تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

  1. در گیری روی داداشم کم و بیش ادامه داره بیچاره داداشی

   مرسی بابت راهنمایی هاتون

ما حرفی نداریم  که ،فقط بیشتر روی صحبت مون اینه که با فکر عمل کنه و زود تصمیم نگیره

آخه تفاوت بین داداشی و اون خانومه خیلیه هم از نظر خانوادگی هم از نظر طرز فکر

ما همه بهش پیشنهاد دادیم یه مدت باهاش ارتباط داشته باشه تا اینجوری همدیگه رو

بیشتر بشناسن ...

بحث یه عمر زند گیه بیشتر دل همه ی ما واسه دختره می سوزه بیاد و چند وقت دیگه داداشم

دلش رو بزنه اون وقت زندگی دختره خراب می شه متا سفانه توی فرهنگ جامعه ی ما واسه ی پسرا

راه های زیادی وجود داره اما دختره زندگیش  تباه می شه که هیچ کدوممون این رو نمی خوایم

داداشمم انصافا خیلی منطقیه اصلا اهل شر و دعوا هم نی به خدا

اما حرف های مامانم اون رو لج میآره و قاطی می کنه . الان مشکل اصلی یجورایی مامانیه

مامانیمم دلایل اصلیه مخالفتش اینه که شدیدا وابسته به داداشمه به خصوص که ما ها هم

خیلی وقته جدا شدیم اونا هم بیشتر به داداشم چسبیدن

بیشتر حرف مامانم اینه که از استان و شهری که دختره اهلشه خوشش نمیآد

می بخشید که نمی تونم اسم شهر رو بگم اما مامانم از محیط اونجا خوشش نمیآد

و یه فکرایی واسه خودش داره از همه بد تر شاید می ترسه که به واسطه ی این ازدواج داداشی بره اونجا

به هر حال طبق آخرین احوالات خونه من و آبجی هام به داداشیم گفتیم فکرت رو درست و اساسی بکن

فردا بخوای رو دختره حرف بیآری و بگی اینجوریه یا اونجوریه ما دیگه ازت پشتیبانی نمی کنیما

اونم گفته حالا داره فکر می کنه  چی پیش میآد دیگه با خداست .......

  1. همه اشتباه حدس زدین اون فرشته ی نجات امیر نبود که ،آزاده دوستم بود

چون از نظر حروف الفبا آزاده نام خانوادگیش جلوتر از من بود  داشت امتحان میداد که من  هوس

رفتن به دست شویی به سرم زد بعد از امتحانم هر چی دنبالم گشت منو پیدا نکرد

 تا اومد سراغ دست شویی ها و صدام رو شنید.....

3در مورد اسم وبلاگمم خیلی سوال پرسیده شده

اسم وبلاگم نه مخفف سازمانیه نه خلاصه ای  از چیزی و نه هیچ چیز دیگه

جز این که پسوندمه که بعد از فامیلیم میآد نارسیسا .......... راد

1355 هم که تاریخ تولدمه

به غیر از همه ی این ها اگه به صورت رود بخونین به معنای رودخونه است که نشانه ای

از پاکی و زلالی و جاری بودنه این که همیشه حوادث و رویدادهای زندگی میگذرند همانند

آب رود خونه ها که هر ثانیه اش با ثانیه ی دیگه فرق داره

پس نه شادی های زندگی دووم دارند نه غم و غصه هاشون همه چیز می گذره بد یا خوب

  1. تازه متوجه شدم که گچ پا چه دردسریه وای اگه پاتون بخاره خیلی سخته

این مدتم بگذره از دستش راحت می شم

  1. دوست تون دارم قد ، قد نمیدونم چی اما زیاد خیلی زیاد

ببخشید که خبرتون نکردم چون فکر کردم ممکنه موقع امتحانات تون باشه  یه وقتی مزاحم نباشم

 

10 ثانیه تا انتها،پایون بی سر و صدا

بی خبر از هر شب و روز،من و یه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه ،9 تای دیگه باقیه

ای کاش تو لحظه ای که رفت،می دیدمش یه بار دیگه

ساعت می گه 2 ثانیه، 8 تای دیگه باقیه

یه عمره نشستم منتظر، کی میگه اینا بازیه

ثانیه پشت سر هم رفتند تا 6 شد 7 و 8

لحظه تو گوشام داد میزد 8 ثانیه ازت گذشت

من موندم و دوثانیه ،ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر ،چشم امیدم ساقیه

ثانیه ی نهم که رفت ،مونده فقط یه ثانیه

سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه

فرصت نشد ببینمت ،شاید که لایق نبودم

قشنگ ترین ثانیه ها این 10 تا بود که زود گذشت

رویای شیرین بود و بس چون با خیال تو گذشت

10:44

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 18:28 توسط نارسیسا |

۱. جمعه رفتیم خونه ی ما مانی و بابایی من

اما یه اتفاق زیاد خوبی نیفتاده

اونم این که داداشی رضام عاشق شده و اونم چی می گه می خوام برم کارم رو یسره کنم

نه حرف گوش میده و نه قبول می کنه به هیچ صراطی هم در نمیآد

از اونطرف مامانی هم گیر داده تا وقتی داداشی رضام این دختره رو می خواد

من حلالش نمی کنم و یا جای اونه توی این خونه یا جای من

هر چی می گیم حداقل اجازه بدین یه مدت با هم باشن شاید دل هم رو بزنند

مامانم می گه با همه آره ولی با این دختره نه

از اونطرف داداشمم هم می گه یا این دختر ه یا هیچ کس دیگه

کل خونواده یطورایی درگیر شدند

بابام که مثل همیشه خونسرد حرفی نمیزنه

داییم اومد با داداشم با مامانم جدا گانه صحبت بازم اثر نکرده

من و  امیر حتی آبجی هام و داماد های گرامی هر کدوم

پا درمیونی کردیم نتونستیم هیچکدوم رو راضی کنیم

از یه طرف مامانیم از طرف دیگه داداشیم که واسم کلی عزیزه

اصلا عزیز دردونه ی خونست بس که خاطرش رو همه می خوان

نمیدونم چیکار می شه کرد تا از این کار منصرف بشه آخه خیلی زوده واسش  داداشم فقط ۲۳ سالشه

خدایی سنی نداره اونم واسه یه تصمیم به این بزرگی

قبلا می گفت تا رزیدنتی قبول نشم

 تذکر: داداشم سال پنجم پزشکیه

باهاش ازدواج نمی کنم اما الان بلکل منکر شده می گه همین حالا می خوام یسره کنم

خیلی نگرانشم کاش یه تصمیم درست بگیره این همه خونواده رو درگیر نکنه

۲. نمیدونم باز چرا ویندوزم پرید خدایی توی ویندوز شانس ندارم

امیر می گه بس که فضولی !!!

اما من به چیزی دست نزدم که ؟! نمیدونم چرا هر چند وقت می پره ؟!!

۴. یه خاطره ی الکی یادم اومد اونم توی این وضعیت

یه باری امتحان آزمایشگاه فیزیک ۱ داشتم اسم استادمونم آقای رهبر بود

واسه امتحان عملی اسممون رو می خوند تا ازمون امتحان بگیره

من هیچ وقت خدایی دست شویی بیرون نمیرم اونم دانشگاه

اما اونروز تصمیم گرفتم که برم بی خیال همه دنیا رفتم کیفم رو گذاشتم رو رادیا توره

خودمم تندی رفتم داخل یکی از دست شویی ها و درم محکم بستم

همین که روم رو اونطرف کردم دیدم ای دل غافل دستگیره نداره که؟!!

از اونطرف امتحان از این طرف هم یه ساعتی بود خلوت که مورچه هم پر نمی زد

بزور خواستم از دستگیره برم بالا تا از فضای بالای در بیام پایین هی سر می خوردم

دیدم اگه طول بدم از امتحان می افتم به خاطر همین اینقده مشت و لگد به در زدم

تا فرشته ی نجاتم رسید و واسم در رو باز کرد

منم تندی کیفم رو گرفتم دست شویی رو بی خیال شدم رفتم واسه امتحان

بعد از چند دقیقه اسم من رو خوند اما اینقدر نفس نفس می زدم که استاد بیچاره فکر کرد

چون نخوندم دارم از ترس نفس نفس می زنم ......

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:27 توسط نارسیسا |

با سلام خدمت دوست جونای مهربونم

امروز روز جهانی گله و از اونجایی که این جانب شدیدا" به گل عشق می ورزم

این گل رو با تمامی عشق و علاقه و احترام تقدیم به شما میکنم

امیدوارم که مثل گل باشین اما عمرتون مثل گل نباشه

راستی یه وقت فکر نکنین تو دست من هیچ گلی دووم میآره ها عمرا"

اما تو خونه ی ما رسمه به هر مناسبتی امیر یا من جدای از کادو حتما" یه شاخه گل

واسه هم می گیریم حالا به هر بهونه ای که پیش میآد

ببخشید که خبرتون نمی کنم هم شب جمعه است و هم این که دیر وقته

 بابای

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:25 توسط نارسیسا |

  1. دیروز بعد الظهر کتایون اومد خونه ی ما

قبلا گفته بودم کتایون زن احسان داداش امیره

هر چند که دختر خوبیه اما یکمی مغروره یعنی این که یسری اخلا قیاتی داره

که من اصلا نمی پسندم ...

رشته اش معماری بوده و الان توی یکی از مدارس درس میده

    یه پسرم بنام اردیا ن دارند که از نظر شیطونی دست کمی از مهیار و ماهان نداره

   راستی کتایون دختر خاله ی امیره ....

 دیروز  داشتیم با هم صحبت می کردیم نمیدونم چرا بحث به اینجا کشیده شد

 چرا خانوما دوست ندارند سنشون رو بگند؟!!

خودم یه نمونه قبلنا هیچ فرقی برام نداشت اما از سال پیش موقع تولدم به این طرف

دلم نمی خواد کسی از سنم بپرسه ،یجوری می شم

نه این که مخفیش کنم که نمی کنم اما توی دلم انگار نمی خوام بگم

دلیلش رو هم نمیدونم چرا واقعا بدم میآد فکر کنم دارم بزرگ می شم

یه روزم باید بشم مامان بزرگ بچه ها فکر کنین چه شود؟!

نمیدونم چرا یه دفعه هوس کردیم فیلم عروسی ما رو ببینیم .......

کلی هم از کارایه امیر خندیدیم

یه نمونه اش که هنوزم می خندیم این بوده که لباس من آستین و سر شونه  نداشته و با کوچیکترین حرکتی می اومده پایین

امیرم داد واسش سنجاق بخرند هر چند لحظه یه جا رو سنجاق میزد !!

تا این که نسرین جون اومد کل سنجاق ها رو از دستش گرفت اما بازم ول کن نبود که ....

خیلی از دوستانمون  رو توش دیدم که دیگه هنوز ندیدمشون و ازشون خبری ندارم

دوستای مدرسه ایم همکلاسی های دانشگاهم آزاده ،المیرا،فرانک ...

دوستای امیر شهرام و محمد ... که هنوز بعد اون اتفاق  خبری ازشون نیست....

چقدر همه شاد بودند چقدر قیافه ها  تغییر کرده......

چقدر از اونایی که توی فیلم بودند حالا دیگه فوت کردند و بینمون نیستند

خوبی این فیلم ها اینه که خاطره ها ی قدیمی رو بد جوری توی دل آدم زنده می کنه

انگار همین حالا اتفاق افتاده همین حالا........

به هر حال مشغول دیدن فیلم بودیم و ابراز احساسات که

 یهو اردیان که تازه مامانش داره از پوشک می گیره

 درست بلای پله ها

(تذکر: خونه ی ما اول از در ورودی که میآی تو یه آشپز خونه و یه دستشویی داره

 و مستقیم وارد یه سالن بزرگ می  شی

و از طرف دیگه یه پله ی حلزونی می خوره میره به پلان بالا که 5 تا اتاق داره سه تاش

به سمت شمال

که اتاق ما و یه کتاب خونه و اتاق کامپیوتر کنارترش و یه اتاق بیخود که هیچکی ازش

استفاده نمی کنه

و دو تا هم این سمت که اتاق بچه هاست

در ضمن  اتاق های ما یجورایی مثل یه سوئیت کامله با حمام و دستشویی  مجزا )

داشتم به عرضتون می رسوندم درست بالای پله ها شروع کرد به قضای  حاجت

اونم از هر دو طرف خدا بگم چیکارت کنه بچه

کتایون  و من هاج و واج موندیم که یهو اردیان با دستاش حاجت مبارکشون رو ورداشت

کتایون داد زد پرتش کن احمق

اونم پرتش کرد درست به سمت سالن رو فرش مبارک

کلی حرصم دراومد زنگ زدم  واسه آذر خانوم اونم ساعت 7 شب با هزار تا قربون صدقه و

کلی دست ودلبازی راضیش کردم واسش آژانس گرفتم سریع اومد خونه رو ضد عفونی کرد

هنوزم یادم میآد هم خنده ام می گیره هم لجم در میآد

خلاصه ی کلام بد جوری به ابراز احساسات من و کتایون بابت دیدن فیلم مالیده شد

اونم توسط یه بچه ی فسقل !

 
  1. نمیدونم شبا وقتی امیر اخبار گوش میده من با ها ش نمی سازم

آخه یه اخبار رو از صد تا کانال گوش میده کل محتویات  کانال ماهواره ای ما شده

 انواع و اقسام شبکه های خبری....

بار ها می گم عزیز من یه خبر از یه جا گوش دادی چه فرقی داره می خوای بدونی جاهای دیگه

چی میده مخصوصا وقتی کانال انگلیسی زبان میآد وسط و بیسوادی منم رو می شه کفری تر

 می شم

خدا یی اگه اخبار تصویر نداشت من از کجا می فهمیدم موضوع الانشون چیه ؟

امیر م  می خنده می گه وقتی از چیزی سر در نمیآری ، نمی خواد اون عقل کوچولوت رو خسته کنی !!!

آخه حیف نیست این مغز آکبندت واشه و بکار بیفته .... Pulling My Hair Out 

  1. این اخبارم یه خاطره داره واسه خودش ...

یه بار من و آرین خیلی بچه بودیم فکر کنم 4 یا 5 سالمون بود  داشتیم با اون ویدئو های نوار بزرگ قدیمی

فیلم کارتونی میدیدیم فکر کنم پری دریایی بود

یهو بابام و داییم خواستند اخبار ببینند اون موقع هم امکانات خبری وسیعی نبود و همه اش خلاصه میشد

به اخبار صدا سیما و رادیو های خارجی

وای اخبارم مثل الان چند دقیقه ای که نبود 2 ساعت یا بیشتر طول می کشید

آخرش وقتی خانومه گفت : اخبار پا یان من و آرین ذوقیدیم گفتیم آخیش دیگه اخبار تموم شده

و با مسرت این خبر رو به بابام و داییم دادیم اونا هم شروع کردن به خندیدن

آخه میدونین ما فکر کردیم اخبار واسه همیشه تموم شده........ ROTFL 

  1. ماهان چند روزه که بعد از خوردن غذا بد جوری آروغ میزنه

این وروجکم فهمیده که ما حساس شدیم بیشتر ادا در میآره تا حالمون رو بگیره

امیر می گه زودتر جلوشو بگیر یه وقتی جلوی مهمون این کار رو می کنه

آبروی آدم میره ...

خدایی هر کار می کنم نمی تونم این عادت رو از سرش بگیرم هر چی دلیل و بهونه و

قصه های الکی بلد بودم گفتم اما اثر نکرد ....

نمیدونم راهش چیه ....

راستی یه سی دی قدیمی از توی سی دی ها پیدا کرده بنام بیل رو بکش

صبح تا شب داره می بینه به قول خودش بیلشه را بتوش

این فیلم مسخره رو من یه بارم ندیدم اما صحنه های کشتن و .... اصلا واسه بچه ها

خوب نیست چجوری این سی دی رو معدوم کنم تا ماهان نفهمه؟! Scared 1 

  1. این روزا برای دهمین بار دارم کتاب جادوی فکر بزرگ اثر دکتر شوارتز رو می خونم

چه خوبه همه ی ما فکرایه دست و پاگیر رو رها کنیم ....

اینقده از نظم و ترتیب بدم میآد یکی از طرف دارن پر و پا قرصه آنارشیزمم

 خونه ی ما حکایتیه

اون قسمت از کتاب خونه که مربوط به امیره کتاب  ها دسته بندی مرتب با نظم چیده شده اند

اما بقیه ی قسمت ها که مر بوط به من و مهیار و ماهانه شلم شورباییه که نپرس

اصلا من تو بی نظمی بهتر وسایلم رو پیدا می کنم!!

امیر هر وقت وضعیت کتاب خونه و لباسا ر و .. می بینه می گه نرود میخ آهنین در سنگ

آخه اون بار ها خواسته به ما یاد بده چقدر خوبه هر چیزی سر جای خودش باشه

اما...







10:9

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 18:24 توسط نارسیسا |

 

۱.آپ قبلیم که هی از الهام ایراد گرفتم بابت چاقی باعث شد همه به من گیر سه پیچ

 بدن که نه بابا خودت چاقی  و فرقی با الهام نداری به خدا من کجا اون کجا

 آخه من داشتم ازش عکس می گرفتم  از فاصله ی دور بود اما الهام تو قایق ازم عکس گرفت

درست کنا رم نشسته بود خوب از نزدیک همینه دیگه، اینجوری می شه

حالا واسه اعاده ی حیثیت و تکذیب هر گونه چاقی عکس پایین رو ببینین

 

این عکس واسه عید پارساله نوروز 85 اینجا هم سد شیاده است

بابا من 53 کیلومه اما الهام بالای 90 کیلو !

 تفاوته ما این همه است باز بگین چاقی ،چقدر به این کلمه حساسیت دارم می بینین ترا خدا

تا زه قدشم از من بزرگتره اصلا من ریزه میزه ام خیلی حتی نسبت به خواهرام و داداشیم

امیرم قدش بالای 180 فکر کنین من 165 سانتم چقدر قدامون فرق فوکوله

الهام اگه خدایی قدش بلند نبود چاقیش بیشتر معلوم بود

2. من باز به یه بازی دعوت شدم از طرف تیده آ جون از وبلاگ قلب یخی

این بازی یجورایی توفیر داره با قبلی ها و موضوع اینه که برای اولین بار چرا نوشتی و کی و چرا

بابا این بازی ها شده تست روان شناسی ........

اول اولش وقتی فهمیدم موضوع چیه  جا خوردم چون من اولین وبلاگم رو در تاریخ28/8/1385 ساختم توی پرشین بلاگ

یه مدتی اونجا می نوشتم  و دلیل اصلیشم دلتنگی بود ........

بقیه ماجرا رو هم تو آرشیو فروردینم هست می تونین بخونین

دوست های خوبی داشتم اولین کسی که برام کامنت گذاشت آقای فوآد از وبلاگ مردی که دنیا رو فروخت بود

بعد  کم کم به این نتیجه رسیدم که هم پرشین بلاگ بدرد نمی خوره و هم این که بهتره خاطرات خودم رو هم بنویسم

این شد که اون وبلاگ رو حذف کردم کاملا  و این وبلاگ رو ساختم بنام تولدی دوباره

وشروع کردم به نوشتن خاطرات خودم و اوایل وقت کمی رو نوشتن میذاشتم زیادم برام فرقی نمی کرد

اولین کامنتم رو آقایی بنام جابر گذاشته بود از وبلاگ کویر که من لینکش رو الان پاک کردم

نمیدونم چرا از این که کسی توی لینکم باشه اما هیچ وقت توی وبلاگم نیآد و کامنت نذاره

بدم میآد  شاید اینو یجور بی احترامی می بینم نمیدونم شاید !

به خاطر همین لینک هام رو هر چند وقت یه بار پاکسازی می کنم ......

فکر می کنم وبلاگ نویسی یجورایی اعتیاده هیچ کسی نمی تونه ادعا کنه اگه این وبلاگ رو ببنده

دیگه نمی نویسه ممکنه موضوع وبلاگش عوض بشه اما نوشتن همیشه می مونه

منم مثل تیده آ خیلی دلم می خواد همه ی دوست هایی که برام  کامنت میذارند ببینم

حتی یه بار به امیر پیشنهاد دادم که همه ی دوستانم رو یه هتل یا سالنی دعوت کنیم

و از نزدیک با هاشون آشنا بشیم هم ما با اونها هم اونا با ما اما امیر مخالفت کرد

دلیلش رو هم بهم نگفت: هر چی زور زدم هم فایده نداشته تا به امروز

فقط یه کلمه می گه نمی خوام آرامش زندگیمون بهم بخوره .....

شاید حق با اون باشه هر چند من مخالف این قضیه هستم  که به برهم خوردن آرامش زندگی مر بوط باشه ...

کسی رو به بازی دعوت نمی کنم چون شاید کسی نخواد شرکت کنه

اما اگه بین دوستانم هرکی دلش می خواد بنویسه که چرا اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع

کرده خوش حال می شم بهم خبرش رو بده .......

3. راستی دیروز صبح رفتیم از پام عکس گرفتیم کاشف به عمل اومده پام یه مو ترک ورداشته

به همین خاطر مچ پام الان تا یه ماه توی گچ تشریف دارند  تا کمتر وول بخورم تا زودتر خوب بشه

منو آرامش ؟! مگه می شه !!!

4.این آپ قبلی در مورد سیستم بلاگرده که آقای صبا از وبلاگ صبا اجازه دادند که منم توی پستم ازش استفاده کنم

چیز خوبیه یه بار پیوند های وبلاگتون رو توش بذارین البته بعد از این که عضو شدین

دیگه همیشه خودش به اطلاعتون میرسونه بروز شدن دوستانتون رو

و نیازی به خبر کردن نیست من جمعه همه ی پیوند هام رو بهش منتقل کردم شما هم  امتحان کنین

ببینین چقدر راحت از آپ بودن هم با خبر می شیم .....حتما پست قبلیم رو بخونین

5. شب جمعه رفتیم خونه ی داییم این آرینم خیلی اذیت کرد هی پامو فشار میداد تا صدام در بیآد

باورش نشده که پام درد می کنه می گه اگه از آبشار نیاگارآ هم بیفتی من باور نمی کنم چیزیت بشه!!!

تازه یه چیزی کشفیدم این روزا فکر کنم یکی رو بد جوری دوست داره اسمشم

نگاره  کلی مسیج خوندم بیا و ببین چه حرفا چه غلطا وا خاک توسرت آرین تو و این حرفا من که باورم نمی شه

این آرین آدم بشه و بخواد کسی رو واقعا دوست داشته باشه

آخه این موش مرده رو تکونش بدی از هر طرفش یه دختر در میآد یه جیب تمییز نداره خدایی!!

چرا بعضی ازآقایون احساس ندارند؟

این سوالیه که من همیشه از خودم می پرسم؟!

هنوزم گیج میزنم سر این قضیه یه کاسه ای زیر یه جایی هست اصلا ناراحت نباشین

خودم دوسوته درش میآرم خبرش رو همین جا بهتون میدم

راستی یه وقتی تو دلتون بد راه ندین فضولما اینو می گن خبر رسانی نه فضولی!

6. نغمه جونم امروز مامان می شه، نیلو جونم خاله می شه به هر دو تاشون تبریک می گم

دعا می کنم  مامان و نی نی کوجولو سالم و تندرست ،بر گردند پیش خودمون

 

7. بذارین هفتمی رو هم بگم وبلاگ قدیمیم رو هم نگه داشتم و هر آپی که اینجا می کنم اونجا هم می کنم

به این امید شاید از فیلتر درآد !

البته خودم می تونم برم توش چون من از کارت استفاده نمی کنم البته گاهی وقت ها که با کارت بخوام برم

جواب نمیده اما بدون کارت صد البت می تونم تمام وبلاگ های فیلتر شده رو باز کنم

آقا امیدمونم(الاغ دوست دارم می فهمی) فیلترش کردند بمیرم واست داداش  آخه تو دیگه چر؟!!

8. ببین هشتمی رو هم بگم خدای ناکرده لال از دنیا نریم

بچه ها اصلا اذیت نکردند خیلی خوب بودند نه شیطونی نه هیچ چیز دیگه

البته شما یه وقتی فکر نکنین که من ممکنه 40 بسته آدامس با نانا و توت فرنگی و شیک و....

و به همین تعداد آدامس ریلکس و عسلی و اینا برای حق السکوت به بچه ها دادما

آخه جس جیگر بزنی بچه ! دو راه داشتم یا تحمل لجبازی بچه ها یا دادن آدامس

که من راه دوم رو انتخاب کردم.........

ولی انصافا بچه های با احساسیند از صبح تا حالا که پام تو ی گچه هی واسم تند تند نقاشی می کشند و

ماچم می کنند کلی غصه خوردند طفلکی ها...

 

تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

باور ندارم که  دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم

باور ندارم دیگه تو نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:24 توسط نارسیسا |

موس را روي چند لينک بالايي در قسمت پيوندهای وبلاگ من نگه داريد. تاريخ به روز رساني وبلاگشان مشخص است (دوستاني که تاريخشان مشخص نيست عضو سيستم نيستند).
براي اينکه  چنين لينک دوستانی داشته باشيد بايد اين مراحل را انجام دهيد:

۱. ابتدا سايت  http://www.blogard.com را باز کنيد و در آن عضو شويد . براي اين کار بايد اين مراحل را انجام دهيد:
ــ پس از باز شدن سايت بلاگرد در قسمت سمت راست ، از منوي اصلي بر روي عضويت کليک کنيد.
ــ فرم ثبت نام را پر کنيد.
ــ سپس با استفاده از نام کاربري و پسوردی که ایجاد کرده اید ، از قسمت ورود سايت به بخش کاربري مخصوص خود وارد شويد.
_ در سمت راست صفحه جدید بر روی صفحه کاربری کلیک کنید و در آنجا نام وبلاگ خود را اضافه کنید.
ـــ در همین صفحه بر روی لینک‌گرد کلیک کنید و از بین منوهایی که دیده میشود بر روی افزودن لینک کلیک کنید و لینک دوستانتان را یکی یکی اضافه کنید.
با کلیک بر روی ویرایش لینک میتوانید تغییرات لازم را ایجاد کنید.
_ بر روی تنظیمات نمایش لینکها کلیک کنید و در آن، مدتِ فعال ماندن لینک وبلاگهای به‌روز شده و همچنین علامت یا کلمه‌ای که باید در کنار لینک‌های به‌روز شده قرار گیرد مشخص کنید. 
ـــ بر روی دریافت کد  کلیک کنید و در صفحه جدید بر روی دکمه ساخت کد کلیک کنید.
ـــ این کد باید در وبلاگ شما قرار گیرد که توضیح داده میشود.

۲. کدی که از بلاگرد دریافت کرده اید را باید در قالب وبلاگ خود قرار دهید. برای این کار اگر وبلاگ شما پرشین بلاگ است ، در مدیریت وبلاگتان بر روی ویرایش قالب کلیک کنید. در قسمتی که کدهای قالب را آورده است کلمه لینک دوستان را پیدا کنید. کدی را که از بلاگرد گرفته‌اید بعد از این کلمه قرار دهید. و بر روی دکمه پیش نمایش کلیک کنید . در صورتی که لینک‌های جدید بلاگرد به درستی قرار دارد در بخش مدیریت وبلاگ با کلیک بر لینک دوستان لینک‌ها را غیر فعال کنید. اگر وبلاگ شما بلاگفاست در قالب وبلاگ خود بعد از کلمه پیوندها کد مربوطه را قرار دهید یا اینکه کد را در قسمت تنظیمات وبلاگ در قسمت کدها قرار دهید.
حال وبلاگ خود را باز کنید. اگر موس را بر روی لینکهای جدید نگه دارید تاریخ به‌روز شدن دوستان شما(در صورتی  که عضو سیستم باشند) دیده میشود.

3. اين آدرس را باز کنيد http://pinger.blogard.com و وبلاگ خود را پينگ کنيد. پس از اينکه وبلاگ خود را پينگ کرديد تمامي کسانيکه عضو اين سيستم هستند و شما را در ليست دوستان خود قرار داده‌اند از به‌روز شدن شما مطلع مي‌شوند و نيازي به سر زدن به آنها نيست. ( در واقع تاريخي که دوستان شما می‌بينند همان تاريخ پينگ کردن است)

نکته جالب این است که تعداد زیادی از وبلاگهای مادران از این سیستم استفاده میکنند و به سرعت بدون نیاز به سر زدن به دیگران از بروز رسانی وبلاگهای یکدیگر با خبر میشوند.
این وبلاگها را ببیند:
http://baraye-iliya.blogfa.com/
http://man0o-del.blogfa.com/
http://golforoushi.persianblog.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:22 توسط نارسیسا |

  1. سلام سلام سلام صد تا سلام دوست جونام دلم واستون قد یه نخود شده بود

نه اصلا قد یه نقطه  Blowing A Kiss 

دیروز بعد الظهر حرکت کردیم اومدیم خونه دیشبم  خونه ی امیر اینا تهران موندیم

امروز صبح زود اومدیم بابل وای که چقدر دلم واسه درو دیوار شهرم تنگیده

تندی اومدم تمام کامنت های قشنگ تون رو خوندم و متو جه شدم که وبلاگم توی این مدت که

من نبودم دچار فیلترینگ شده

اولش خیلی دلم گرفت تند ی گریه کردم گفتم اشکم دم مشکمه ،امیر گفت دوباره بساز

چرا دیگه گریه می کنی دیوانه ای به خدا.......

اینجوریه که از صبح تا حالا نشستم روی ساختن این وبلاگ و همه چیزا از دوباره

 

 

  1. و اما خاطرات سفرمون

همون طور که گفتم جمعه صبح زود سا عت 5 حرکت کردیم و 1:30 بودیم سنندج

بعد از روبوسی و مراسم اولیه نوبت به کادوییم رسید منم تابی رو که خریدم به الهام دادم

اونم تا نگاه کرد فهمید چه خبره کم نیآورد نامرد گرفتش دستمال آشپزخونش کرد

در جا گفت: نا رسیسا ماهی به خدا از کجا میدونستی من دستمال واسه آشپزخونه می خوام.......

علاوه بر اکیپ  ما یه آشنای داماد امیر اینا بود که اهل ساری بودند ...

غروب رفتیم آبیدر اینم از عکس هاش وای یه بارونی اومد که نگو و نپرس چه وضعیتی

اما ما جامون راحت بود چون شو هر الهام توی یکی از ارگان های دولتیه و به قول معروف یکمی کله گندهه

یه جایگاه اختصاصی داشتیم و شب تا دیر وقت اونجا بودیم ایول الهام  بر  عکس  اخلاق بدش

مهمون نوازیش بیسته خدایی دمت گرم!

اینم از عکس های آبیدر

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فرداش من و امیر رفتیم کرمانشاه خونه ی دوست امیر ،؛اما زود برگشتیم و متاسفانه اصلا

وقت نشد بیستون و .... بریم البته ما چند باره که میریم سری های قبل دیدم اینجا ها رو

اما اینبار نه

اما روز یک شنبه صبح رفتیم بانه بین راه یه جای سرسبزی بود خواستیم

چایی بخوریم که شوهر الهام ماشینش رو برد داخل رودخونه و کلی معطل شدیم تا تونست در بیارتش

بارونم مثل سیل می بارید

 

 

 

 توی بانه یکمی توی بازارش گشتیم و خرید کردیم  نزدیکی های غروب رفتیم خونه ی یکی از دوست های دامادم

ایشون رئیس یه حزبی در گذشته بودند و کلی واسه خودشون دم و دستگاه داشتند

و دو تا از بچه هاش توی در گیری های کردستان کشته شدند

اینم عکس یکی از بچه هاش بنام مریم که وقتی کشتنش فقط بیست سالش بود

 

یه چیز جالب اینه که همین آقاهه منو عوض دختر آشنای ساروی  الهام اینا گرفت

به خانومه گفت این دختر تونه !!!!!!! ما کلی خندیدیم

خانومه هم کلی عصبانی شد  .......

بعد از شام الهام و مژگان (خانومه دوست شوهر الهام) لباس کردی پوشیدند

چه افتضاحی به خدا چاقی دردسره  اینم عکس الهام

 

فردا همراه همون خانواده ی کرد رفتیم آبشار شلماش ..

Image hosted by allyoucanupload.com

جای با صفایی بود اینقده ناز بود که نگو منم عاشق اینجور چیزا رفتم  عکس بگیرم

پام روی تخته سنگ پیچیدش افتادم ....

اول فکر کردیم پام شکست اما بعد متوجه شدیم در رفته از اونجایی که نمی تونستم راه برم امیر

منو بغل کرد آورد تو ماشین  بعدش پا مو بست آخه این هوا ورم کرد.

بهم گفت بس که وول وول می خوری بدون خراب کاری نمی شه نارسیس!

 

روز دو شنبه رفتیم ارومیه  اول رفتیم توی هتل ساحل مستقر شدیم بعد به همراه