تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

  1. آقا پدرام از وبلاگ مداد رنگی من رو به بازی آرزو ها  دعوت کردن که منم

قبول کردم تا توی این بازی شرکت کنم و از آرزو هام بگم :

A ) اولین آرزوم اینه که هیچ کجا اثری از فقر نباشه و  به عبارتی

برابری و عدالت اجتماعی بر قرار بشه

درد ناک ترین صحنه ای که همیشه می بینم و برام آزار دهنده است

دو تا بچه تقریبا هم سن مهیار و ماهان خودم که با یه جعبه ی آدامس و باتری در حال کز کردن

 خیابون ها هستن با یه لباس نازک و پاره حتی توی سرما

هر وقت اونارو می بینم بد جوری دلم می گیره اونا هم حتما براخودشون آ رزو هایی دارن ......

B )آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی فکر ....

دوست دارم جهانی باشه که توش تو رو به خاطر اعتقاداتت و تفکراتت نندازن زندان !

C ) آرزو دارم هیچ وقت بزرگ نشم همین جوری بمونم با افکار شاید بچه گانه

من با وجود گذشت زمان و افزایش سن شناسنامه ایم هنوز خودم رو در حد یه بچه

کوکچولو می بینم  و بهترین دوستانم همه ازم کوچیکترن

و این توی روحیه ام اثر گذاشته جوری که با توجه به داشتن دو تا بچه محا له کسی با دیدن

من باورش بشه که اینا بچه های خودمند

نمی گم این اخلاق خوبه یا بد اما من ایجوریم و از این که روزی بزرگ بشم و مجبور بشم عین اونا فکر کنم و ادا در بیارم

غصه ام می گیره دنیای بچه ها یه دنیای شاد و پاک و بی کینه است ....

و با دنیای آدم بزرگ ها کلی فرق داره....

D) آرزو دارم یه روزی بچه ها رو قال بذاریم و من و امیر تنهایی بریم مسافرت بدون اونا

آی حال میده !

اولین بار که من و امیر دو تایی رفتیم مسا فرت یه سفر یه هفته ای به شیراز بود

اونقدر بهمون خوش گذشت هنوزم خاطراتش واسم زنده است

E ) و پنجمین آرزوم و آخرینش یه آرزویی همیشه توی دلم وجود داره اما نمی تونم به کسی بگم

حتی شما شو هر عزیز پس گیر ندین!

البته یه آدم کلی آرزو داره نمی شه گفت فقط پنج تا !

 

  1. یه تشکر بدهکارم بابت اونایی که راهنماییم کردن واسه کامپیو ترم

باید بگم من اون کار ها رو بلد بودم اما نمی خواستم فایل هام یا درایو هام رو پاک کنم

اما از رو اجبار این کار رو کردم و متا سفانه بعد از اتمام کار متوجه شدم خیلی از برنامه هام

و کلی از آهنگ هام و... که داخل سی دی نریخته بودم حذفشون کردم

از همه مهم ترکلی تم مو بایل داشتم که همه پاک شد

گوشی من نوکیا N71 ، در طی یکسال گذشته یجورایی رکورد شکستم و هنوز عوضش نکردم

متا سفانه هیچ بر نامه ای که به سیمبیان مو بایلم بخوره پیدا نمی کنم جز چند تا

و تنها همون تم هابود  که از سایت ZEDGE و GALLERY MOBILE 9  گرفته بودم

الانم که همشون دود شدن

نمیدونم چجوری اون همه کرم وارد کامپیو ترم شد  من میندازمشون رو سر الهه جون و داداشی رضام

 اون دو تا هم میندازن سر من....

آخه من هر وقت بخوام شعر یا برنامه ای چیزی بگیرم ازMP4 استفاده می کنم و اون دفعه هم اولش خونه ی خودمون

 چند تا چیز گرفتم بعد اومدم  به الهه جون چند تا شعر دادم یجورایی تبادل اطلاعات فرهنگی !

بعدم متوجه شدم 792 تا کرم دارم  اون دو تا کلا" منکر این قضیه ان  هنوز باورم نمی شه این همه کرم رو من داشتم!

 

  1. اون قضیه همسایه هم ازشون تعهد گرفتن ولشون کردن

هر چند این پسر همسایه ککشم نگزید دختره هم همین طور..

خداییش من فضول بودم یا اون همسایمون که این کار رو کرد یعنی شما هم کنار خونتون اونجور داد و بیداد بشنوین

کنجکاو نمی شین جون من راست بگین!

 

  1. اون هفته سر مای بدی خوردم بد جور شب تب کردم با لرز شدید اونقدر که حتی نمی تونستم

امیر رو صدا کنم  ...

فرداشم یه پنی سیلین خوردم آخ ! البته بگما بدون  بی حسی من پنی سیلین بزن نیستم

یه باری شیش سالم بود یه سر مای بد مثل الان خوردم

بابام منو محکم نیگه داشت تا مامانم آمپولم بزنه منم از ترس دست بابایی رو گاز گرفتم فرار کردم

رفتم تو حیاط نا مردا گرفتنم اینقده محکم آمپو لم زدن هنوز جاش درد می کنه !

جالبه سه روز قبلش حالم بد بوده اما فامیل گرامی جمعه یادشون افتاد بیان عیادت !

این آرینم اومد منم کنجکاو رفتم تو گوشیش یه کلیپ خفن از علی دایی دیدم سندش کردم واسه ی خودم

بهش گفتم  میمون اینو داشتی بهم ندادی اونم گفت: فوضول کی گرفتیش !

نری راست راست به همه بدیا می کشمت منم قسم خوردم تنهایی ببینم

البته فقط چند دقیقه ! بعد دلم خواست بدمش به امیر بعد دلم خواست بدمش به الهه جون

بعد دلم خواست.....

اصلا به من چه که تنهایی ببینم !

 

  1. مرسی از همه که گفتن طرز نوشتن تون با حاله  !

باید بگم من همون جوری می نویسم که صحبت می کنم  مثلا اگه بخوام چیزی رو واسه کسی تعریف کنم

به همین صورت تند و سریع و پر از هیجان

وقتی برای امیر موضو عی رو تعریف کنم اینقده تند می گم که امیر بعدش می گه تموم شد

می گم خوب آره اونم می گه فرت فرت من فقط حرکت لب هات رو دیدم ادستر با آرامش

دوباره بگو!

 

اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه ترانه ی عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همز بونه نمیدونستم نا مهربونه!

با این که رفته بازم هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همه اش با هامه هر جا که میرم جلو چشامه

دلم می خواد  تا دووم بیارم رو  درد دوریش مر هم بذارم

اما نمی شه راهی ندارم نمی تونم من طا قت بیارم

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:12 توسط نارسیسا |

الان که این گزارش رو براتون می کنم ساعت 12:55 دقیقه ی بامداد می باشد

این همسایه روبروییمون نه بغل دستیش یه پسر داره ایول!

از شیش ماه پیش به این طرف هر شب با این که خودش خودروی شخصی داره

یه دختر خانومی می اومده با پراید اون رو می رسونده  بعدش تو ماشین کلی بگو بخند می کردن

اونم با صدای بلند!

امشبم که اومدند این همسایه روبروییمون همون که من بهش سلام کردم جوابم رو نداد

اومد بیرون جر و بحث کرد و زنگ زد واسه 110

دختره کاملا" رنگش پرید پسره هم دختره رو کلا" منکر شد

پنجره ی اتاق خواب ما به سمت بیرونه و منم داشتم از لای پرده کار آگاهی می کردم

که یهو گوشم سوزش گرفت روم که اونور کردم دیدم امیره ،داد زدم گفتم : دردم اومد دیوونه!

اونم گفت: سزای کار کسی که فضولی می کنه همینه!

کلی سرم داد کشی چه معنی داره سر از کار دیگرون در بیاری ........

 این که اسمش فضولی نیست ........

الانم یواشکی اومدم تو نت  دارم گزارش آنلاین می کنم هنوزم داره صداشون میآد

 خدا امشبه رو به خیر کنه!

ببخشید نمی تونم خبرتون کنم ....

بابای

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:11 توسط نارسیسا |

  1. نار سیسا عقده ای می شود

پنج شنبه عروسی یکی از هم کلاسی های الهه جون دعوت بودیم

 تولد الهه جون قبلنا ما رو دیده بود به خاطر همین  اصرار کرده بود که

من و کتایون (زن احسان داداش امیر) هم توی عروسی بیایم

هر چی به امیر زور زدم منم برم موهام رو کو تاه کنم نذاشت گفت : من از مو های کو تاه

بدم میآد منم گفتم آخه چرا تازه مو های منه مال تو نیست که!

هر چی قربون صدقه رفتیم انواع ماچ ها را نمودیم اما یکمم اثر نکرد

منم بهش گفتم سنگ دل  ، بی رحم ، مستبـد ،خود رأی، دیکتاتور،  خود خواه و کلی چیزای دیگه

آخرشم بهش گفتم: قاتل   ، امیر شروع کرد به خندیدن گفت: اوناش قبول اما دیگه چرا قاتل؟!!

منم گفتم وقتی نذاری برم مو هام رو کو تاه کنم ؟،عقده ای می شم بعدش دپرس می شم

یه روزم می میرم !

امیر بازم خندید گفت:  اگه اینجوریه ! خوب مانعی نداره برو کو تاهش کن !

بعد الظهر من و الهه جون رفتیم مو هامون رو  کو تاه کنیم   اما من یهو پشیمون شدم

 چون دیدم امیر با بی میلی گفت کوتا هش کن...

پس  با حسرت به کو تاه شدن مو های الهه نیگاه کردیم...

  یه زنگ واسه کتایون زدیم اونم واسمون کلاس گذاشت من هر جایی   که مهمونی نمیرم!!!!

یکم پشت کتایون حرفیدیم ....

حسابی  وسواس سر چی پو شیدن جفت مون براه انداختیم هر چی من می پوشیدم

 الهه جون داد و بیداد می کرد اون رنگی نپوش من می خوام

بپوشم بعد از کلی کل کل کردن آماده شدیم .....

امیر گفت :جفت تون دیوو نه این، این همه کلاس واسه یه عروسی زپرتی!

من و الهه با هم یه چشم غرّه اساسی اومدیم ...

مهیار و ماهان رو سپردم به نسرین جون مامان امیر   و رفتیم واسه عروسی...

جا تون خالی چه عروسی بود!!

جا نداشتن ،خانوما رو گذاشتن تو کوچه ! یه چادر زدن تو کو چه!!

یه مو کتم انداختن!! خدا رو شکر حداقل صند لی گذاشتن 

 من و الهه اونجا کلی خندیدیم  عروس خانوم همین که اومد پاش رفت رو سیم های برق،

اتصالی کرد هی جرقه  می زد  تازشم خواستیم من و الهه برقصیم هی می افتادیم توی جوب

(البته روش موکت بود)

موقع شام یه خانوم مسن کنارمون نشست تا غذا رو آوردن دیس غذامون رو کش قاپید

ما هم از همه جا مونده فقط ماست خالی  خوردیم و کلی غیبت  کردیم!

موقع اومدن خونه بس که خندیدیم نزدیک بود بزنم به یه ماتیز ،خدا رحم کرد به موقع دیدیمش !

 

۲.این مو زدنم داستانی داره ! بابام هم اینجوری بود نمیذاشت ما مو هامون رو کوتاه کنیم

البته خواهرام الان آزادانه موهاشون رو میزنندولی امیر شده مثل بابام هی زور می گه!

یه روز من 5 سالم بود آبجی بزرگم سارا به همراه آسانا مخم رو زدن گفتن بیا مو هات رو کوتاه کنیم

اون موقع گوگوشی خیلی مد  بود منم عاشق گوگوش و لباساش و مو هاش!

عین الاغ ها رفتم جلوی آینه گذاشتم مو هام رو کو تاه کنن باورتون نمی شه این دو تا

مو هام که تا کمرم می رسید ظرف چند دقیقه رسوندنش به بنا گوشم

 تازشم اونقدر پست و بلند و ناقص زدن که

هر کاریش می کردن درست نمی شد وقتی که دیدن خراب کاری کردن

هی سرم داد کشیدن هی وول می خوری  نمیذاری ما درست مو هات رو کوتاهش کنیم

بابام که شب مو هام رو دید کلی سرشون داد کشید ....

 اونروز مامانم  مثل همیشه کشیک داشت

فردا که مامانم اومد من و برد آرایشگاه مو هام رو از ته زد اینقدر گریه کردم چون کچل کچل کردنم

از خجالت کلاه میذاشتم  بچه ها ی فامیل یا همسایه هامون حسابی مسخره ام می کردن

بابت مو هام تا این که یواش یواش در اومد .......

 

۳.باز از مدرسه ی مهیار من رو خواستن گفتن که بلد نیست قرآ ن بخونه خونه باهاش کار کنین

تازه نمازم باید یادش بدین منم بهشون گفتم بچه است  فارسی رو خوب نمی تونه حرف بزنه

چه برسه به یه زبون دیگه اما  خانومه سرم داد زد که خانوم بچه های هم سن این قرآن رو از حفظن!

تا این که کار به جاهای باریک داشت می کشید

 مدیر مدرسه پسر عموی پدر امیر ه، پا در میونی کرد

قضیه فیصله پیدا کرد به منم یواشکی یه گوشه گفت: نا رسیسا تو هم بیکاریا تنت می خاره .....

موقع بر گشتن سر چهار راه پشت چراغ قرمز بودم یه سربازه اومد جلو گفت: خانوم بهتر نیست

مو هاتون رو بذارین تو واسه امنیت خودتون می گم

منم یه اخمی کردم اونم دست و پاش رو جمع کرد گفت: خانوم ما که کاره ای نیستیم این دستوره

همین که چراغ سبز شد پام رو گذاشتم رو گاز اومدم خونه

توی دلم هی حرفش رو تکرار می کردم امنیت خودتون!

ما بچه بودیم یادمه من و آرین  تنها تو شهر راه می رفتیم

 تازه اون موقع این همه خونه که نبود بیشترش باغ بود یا خرابه!

اما حالا با این همه آدم و خونه من اطمینان نمی کنم بچه هام رو تا  تو حیاط بفرستم

 بازی کنن مگر این که در  حیاط رو قفل کنم.....

تازه اینم بمونه قبلا" خونمون یه دیوار کوتاه داشت با یه نرده سبز پسته ای

 جوری که ما کاملا" تو حیاط

همسایمون  حتی اتاق هاشون رو میدیدیم اونام همین طور

سمت کوچه هم به همین شکل بود همون دیوار کوتاه با نرده های سبز پسته ای !

اما بعد از انقلاب و اون وقایع بابام نرده ها رو در آورد یه دیوار کرد این هوا تازه بالاشم دزد گیر زد

بقیه همسایه هامونم همین.....

 حالا واسه من ژست امنیت می گیرن ارواح ننشون!

 

۴.کامپیو ترم دوباره ویروسی شده ویندوزش رو عوض کردم اما نمیدونم آفیسم چه مرگش شد

بالاترین مدت ویندوزم ۲۰ روز دووم آورد موندم چرا !!؟

 

    ...  شهاب من از دستت دلخور نیستم

وقتی که دست های بادقفس مرغ گرفتار رو شکست    

 شوق پرواز و نداشت

وقتی که چلچله ها خبر فصل بهار رو می دادند           

     عشق آ غاز و نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا سوی جنگل های دور

دیگه رفته از خیال اون پرنده ی صبور

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:10 توسط نارسیسا |

۱.جمعه رفتیم خونه ی عمه ی مامانم ما صداش می کنیم عمه جون !

این عمه جون ما خیلی وسواس داره جوری که حتی بچه هاشم نمی تونند

برن خونش البته هر روز دختراش مجبورن برن خونه رو مرتب کنند  حتی اگه همه جا تمییز باشه

نوه ها یا نتیجه هاش هم بزور و با کنترل کامل وارد خونه می شن تا مبادا جایی رو کثیف کنند...

ما هم شاید سالی یا هر چند سال یه بار دعوت بشیم تا این عمه جون رو ببینیم!!

اولش که رفتیم بچه ها کاملا " آروم و ساکت بودند البته خواهرام و بچه هاش ،داییم و خالم با

بچه هاشون کمپلت بودند آنا هیتا و آریو و آرین بچه های داییم

و حامد و حنانه بچه های خالم Click here to visit the Emoticons Mail site....

اینقده بچه ها ساکت بودند که عمه جون  وقتی با هاشون صحبت می کرد حتی جرات بالا کردن

سرشونم نداشتند اما یواش یواش دم هاشون در اومد شروع کردند به بالا و پایین پریدن

هر چی ما چپ چپ نیگاهشون می کردیم فایده ای نداشت عمه جونم هم می گفت :

 اشکال نداره بچه اند بذارین بازی کنن  ...

موقع نهار که شد وقتی سفره گذاشتند و غذا رو کشید ن این عمه خانوم ما سنگ تموم گذاشت

دیدیم یهو بین این همه ماهان رفت پوست بوقلمون رو گرفت شروع کرد به خوردن

حالمون دیگه داشت بهم می خورد این وروجکم خوب بلده آبرو ببره ! وقتی همه بهش گفتند انداختش

اما دست هاش رو کشید رو فرش عمه خانوم ما یه نیگاهی کرد گفت: عیب نداره بچه است

شما غذاتون رو بخورین بعد از این که ظرف ماستم خالی شد رو سفره بازم گفت: عیب نداره!

      تذکر: این دیگه تقصیر داداشیم رضا  بود تا من ظرف ماست و بلند کردم از رو قصد تنه زد تا ماسته بیفته

     رو لباسم اما من ولش کردم رو سفره!

بعد غذا هم بچه ها رفتند تو حیاط بازی کنند ما هم مشغول حرف زدن و اینجور چیزا

آرین و امیر و داماد های محترم مون مشغول ورق بازیClick here to visit the Emoticons Mail site

 انگار دیگه کار دیگه ای ندارن

من نمیدونم چرا آقایون وقتی میرن توی جمع زرت و زورت ورق بازی می کنند .... 

البته داداشیم رضا با این آقایون فرق فوکوله!

از اونطرف بچه ها هم به همراه درسا و پارسا و تینا بچه های خواهرام مشغول

خراب کاری بودند .......

تمام خاک  های باغچه رو ریختن بیرون گل ها رو از ریشه در آوردن  تازشم در حیاط رو باز کردند

رفتند به سمت باغ تمام محصول درخت ها رو با چوب ریختن الهی فیلمتون درآد مرده شو رتون رو ببرن

وقتی  عمه جون فهمید  که دیگه همه جا به گند کشیده شد اونم در حالیکه حرص می خورد

خودش رو نیگه داشت و هی تند تند می گفت : عیب نداره بچه اند خودتون رو نا راحت نکنین

تو راه خونه کلی سر بچه ها داد کشیدم دیدم هیچ فایده ای نداره هر کدومشون سرگرم کار خودشونند

امیر گفت : اینجوری که با بچه حرف نمی زنند بذار  من بهشون می گم

خدا یا ! شانس بده من این همه گلوم رو آزار میدادم حتی اعتنام هم نکردند اما امیر همین که

باهاشون حرف زد ساکت شدند تازشم معذرت خواهی هم کردند!! آی خداااااااااااااااااااااااااااا...

این عمه جون ما هم فکر نکنم عمرا"  دیگه  یه چند سالی بخواد ما رو دعوت کنه!!

 

۲.قضیه ورق داستانی داره کلا" تو خونواده ی ما آقایون معتقدند که خانوم ها تو بازی جر می زنند جل الخالق!

خانوما و جر زدن محاله !! تو شطرنج هم این قضیه صادقه !!!Click here to visit the Emoticons Mail site

مثلا بابام هر وقت با مامانم ورق بازی کنن و مامانم همیشه می بره

بابام می گه موقع بور زدن تقلب کردی! مگه می شه !!!

یا مو قع شطرنج وقتی دیگه مامانم داره می بازه کلی داد و بیداد می کنه که باباییم مهره ها رو جابجا کرده

حالا توخونه ی ما تو ورق من برنده می شم و امیر معترضه که تو جر زدی

اما تو شطرنج وقتی در حال کیش و ماتم نمیدونم چرا مهره ها خودشون جا بجا می شن

امیر م معترض می شه می گه باز تو  مهره ها رو دست زدی!!

عمرا" اگه با هات  بازی کنم نه بازی بلدی نه تحمل شکست خوردن رو داری !!!

به همین دلیل الکی تو مهمونی ها  یه وقت فکر نکنین اونا ما رو به بازی نمی گیرنا

 ما اونا رو اعتنا نمی کنیم و تو جمعشون نمیریم ولله!!!

 

۳.یه خاطره از زمونی که من 14 سالم بود: (اونوقت جام جهانی 1990 بود

 منم عاشق فوتبال و تیم آلمان بخصوص لوتهار ماتائوس و اوگن تالر...

هر روز می رفتم پوستر های بزرگ جام جهانی و ترجیحا" آلمان می خریدم

یه دفتر فوتبال هم درست کردم که عکس هاشون رو اونجا می چسبوندم!)

من اون موقع  اول دبیر ستان بودم وخرداد بعد امتحاناتم مامانم من رو مجبور کرد

به مدت یه ماه برم پیش مامانیم (مامان مادرم)

چون خواهرم آسانا امتحان کنکور داشت و از نظر اونا من یه دست انداز بودم

از این نظر که آسانا سرگرم حرف زدن با من می شه و درس نمی خونه!

یه خروسم اونجا بودClick here to visit the Emoticons Mail site که اسمش رو گذاشته بودم ماتائوس هر روز براش غذا می بردم

 وکلی باهاش دردو دل

می کردم و اخبار جام رو هر روز واسش گزارش می کردم!

یه روز دیدم خروسه نیست هر چی گفتم کجاست الکی بهم گفتند رفته تو باغ میآد

موقع نهار فهمیدم اون گوشته وسط سفره همون ماتائوس بیچاره ی منه Click here to visit the Emoticons Mail site

شروع کردم به گریه و نهار نخوردم بعد از غذا هم استخوناش رو جمع کردم

و با کلی مراسم به خاک سپردمش!Click here to visit the Emoticons Mail site

 

۴.آهان چرا فکر می کنین اینایی که می نویسم ترفنده یا کلکه خانوماست یا فیلمشونه؟!!Click here to visit the Emoticons Mail site

مطمئنا" بعد از 10 سال زند گی مشترک من و امیر ،تمام خصوصیات من برا ش مشخصه

حتی وقتی بهونه بگیرم، نگفته میدونه چی می خوام بگم یا حتی ....

قبلا" گفتم من امیر رو مثل یه دوست می بینم ممکنه خیلی حرف ها و کار های دیگه هم بکنم

و مشکلی نمی بینم که از امیر مخفی کنم یا اون ندونه

و  مطلب دیگه راحت ترین کار موقعی که یه نفر عصبانیه داد زدنه

یعنی بشی مثل خودش و به قول معروف دست پیش بگیری تا پس نیفتی ....

ولی این کار هیچ نفعی واسه هیچ کدوم نداره جز این که کدورت ها رو بیشتر می کنه

اما اگه یه نفر سکوت کنه اونی که عصبانی شده به هر حال آتیشش می خوابه و خودش پشیمون می شه

اینجاست که میآد منت تون رو می کشه تا باهاش آشتی کنین چون از رفتاری که داشته

 خجالت  زده می شه یجورایی...

امیر ممکنه عصبانی بشه داد بزنه  سیاستی هم بکنه اما تا حالا قهر نکرده

ولی من بر خلاف امیر تا بهم بگن پیش ! قهر می کنم البته قبلنا الان دیگه اینجوری نیستم

قهر کردن یجورایی از ضعفه و هیچم خوب نیست ........

 

۵. یکی واسم یه کامنت بیخود گذاشت من اون رو حذف کردم البته از دوستای گلم نبود

فقط می خوام بگم آقای محترم شما که نوشته هام رو نخوندی و هنوز نمیدونی امیر کیه !

پس ادب و تربیتت کجا رفته هان!!!!! Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

 

۶.آخیش تموم شداین آپ کردنای طولانی حال میده ها

راستی خبر نامه رو بی خیالش شدم فقط ۵ نفر عضو شدند !پس بهمون روش قبلی خبرتون می کنم

چون فکر می کنم ممکنه برای بعضی ها رفتن داخل میل و دریافت خبر مشکل باشه

اطلاع رسانی به شیوه ی قدیمی بهتره و سریع تره انگاری

 

یک شبه مهتاب ماه میآد تو خواب

منو می بره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بیرون

می بره اونجا که شب سیاه

تا دم سحر  شهیدای شهر

با فانوس خون جار می کشن

تو خیابونا سرمیدونا

عمو یاد گار مرد چینه دار

مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار

مستیم و هوشیار شهیدای شهر

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

 آخرش یه شب ماه میآد بیرون

از سر اون کوه بالای دره

روی این میدون رد می شه خندون

یه شب ماه میآد!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:8 توسط نارسیسا |

  1. نا رسیسا عاقل می شو!!!!د

یک شنبه لباس های نشسته رو انداختم داخل لباس شویی تو بینشونم یه شلوار جین

امیر هم بود ،وقتی کار لباس شویی تمام شد رفتم لباس ها رو بیرون بیارم دید م یهو امیر

نگاش رو شلوارش ثابت موند جستی زد رفت شلوار رو گرفت تو دستش از توش یه چیزی

رو بیرون آورد  با عصبانیت کامل گفت:نارسیسا اینا چیه ؟؟؟؟Click here to visit the Emoticons Mail site

منم در کمال خونسردی خندیدم ، گفتم : کاغذ دیگه !!اونم شلوار رو پرت کرد یه طرف بیشتر داد زد

نارسیسا (توجه کنین هر وقت امیر عصبانیه به من می گه نارسیسا اما در حالت های دیگر به من می گه:

نارسیس خوشگلم،   ای جوووونم، عزیزم، خانومی، گو گولی من و... )

نارسیساااااااااااااااااااااا این کاغذا اسمشون تراوله! مگه صد دفعه بهت نگفتم

 قبل از شستن دقت کن تو جیبام هیچی نباشه؟

چرا راحت با همه چیز برخورد می کنی چرا همه چیز رو شل می گیری؟

اگه من بمیرم اینجوری می خوای همه چی رو اداره کنی بیرون پره گرگه 

 دو سوته  قورتت میدن احمق!

و کلی حرف های دیگه تازشم بهم گفت:تو کی می خوای آدم بشی!!! ........Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

امیر عصبانی نمی شه ولی اگه بخواد جوش بیاره دیگه اساسی داد میزنه

اونوقت که  نه فمنیسمه کاری می تونه بکنه نه ناز و اطوار اینجا دیگه باید بشم

 یه گنجشک کوچول موچول

 ساکت بشینم تا امیر هر چی می خواد بگه و منم جیکم در نیآد اینقده معصوم می شم

 عینهو یه برّه!!

 در این حالت با چشمای مأیوس و نا امید در عین پشیمونی قلبی به امیر نگاه می کنم

امیرم بعد از این که کلی داد وبیداد کرد  ، ساکت شد و رفت اونطرف  ……

منم مثلا" قهر کردم رفت یه اتاق دیگه یکم با خودم حرف زدم 

 به خودم گفتم :نارسیسا آدم شو خوب!!!Click here to visit the Emoticons Mail site

بعدش جلوی آینه یکم شکلک در آوردم اونوقت خواستم هوای تازه بخورم پنجره رو باز کردم

سرم رو گذاشتم بیرون یکم نفس کشیدم دیدم همه منو نگاه می کنند اولش چند تا خانوم رد شدند

بعدشم یکی دو تا پسر آخرشم یه آقایی تو دلم گفتم : ایول! چه خوشگل شدم امشب!

یکم هم تف بازی کردم هم قانون جاذبه ی نیو تون رو دوباره کشف کردم هم قانون جرم ها ی گالیله!

 این گالیله هم چه مخی داشته....

راست می گفته بنده خدا هر چی جرمی سنگین تره زودتر میآد پایین  ،

 این قانون رو تف ها درست عمل می کنه...

تو همین حال و احوال دیدم همسایه روبرویمون از ماشین پیاده شد بره خونه 

بلند سلامش کردم دیدم اخمی کرد و گفت: اسغفرالله

واه!!! یعنی چی یه نگاه کردم به خودم دی