساب با شوهراشون رقابت می کنن مثل خواهرای من یا حتی مامانم من بر خلاف خواهرام یا مامانم دلم می خواست هی خودمو واسه امیر لوس کنم و ناز تا بدونه چقدر بهش احتیاج دارم توی همه ی مواردی که فکر کنین اینم باعث شد که امیر عین یه چتر حفاظتی روی سر ما باشه و عشقه دووم بیاره و بیشتر حس پدر دومه تا شوهر برای من چون هر جور که ادا در بیارم نازم خریدار داره و تحمل می کنه و من اینو دوست دارم هر چند ممکنه خیلیا مخالف این قضیه باشن مثل خواهرام یا مامانم!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:49 توسط نارسیسا
|

خوبه که ادامه ی خاطره رو هم بگم؟ وقتی که اومدم خو نه ،بدو رفتم توی اتاقم کلی واسه ی خودم فکر و خیال بافتم هی پیش خودم اون لحظه رو مجسم می کردم و کلی ذوق می کردم تا این که فرداش رفتم دانشگاه ،همش توی دلم خدا خدا می کردم امیر رو هم ببینم اما امیر اونروز نیومده بود منم کلی حرص خوردم پیش خودم گفتم :خیلی نامردی امیر! آزاده هر چی ازم می پرسید ،چی شده ؟ من حرفی نزدم ، اما کاملا معلوم بود از حال و روزم که سر حال نیستم موقع آزمایشگاهم دو تا پسر کنارمون بودن یکی اصفهانی بود بنام فرزاد و دومی هم گنبدی بود بنام محمد این دو تا خیلی جالب بودن اون فرزاده بابا آخره قد در عوضش این گنبدیه حتی قدش از منم کوچیکتر بود حالا فکرشو کنین این دوتا رو کنار هم تصور کنین!!! قبل از انجام آزمایش استادمون گفت: مبادا کارتون تموم شد سدیم رو بریزین داخل آشغال ها منم که اصلا حواسم به حرفاش نبود یه نوک اسپا تول ورداشتم و بقیشم ریختم سطل آشغال (این سطل بین من و آزاده و اون دوتا پسره بودو هر کدوم از ما مشغول کار زیر یه هود بودیم) همین که ریختم نگو از قبل کلی مواد دیگه توش ریخته بودن یهو سطل شروع کرد به آتیش گرفتن از اونطرفم محمد خان هم هول کرد چراغ آزمایشگاه یوری شد و زیر هود شد پره آتیش حالا فکر کنین زیر هودم پر بود از اسید های مختلف با غلظت های بالا از اسید سولفوریک گرفته تا اسید کلرید ریک و.... همه هم بالای 98% سریع ما رو انداختن بیرون و با کپسول آتش نشا نی خاموشش کردن بعد از کارشون استادمون آقای نعمت اللهی اومد گفت : کی اینکار رو کرد مگه من بهتون نگفتم مواظب باشین ! ایول! به اون دو تا همکلاسیمون رفتن گفتن ما بودیم و خطر از بیخ گوش ما در رفت از آزمایشگاه اومدیم بیرون ،من و آزاده رفتیم تا ازشون تشکر کنیم تو همین حین امیرم سر رسید، من تا دیدمش رفتم بهش سلام کنم اماخیلی سرد و بی تفاوت از کنارمون رد شد منم که به غرورم برخورده بود کلی تو دلم فحشش میدادم آخه فکر می کردم منو الان ببینه کلی خوش حال می شه اما به جای اینکه از خودش هیجان دروکنه بی اعتنا ،حتی سرشم بالا نکرد تا ما رو نگاه کنه (نمیدونم چرا امیر توی دانشگاه جلوی همکلاسی هام بر خوردش باهام کاملا فرق داشت اصلا آدمم حساب نمی کرد ،اما خدا نمی کرد توی سلف یا بوفه یا کتاب خونه یه جایی تنها بودم اونوقت نیشش تا بنا گوشش باز می شد اما من دوست داشتم جلوی همه با من همونجوری باشه که وقتی تنهاییم ،هست) چون خیلی لجم گرفته بود .آزاده رو قال گذاشتم رفتم توی کلاس خلوت هی واسه خودم آبغوره می گرفتم و هی امیر رو فحش میدادم حرف هایی که روز قبل بهم گفته بود رو تکرار می کردم و می گفتم خیلی بیشعوری امیر .... تا اینکه کلاس شیمی عمومی 2 شروع شد، از اونطرف امیر دربدر دنبال من می گشت از اینطرف چون خیلی گریه کرده بودم و چشمام تابلو معلوم بود رو این حساب کلاسمو نرفتم اومدم خونه . اونروز دوشنبه بود سه شنبه کلاس نداشتم اما چهار شنبه کلی کلاس داشتم ... ریاضی 2 ،فیزیک 2، فارسی، ساعت 12 تا 1 حل تمرین فیزیک 1 که امیر بهمون درس میداد و ساعت 1 به بعد هم شیمی عمومی 2 داشتم من قبلنا خیلی لجباز بودم مامانم می گه بهم لجباز و خیره سر! اگه لج می اومدم محال بود کوتاه بیام رو این حساب لج کردم دانشگاه نرفتم موندم خونه و پیش خودم تصمیم گرفتم یه حالی ازت بگیرم امیر!!!! می خوام بذارم تو قسمت بعد اما چون خودم از نیمه کاره گذاشتن مطلب خوشم نمیاد و این که کلی منتظر بمونم چی می شه همه رو الان می گم خوب شما یسره نخونین مابینش استراحت کنین خوب! اینم بگم آزاده یه جاسوس دو جانبه بود و جزو ستون پنجم دشمن همون روز واسم زنگ زد چون میدونستم هر چی بهش بگم واسه امیر خبرش رو می بره الکی گفتم حوصله ی کلاسو نداشتم و برام کاری پیش اومده بود ..... روز شنبه چند بار امیر رو دیدم چون بچه ها بودن فرصت نشد تا با هام حرف بزنه اینم بگم واسه ی این که لج امیر درآد هر پسری که جلومو می گرفت و کار داشت باهاش کلی صحبت می کردم و می خندیدم تا چشش درآد!! تا موقع نهار که شد بچه ها رفتن طرف سلف و کلاس ها تقریبا خلوت شده بود من و آزاده داشتیم بلند بلند حرف میزدیم که یهو امیر اومد دستمو گرفت به آزاده گفت : ببخشید و با یه حرکت سریع منو برد داخل یکی از کلاس ها منم همین