تبليغاتX
سال 1387 سال پرچم شیروخورشید ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

ღ♥ღتولدی دوبارهღ♥ღ

با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی

من امروز بازم دلم گرفته چون عمو فریدم من رو تنها گذاشته

هشت سالم بود یه بار رفتیم تهران  خونه ی مامانیم (مامان پدرم)

عمو فرید رو اولین بار اونجا دیده بودم دوست عمو بزرگم بود

گیتار می زد و می خوند اونقدر قشنگ شعر های گو گوش و فریدون فروغی رو با گیتار می خوند

که من محو تماشاش شدم تا این که به من گفت می خوای تو هم  امتحان کنی منم سرم رو تکون دادم

گیتار اینقده بزرگ بود که توی دست هام جا نمی شد اما اون من رو نشوند رو پاهاش کمکم کرد تا بتونم

برای یه بارم شده یه صدایی در بیاد اونقده ذوق کردم که نگو اونم از بابام خواست

تا اجازه بده من گیتار یاد بگیرم از اون روز به بعد تابستون ها  آخر هفته می اومد خونه ی ما

من و پسر داییم و چند تا از بچه های ریز و درشت فامیل ازش گیتار یاد می گرفتیم

خیلی اذیتش کردیم خیلی اما اون این همه شیطنت ما رو  می دید ولی

هیچی نمی گفت اولین بار که تونستم یه آهنگ خوب بزنم و بخونم خیلی تشویقم کرد

از بس خوش حال شده بود چشم هاش پره اشک شده بود گفت :آفرین نارسیسا خوب یاد گرفتی....

حالا عمو فریدم تو سن 47 سالگی به دلیل ایست قلبی برای همیشه رفته...

عمو فرید دوست دارم یه دنیا

ببخشین دوستای گلم که خبرتون نکردم چون آپم ناراحت کننده بود نخواستم کسی رو ناراحت کنم.....

 

زرد ها بیهوده قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست

گر چه روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفته است

از این میهمان خانه ی میهمان کش روزش تاریک

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 18:5 توسط نارسیسا |

۱.شنبه ی بیخود من اینجوری گذشت ....

تو خونه ی ما چون امیر باید صبح زود بره سر کارش معمولا ساعت 6:30 بیدار می شه

و چایی رو دم می کنه و شیر رو گرم می کنه و بعد از این که صبحانه رو کاملا روی میز می چینه

ما رو صدا می کنه اول من رو با کلی درد سر بعدم مهیار رو چونکه باید بره مدرسه

شنبه هم با کلی خستگی بیدار شدم چون روز قبلش خونه  نبودیم شبم دیر وقت خوابیدم

به هر حال آمدیم تا صبحانه بخوریم مهیار لیوان شیر از دستش ول شد افتاد کف آشپز خونه

شکست من امیر رو نگاه کردم و منتظر شدم بگه خودم جمع می کنم اما بهم گفت عزیزم

تو جمع می کنی یا من بلند شم ،منم آخر گذشت و فداکاری وقتی با هام کسی اینطوری حرف بزنه

کم نمیارم که گفتم نه خودم جمعش می کنم هنوز نصفش رو جمع نکرده بودم که سرویس مهیار اومد

منم تند تند لباس های مهیار رو پو شیدم و فرستادمش که بره

از اونطرف هم امیر م رفت لباس هاش رو پوشید که بره قبل از رفتن گفت نارسیس امروز یادت نره

کت من رو از خشک شویی بیاریا و بعد از خر کردن من با چند ماچ نا قابل رفت...

وقتی  شیشه ها رو جمع کردم و سرامیک ها رو طی کشیدم  چون خسته شدم یه کتاب گرفتم

 رفتم رو تخت دوباره خوابیدم   ماهان که بیدار شد رفتیم کت و شلوار امیر رو به همراه چند تا از

لباس های خودم رو که اتو شویی داده بودم آوردم

لباس ها رو انداختم رو دسته ی مبل رفتم یه چیزی واسه نهار در ست کنم

همین که تابه رو گذاشتم و توش روغن ریختم ماهان  جای آب میوه رو فشار داد و محتویاتش رو ریخت

بیرون اونم کجا رو لباس های تازه از خشک شویی در اومده..........

ساعت رو نگاه کردم از 11 رد شده بود دوباره لباس ها رو ورداشتم رفتم بیرون هر چی استارت زدم

این ماشین کوفتی روشن نشد حالم از هر چی 206 بهم می خوره

این امیر خسیسم هیچ وقت ماشین خودش رو نمیده دست من ...

زنگ زدم واسه آژانس دیدم می گه تا نیم ساعت دیگه ماشینمون می رسه کلی کفرم در اومد

اومدم بیرون یه ماشین گرفتم تا رسیدیم به خشک شویی تندی لباس ها رو دادم آقاهه هر چی با

تعجب به لباس های دوباره آورده نگاه می کرد من  با سیا ست خاص خودم نگاش کردم

و گفتم تا بعد الظهر به دستم برسونه اونم گفت سعی خودش رو  می کنه.......

وقتی اومدیم خونه دیدم کل خونه پره دود شده رفتم توی آشپز خونه دیدم تابه رو گاز روشن مونده....

پنجره ها رو باز کردم تا دود ها بیرون برن کلی ادکلن و خوش بو کننده زدم تا یکم

هوای خونه برای تنفس بهتر شد

 بعد الظهر دوباره زنگ زدم واسه لباس ها گفت هنوز آماده نشده

منم با مهیار نشستم ریاضی کار کنم یهو ماهان اومد دیدم بعلللللللللللله گواش رو ریخته

وسط سالن اونم کجا درست وسط فرش اونم چه رنگی ،رنگ قرمز رو فرش کرم

خودتون فکرش رو کنین چی می شه دیگه

بعد از کلی دستمال زدنم پاک نشد آی حرص خوردم دیدم فایده نداره ولش کردم به حال خودش...

شب نشستم ماکارونی درست کنم یادم رفت سه بار بهش نمک و فلفل میزنم  وقتی

بچه ها خواستند بخورند دیدم هی مثل یو یو بالا و پایین میرند من که هیچ وقت

طعم غذا رو نمی بینم بهشون دوغ دادم خلاصه با هر زوری غذاشون تمام شد

شب که امیر اومد تا اولین لقمه رو خورد گفت: نارسیس عزیزم راه ها ی بهتری واسه کشتن آدما وجود داره

منم گفتم چی شده ؟ اونم گفت خودت از این خوردی گفتم نه یکم گرفتم اشک هام در اومد

لجم گرفت  رفتم تو سالن هی با کنترل ور رفتم تا این که امیر اومد و منم  مثل همیشه خر شدم

آخه چرا من این همه زود خر می شم امیر می کشمت..................

 

2.بهار جونم ، من کاری نکردم فقط همون جوری باهاشون بر خورد کردم که بودم

 شاید اوایل محبت های من رو پای خیلی چیزا گذاشته باشن

  اما بعد از این همه مدت دیگه فکر کنم من رو به اندازه کافی شنا خته باشن

        اگه به کسی محبت کردم سعی کردم صاد قانه باشه نه از روی ریا و سیاکاری

       از تظاهر بدم میاد و اهل قربون صدقه رفتن الکیم نیستم و.....

 

 

3.اونایی که گفتین ماهان شبیه کیه من که می گم شبیه خودمه اما این امیر بد جنسی می کنه

می گه نه !

مهیار نسخه کپی شده از امیره اما ماهان واقعا شبیه بچگی های خودمه حتی اون اوایل که بدنیا اومده

بود چشم هاش سبز بودند اما نمیدونم چی شد بعد از چهار ماهگی رنگ چشم هاش تغییر کرد

شد قهوه ای

از نظر اخلاق و رفتار هم مهیار خیلی مظلوم و آرومه البته شیطونی می کنه اما در عین سکوت

جوری که آدم در ابتدا اصلا نمی تونه فکرش رو بکنه این بچه ممکنه چقدر شیطون باشه

اما ماهان مثل بچگی های خودمه خرابکار و شیطونک

و از نظر ابراز محبت برعکس مهیار مثل خودمه جوری که حتی بخواد من یا امیر رو ببوسه رودروایسی می کنه

اما ماهان وای وای عین این امیر سرتقه کم نمیاره از رو تازه یه حرف هایی میزنه که منم کم میارم

یادمه اولین بار که امیر می خواست منو ببوسه قلبم  گروپ گروپ میزد عین این تام و جری که هر وقت

می ترسند قلبشون میاد بیرون تا این که امیر گفت عزیزم من که نمی خوام بخورمت !!!!!!!!

 

     4 . دير زماني است روي شاخه اين بيد مرغي بنشسته کو به رنگ معماست نيست

     هم آهنگ او صدايي ‚ رنگي

     چون من دراين ديار ‚ تنها ‚ تنهاست گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست مانده بر اين پرده

     ليک صورت خاموش روزي اگر بشکند سکوت پر از حرف بام و دراين سراي ميرود از هوش راه فروبسته

     گرچه مرغ به آوا قالب خاموش او صدايي گوياست مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار پيکر او

     ليک سايه روشن روياست رسته ز بالا و پست بال و پر او زندگي دور مانده :

     موج سرابي سايه اش افسرده بر درازي ديوار پرده

 

لحظه لحظه گذر عمر مثل اینه که تو میری

دونه دونه خاطراتم تو می خوای ازم بگیری

نگو مثل بار اول دستم رو دوباره خوندی

بین موندن یا نموندن توسر دو راهی موندی

نگو خیسی چشات رو به کسی نشون نمیدی

حیف عمری که هدر شد پای عشقی که ندیدی

توی گوشه ی اتاقم یه سبد گل شکسته

عطر دست های لطیفت یه روزی روشون نشسته

فکر اشک هام و نکن چشم هام عادت می کنه

آسمون به چشم خیسم داره حسادت می کنه

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 18:5 توسط نارسیسا |

۱.این هفته دو تا خبر بد شنیدم یکی این که داداش شهابم

 تصادف کرده که امیدوارم زودترحالش خوب بشه  خیلی نگرانشم...

و دومین خبر هم در مورد داداش پر هامه که چند تا از

 دوست های خوبش رو از دست داده ....

آرزو می کنم حال پر هام جونم مثل سابق خوب بشه تا دوباره بتونه برگرده به جمع دوستاش

2.اما بهار جون که گفته بودی یکم در مورد روابط خودم با خانواده ی امیر بنویسم...

امیر اینا هم مثل ما چهار تا بچه اند دو تا پسر دو تا دختر  ،امیر دومین بچه است

 بعد داداشش و بعد از اون الهام و آخر از همه الهه جونه

من با الهام یه سال فرق داریم یعنی من ازش یه سال کوچیکترم اون اوایل خیلی دلش

می خواست خواهر شوهر بازی در بیاره و با هم کنتاک عجیبی داشتیم  هی ازم ایراد می گرفت جوری که زیاد من و اون

به هم نزدیک نیستیم اما الهه جونم 10 سال ازم کوچیکتر ه اما من و الهه جون از همون اولین برخورد

تا حالا خیلی با هم صمیمی هستیم  مادر امیر هم خیلی ازم خوشش اومده بود تنها پدر امیر اون اول ها

زیاد از این ازدواج راضی نبود ولی الان همه خودشون پیش تمام اقواممون کلی ازم تعریف می کنند و...

راستی من و مادر امیر متولد یه روز از یه ماهیم و الهه جونم فقط 3 روز با ما فرق داره اما اونم با ما

توی ماه مشترکه ...

توی خونه ی ما خیلی قوانین دست و پا گیری بود من اجازه نداشتم اسم خواهرم رو حتی صدا کنم

باید می گفتم آبجی یا خواهرجون از نظر من این پسوند ها جلوی صمیمیت رو می گیره

آدم احساس غریبی می کنه یادمه یه بار خواهر دومم رو خواستم صدا بزنم به جای خواهرجون

گفتم آسانا جون مامانم یه چپ چپ من رو دید که بقیه حرفم توی گلوم خفه شد

اما خونه ی امیر اینا این طور نیست اونا همه با اسم همدیگه رو صدا می کنند حتی پدر و مادرشون رو

امیر تا حالا ندیدم بگه مامان همیشه می گه نسرین جون ...

این بائث شده من با خانواده ی امیر خیلی راحت ترم تا خانواده ی خودم البته فامیل های امیر مخصوصا

خانواده ی مادریش خیلی ازم خوششون نمی اومدو کلی حرف های نیشدار میزدند

منم چون همه چیز رو به خاطر تفاوت اقتصادی دو تا خانواده می دیدم خیلی اعتماد به نفسم پایین

اومده بود تا یه نفر یه چیز می گفت بغض می کردم می اومدم خونه اینقده گریه می کردم...

هر چی امیر می گفت حرف اونا رو ولش کن و... بازم نمی تونستم حرف هاشون رو تحمل کنم

و متا سفانه توی مدتی که امیر زندان بود اونا حتی یه بار در خونمون رو نزدند حالم رو بپرسند

اون موقع خیلی از همه متنفر شده بودم از همه آدما بدم میآمد مامان امیر و پدرش هر روز

می اومدند می گفتند کسی نیومد بهت سر بزنه منم فقط سرمو تکون میدادم نه ...

وقتی هم بعد از چند ماه دل نگرونی امیر اومد خونه  وقتی اولین بار بدن تمام زخمیش رو دیدم

حالم حتی از خودم هم بهم می خورد ....

به محض این که با خبر شدن امیر اومد یواش یواش می اومدند حال امیر رو بپرسند

اما من راهشون ندادم هیچ کدومشون رو نه در رو باز می کردم و نه جواب تلفن هاشون رو میدادم

وقتی یاد حرفاشون می افتادم که به من می گفتند بچه دهاتی ...

دلم نمی خواست حتی ریختشون رو ببینم تا این که یواش یواش حرف هاشون برام بی تفاوت شد

اولین بار که رو در روی زن دایی امیر ایستادم و حرفم رو زدم الهام به من گفت آفرین نارسیسا

اینجوری جوابشون روبده

مامان امیرم گفت خیلی خوشم اومد که جوابشون رو خوب دادی..

اما الان دیگه خیلی اوضاع فرق کرده حالا همه ی اونا کلی دوستم دارند و هی ازم تعریف می کنند

همیشه به امیر می گم کاشکی هیچی نداشتی تا اینا باورشون می شد من تو رو واقعا دوست دارم

نه به خاطر وضعیت مالی و .....

 

3. دیشب جاتون خالی رفتیم سور دانشگاه عسل جون دختر دایی امیر  ترم دو حقوق می خونه

تقریبا یه ساله که میره دانشگاه اما حالا جشنش رو گرفتند....

 پدرام پسر خاله ی امیر هم رشته ی منه سال سومه مهندسی شیمیه ....

من و پدرام هر وقت همدیگه رو می بینیم کلی تبادل اطلاعات می کنیم اشتباه نکنین منظورم

موبایل بود که یهو تلفنش زنگ خورد دیدم پدرام می گه بازم اینه که چند بار قطع کرد

منم فهمیدم دوست دخترشه بهش گفتم میدی حالشو بگیرم اونم از خداش موبایل رو داد

به من ،منم براش مسیج دادم اونم جواب داد فکر کرد پدرامم کلی عشقی حرفیدیم

یه دفعه چی شد رفت تو خط بی عفتی گفتم عجب غلطی کردیما واه بچه های

این دوره زمونه چه چیزا بلدند، دیدم که کار داره به جاهای باریک می کشه خودم رو معرفی کردم

اونم چند تا مسیج فرستاد کل مادر و خواهر و اجداد مادری و پدری رو مورد لطف قرار داد

پدرام دیوونه کلی خنده اش گرفت یواش یواش بقیه بچه ها هم اومدند هی خندیدند تا این که

امیر فهمید کلی عصبانی شد یه چپکی نگام کرد هر وقت امیر منو اینجوری ببینه من به

تمام کار های کرده و نکرده ام اعتراف می کنم

وقتی اومدیم خونه هم بهم گفت پس تو کی می خوای بزرگ بشی نارسیسا

 منم باهاش قهر کردم گفتم تا  قیامت باهات حرف نمیزنم

مگه من چیکار کرده بودم شوخی بودخوب.........

اینم آنتراکت بین دو نیمه واسه باز یابی نفس هاتون برای ادامه ی خوندن آپ می تونین به عکس ماهان نگاه کنین...

 

4. پار سال کلی به مرغ بازی معتاد شده بودم اونقدر که خواب وخوراکم فقط مرغ ها بودند

تا این که وقتی بعد از سختی فراوان اولین بار خورشید رو فتح کردم کلی کلاس اومدم

همه جا این بازی مثل ویروس پخش شده بود خونه ی ما خونه ی امیر اینا حتی کارخونه

یه روزم رفتیم کارخونه پیش امیر ،من و ماهان در حال بازی کردن بودیم همین جوری همدیگه رو فحش میدادیم اونم با صدای بلند

چند بار امیر اومد گفت من دارم یه معامله انجام میدم مهمون دارم آروم تر

اما کی گوش می کرد تا این که سوختیم من و ماهان در حال کل کل بودیم که یهو دیدم امیر

جلوی در اتاق وایستاده داره ما رو با اخم نگاه می کنه از اونورم هی صدای خنده ی مشتری هاش

میآد حالا از اون تاریخ به بعد ما به رفتن پیش امیر تحریم شدیم ...

اینا رو گفتم که بگم که دوباره مرغ بازی رو وصل کردم و بازم بهش معتاد شدم چه درد خانمانسوزیه

این اعتیاد بلا دور ...

 

5. در طی یک اقدام شجا عانه همه ی دوستان رالینک فرمودیم حتی اونایی که

لینکدونیشون تعطیل بیده

حق بدین سخته پیدا کردن اسامی از بین کامنت ها و از همه بد تر با این  سرعت بد اینتر نت

بیشتر وقت ها صفحه ی کامنت ها باز نمی شه ....

6. خواب ديدم خشايارشاه از فرط عصبانيت از فيلم سيصد زنده شده و دارد لشکر جمع مي‌کند تا به هاليوود حمله کند.

 چشمش افتاد به پوستر احمدي نژاد که شالي سياه و سپيد دور گردنش بود. دستش را مشت کرده

دهانش باز و دندانها و زبان کوچکش هويدا بود. عقب عقب رفت با لکنت زبان پرسيد:

آقاي بلوچ اين تصوير از آن کيست؟!

 گفتم اين حاکم امروز ماست. با دو دست چنان بر فرق کوبيد که نقش زمين شد. قبل از رحلت مجدد

 گفت: آبروي گذشته پيشکش، آبروي امروزتان را نجات دهيد

 

زندونی دلش می گیره پشت این در های بسته

همه دیواروجودش دلش از غصه شکسته

پشت میله های زندون همه چی رنگ عذابه

بد جوری تلخ و گرفته است حال زندونی خرابه

تیکه تیکه می سوزه ذره ذره می پوسه

چشم پر از اشکش رو به دیوار ها میدوزه

آجر های دیوار رو می شمره دونه دونه

میله های زندون درد اون رو میدونه

خسته از روزای رفته با چشای خیس و گریون

از خدا می خواد که نمونه تا ابد گو شه ی زندون

حسرت یه حرف ساده حسرت یه ذره خورشید

حسرت روزی که جز مهر جز خوشی هیچی نمی دید

نمیدونه توی دنیا چند روز دیگه مهمونه

میله های زندون درد اون رو نمیدونه

 

راستی شاد باشین

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:3 توسط نارسیسا |

نارسیس بابایی من گفتم که نمی توانم خوب بنویسم

خوش حالم وبت طرفدار پیدا کرده و دوستان خوبی داری

عزیزم ترجیح مید هم بیشتر خواننده ی مطالبت باشم 

حالا اجازه مرخصی می فرماین خانومم                ـامیرـ

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:3 توسط نارسیسا |

این آپ یه خطی مخصوص این نه اونه:

من ترس اتاق خواهرام اسپری سوسک عموم خواب تب قالب تنهایی...

 

پ.ن.1. دیدین آقای این نه اون آپ یه خطی هم بلدم حالا شما اگه می تونی نخونده از

روی مطلبم با توجه به همین یه خط بگو چی می خوام بگم.....

عمرا اگه بتونی حدس بزنی

..........................................................................................................

آقا ی حمید رضا ما رو به بازی دعوت کردند اونم اینه که باید سه تا از تر س های

دوران بچگیمون رو بگیم :

1.بچه که بودم از تنها یی می ترسیدم ...

گفتم مامانم پرستار بود و یک شب در میون هم کشیک می داد و من از این که

باید تنهایی تو ی اتاقم بخوابم می ترسیدم

 البته حق هم داشتم این خواهر هام نا مردی می کردند

هی داستان از جن و پری می گفتند  منم باور می کردم ...

نصفه ها ی شب  از ترس بلند می شدم می رفتم کنار بابام می خوابیدم البته بعد از این که

بابام رو مجبور می کردم برام کلی داستان بگه...

یجورایی حق داشتم از اتاقم بترسم خونه ی ما چهار تا اتاق خواب داشت

که دو تا سمت شمالی دو تا هم جنوبی خواهرام جنوبی هاش رو ورداشتند

مامان و بابام هم یکی مونده به آخری  مونده بود اتاق آخری که سمت تراس بود

با یه در شیشه ای بزرگ به نظرم نصف اتاق همون دره بود

یه پرده ی مخمل زرشکی هم بهش آویزون بود

من وقتی شب ها می خواستم بخوابم یه دفعه احساس می کردم یکی از همون جن ها یا پری ها

داره از پشت شیشه منو می پاد می رفتم کنار در یه نگاه به حیات مینداختم

اما باز آروم نمی شدم ...

از همه بد تر با یه پیچ گوشتی راحت از بیرون باز می شد می گم قدیما چه بد ساختمون

می ساختند

حالا بزرگ که شدم هنوز ترس از تنهایی تو من وجود داره اما به شکل دیگه

الان دیگه از تنها موندن نمی ترسم حتی اگه وسط یه باغ توی یه شب تاریک باشم

اما از درون احساس یه تنهایی می کنم انگار یه نیمه از وجودم همیشه خالیه که

با هیچی پر نمی شه ....

بعد دانشگاهم امیر اصلا موافق با آوردن بچه نبود می گفت زوده اما اونقده اصرار کردم

فکر می کردم شاید با اومدن یه بچه این حس از دلم بیرون بره

هر چی امیر گفت داشتن بچه سخته نمی تونی از پسش بر بیای زیره بار نرفتم

تا این که امیر هم راضی شد ...

نگین چرا دوتا آوردی واسه این که ماهان از دستمون در رفت من کاره ای نبودم...

2.دومین ترسم از سوسکه من به طرز وحشتناکی ازش می ترسم

وقتی کوچیک بودم خواهرام تا یه سوسک می دیدند اونا البته از من بیشتر می ترسیدند

اما من بچه که بودم بهشون الکی می گفتم نمی ترسم اونا هم منو مجبور می کردند

سوسکه رو بکشم منم برای این که ثابت کنم نمی ترسم کلی از خودم کلاس در می کردم

شاید به همون دلیله که سوسک بزرگ ترین دشمن من تا به این روز بوده

یادمه یه بار توی کشوی خونه یه سوسک پیدا کردم از بخت بدم اسپری مون هم تموم شده بود

رفتم یه لیوان وایتکس (آب ژاول) ریختم کشو رو باز کردم تا سوسکه رو دیدم لیوان رو

به سمتش خالی کردم سوسک بینوا هی دور خودش چرخ میزد اما نامرد زنده موند

شب که امیر اومد کشو رو کاملا در آورد تا این که سوسکه روپیدا کرد و به درک واصلش کرد

جالبه اون قسمت از بدنش که وایتکس خورده  سفید شده بود و به همین دلیل  هم

کلی از لباس هام رنگشون پرید.....

یه بارم اولین عیدی بود   که با امیر بودم داشتیم مهمونی می رفتیم که نمیدونم خونه ی کی

یه سوسک خیلی بزرگ رفت داخل کفشم منم بی خبرکفشم رو پوشیدم دیدم کفشم پام نمیره

یه فشار آوردم بالاخره پوشیدم اومدم تو ماشین به امیر گفتم نمیدونم این کفشه چرا این همه

 امروز سیخ میزنه وقتی محل بعدی پیاده شدیم برای دید و بازدید....

همین که کفشم رو در آوردم دیدم یه پای کرکی سوسک به جورابم چسبیده همین که

کفشم رو تکون دادم سوسک له شده اومد بیرون  همون لحظه

تو بغل امیر غشیدم  هنوزم وقتی یادم میآد تمام تنم مور مور می شه .....

3.از عموم می ترسیدم آره از عموم

یه شب عموم اومد خونه ی ما گفتم پدرم شمالی نیست ...

عموم خیلی با پدرم تفاوت سنی داره از آبجی بزرگه ی ما فقط چهار سال بزرگ تره ...

راستی بذار اینم بگم :

آبجی بزرگه  از من 7 سال بزرگ تره آبجی دومم 5 سال از من بزرگ تره و داداش جونم هم

9 سال از من کوچیک تره ...

داشتم می گفتم عموم شب خونه ی ما موند منم لج کردم شب رفتم کنار عموم توی سالن خوابیدم

نصفه های شب یهو دیدم چند تا جن و غول و .. .  دارند بزور من رو می برند

تا چشم هام رو باز کردم تمام خونه رو به شکل حیون های مختلف میدیدم

اونقده ترسیدم تندی عروسکم رو ورداشتم جلّی رفتم توی اتاقم خوابیدم البته توی اتاقم هم

خوابم نبرد تا یکی دو روز بعد از اون شب تب کردم و هذیون می گفتم

تا این که آروم آروم خوب شدم حالا هم هر وقت میریم تهران خونه ی عموم از ترس

کپ می کنم چون یاد همون کابوس های اون شبم  می افتم ....

 

حالا من باید از 3 تا 13 نفر رو به بازی دعوت کنم هر کسی که دوست داشت

 توی بازی شرکت کنه حتما به من بگه ...

1.     شهاب 2. جهنمی ها 3. روزبهان 4. پسر آریایی 5. پدرام 6. ایمان 7. نرگس

8 . امیر 9. مریم 10 . مهران 11. آیدا 12. رضوانه 13. بهار 14. ققنوس 15. عرشیا

و آقای این نه اون عجیب و نارسیس و علی آقا و خیلی های دیگه ....

یکی یکی داره یادم میاد اگه اسم کسی  یادم رفته من رو ببخشه اگه دوست داره توی این

بازی شرکت کنه خودش بگه ....

این لینک جایی که تمام کسانی که توی این بازی شرکت کردند در مورد ترس هاشون گفتند :

 http://14-1-86.persianblog.com/

بهار جون در مورد آپ درخواستیت حتما این بار  که آپ کنم در همین مورد خواهد بود

راستی مرسی بابت قالب از همه ی اونایی که بابت قالب جدیدم تبریک گفتند

ممنونم از اونایی که می خوان تبریک بگن از اونایی که نمی خوان  تبریک بگن

 هم ممنونم

 از خودم هم بابت انتخاب این قالب ممنونم....

راستی اونایی که گفتین این عکس بک گراند قالبم جالبه همه ی شما رو جای

اون خانومه تصور کردم  کلی خندیدم چقدر بچه بهتون میاد

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:2 توسط نارسیسا |

آپ این بارم به درخواست بهار جونه.....

آپ های درخواستی شما رو میپذیریم و به در خواست شما می نویسیم...

1.خوب قبلا گفته بودم که من و امیر او لین بار سر جلسه ی امتحان همدیگر رو دیدیم

اونروز مراقب جلسه بود و...

آقا پدرام که گیر داده بودین سر این کلمه ی برخورد اینم برخورد بعدی ما...

ترم بعد که من فیزیک 2 داشتیم امیر درس حل تمرینش رو ورداشت آی خدا از دست این امیر

محال بود هر جلسه منو جلو نبره منم مجبور بودم هی تند تند درس بخونم تا پیشش کنف نشم

این هالیدی رو مثل کف دستم بلد بودم امابه هر حال یه سوال پیدا می شد که اسم منو صدا بزنه

منم تو دلم کلی فحشش می دادم اما با لبخن می رفتم جلو جوابو می نوشتم واقعا که ...

و متاسفانه همیشه سوال هایی می پرسید که من بلد نباشم اونم از فرصت استفاده می کرد و بهم تیکه

 مینداخت باز که نخوندی خدایی سخت هاش رو واسه ی من میذاشت ...

اولین بارم که من و امیر تو مراسم خواستگاریمون خواستیم حرف بزنیم فقط به من گفت

نارسیسا من هیچی ازت نمی خوام فقط همین جوری بمون عوض نشو یعنی اگه بیست سال دیگه

بازم بهت نگاه می کنم رفتارت همین باشه که الان هستی ....

حرف زیادی نداشتیم بزنیم به خاطر همین امیر هی جوک می گفت منم می خندیدم

قبلا گفتم از یه خونواده ی متوسطی هستم البته کمبودی نداشتیم اما همه چیز رو هم

نمی تونستیم داشته باشیم بابام بیشتر وقتش رو روی تحصیل ما چهار تا گذاشت

دوست داشت همه مون پزشکی بریم  خواهرام و داداشم همون شدند که بابام میخواست اما من

شیمی رو دوست داشتم ...

امیر اینا وضعیت مالیشون خیلی از ما بهتره  خیلی ، نداشته های ما رو حتی تو زندگیشون حس نکردند

تقریبا همه چیز داشتند بی کم و کاست...