|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |

سال نوی خوبی رو شروع کنین
تولد داداش شهاب و آقا ایمان هم مبارک
و دومین سالگرد وبلاگ آقای حمید رضا هم مبارک
داداش شهاب من متو لد.........
بعدا می گم
اگه اسم همه رو نیاوردم به دلیل بی ادبی یا بی احترامی نیست چون ممکنه بعضی اسم ها یادم بره
اون وقت شرمنده می شم
مرسی از همه ی دوست های گلم که میان نظر مید ند و منو سرفراز می کنند
همه ی شما رو دوست دارم و سال پر از موفقیت و شادی رو براتون آرزو دارم
الانم داریم تدارکات فردا رو می بینم چون قراره بعد الظهر دو شنبه بریم تهران و
صبح سه شنبه بابای ما رفتیم....
حالا اگه خوبی و بدی دیدین حلال کنین
مهر تون پایدار و شادی هاتون موندگار باشه
موقع دعای سال تحویل منو فراموش نکنین
عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبار آلود
نگهم پیشتر ز من می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود
شهر جوشان درون کوره ظهر
کوچه می سوخت در تب خورشید
پای من روی سنگفرش خموش
پیش میرفت و سخت می لرزید
خانه ها رنگ دیگری بودند
گرد آلوده تیره و دلگیر
چهره ها در میان چادرها
همچو ارواح پای در زنجیر
جوی خشکیده همچو چشمی کور
خالی از آب و از نشانه او
مردی آوازه خواان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه او
گنبدی آشنای مسجد پیر
کاسه های شکسته را می ماند
مومنی بر فراز گلدسته
با نوایی حزین اذان می خواند
می دویدند از پی سگها
کودکان پا برهنه سنگ به دست
زنی از پشت معجری خندید
باد نا گه دریچه ای را بست
از دهان سیاه هشتی ها
بوی نمنک گور می آمد
مرد کوری عصا زنان می رفت
آشنایی ز دور می آمد
دری آنجا گشوده گشت خموش
دستهایی مرا بخود خواندند
اشکی از ابر چشمها بارید
دستهایی مرا زخود راندند
روی دیوار باز پیچک پیر
موج می زد چو چشمه ای لرزان
بر تن برگهای انبوهش
سبزی پیری و غبار زمان
نگهم جستجو کنان پرسید
در کدامین مکان نشانه اوست ؟
لیک دیدم اتاق کوچک من
خالی از بانگ کودکانه اوست
از دل خک سرد اینه
ناگهان پیکرش چو گل رویید
موج زد دیدگان مخملیش
آه در وهم هم مرا میدید
تکیه دادم به سینه دیوار
گفتم آهسته : این تویی کامی ؟
لیک دیدم کز آن گذشته تلخ
هیچ باقی نمانده جز نامی
عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود (فروغ)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 17:53 توسط نارسیسا
|

___ ♥♥♥_____♥♥♥_____ __♥_____♥_♥_____♥___ __♥______♥______♥___ ___♥___Happy___♥____ _________♥__________ _______♥___♥________ _____♥new♥___ ___♥____yaer____♥__♥______♥______♥___ __♥_____♥_♥_____♥___ ____♥♥♥_____♥♥♥ ____♥♥♥_____♥♥♥_____ __♥_____♥_♥_____♥___ ♥_______♥______ _______♥___♥________ NARCISA♥__________ _______♥___♥________ ۱.قرار نبود ما خونه تکونی کنیم اما دیدیم اینطور هم نمی شود پس با سختی فراوان این کار روانجام دادیم روز یک شنبه آذر خانم آمد برای این که خونه رو تمییز کنه اما بعد از این که چند بار ماهان با توپ محکم زد تو صورتش آذر خانم فهمید که با ماهان نمی شود کاری انجام داد و بعد از این که ماهان به سمت آشپز خونه شوت کرد و سه تا از فنجون ها مو شکست منم به این نتیجه رسیدم که با وجود ماهان کارمون تموم نمی شه زنگ زدم برای امیر گفتم بیا و ماهان رو همراه خودت ببر اما امیر گفت: نارسیسا من یه طناب آماده کردم هر وقت تو از من اینو بخوای همین وسط خودمودار بزنم...... من گفتم :پس چیکار کنم نمیذاره آذر خانم کارشو انجام بده به پیشنهاد امیر ماهان رو سر الهه جون خراب کردم.... از این خونه تکونی کلی اشیإ گم شده کشف شد 6 عدد ناخن گیر ، چند تا آدامس نیم جوییده ،آچار کوچیک ،پیچ گوشتی در سایز مختلف ،نخ سوزن ،چند تا شکلات ،کبریت فندک چند عدد چاقوی ریز و درشت و از همه مهم تر دستنبند و یک جفت گوشواره.... که همه زیر سر این ماهانه مثل این کلاغ زاغی ها از هر چیزی که خوشش بیاد می دزده و قایمشون می کنه...... 2. قراره ما روز 29 اسفند جیم بشیم هنوز به خانواده هامون نگفتیم می خوایم بریم مسافرت از خیلی وقت پیش تدارکاتش رو دیدیم فکر شو کن مامانم یا مامان امیر چه حالی پیدا می کنند وقتی روز اول عید هر چی زنگ بزنند اینو می شنوند مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد آی خداااااااااااااا جه کیفی میده هی! فکرای نا جور نکنین من بی تقصیرم خداییش این نقشه امیره منم چون دوستش دارم جیکم در نیومد همیشه آرزوی رفتن به اینجا رو داشتم الانم از خوش حالی دارم گیج می زنم.... 3.یه خبر بدم تو ی این مدت شنیدم اونم این بود که: ما یه مریم خانومی داریم که فقط بیست سالشه از دو سال پیش که رفت دانشگاه عاشق همکلاسیش شد بعد از دو سال ،دو بار جفت شون خود کشی کردند و یک بار با هم فرار کردند تا این که خانواده دو طرف راضی به این ازدواج شدند اما بعد از سه ماه فقط سه ماه یه شب با هم دعوا افتادند تمام عکس های همدیگه رو پا ره کردند فیلم ها رو شکستند هر چی شکستنی که دم دستشون بود، زدند خورد کردند بعدم شو هر بی معرفتش با کمر بند تا دلش خواسته این مریم خانوم ما رو زده و طی دو روز توافقی طلاق گرفتند به همین آسونی اون همه عشق توی یه شب تموم شد....... متاسفانه دخترا وپسرا قبل از ازدواج فقط به رسیدن فکر می کنند و اصلا رفتار همدیگه رو در نظر نمی گیرندو فکر می کنند بعد از ازدواج همه چیز درست می شه اما وقتی که به هم می رسند چون خیالشون از این بابت جمع می شه دیگه می شند همون که بودند و نقاب ها شون رو ور میدارند .... و از همه بد تر یجور حس مالکیت نسبت به هم دارند از نوع برده داری و اسمشو میذارند دوست داشتن که خطرش از هر چیز دیگه بد تره من و امیر هم دعوا می افتیم مگه می شه دو نفر که کنار هم زند گی می کنند توی همه چیزا با هم یجور فکر کنند اختلاف سلیقه همیشه وجود داشته و خواهد داشت اما مهم اینه که چطور با این تفاوت ها کنار بیایم خوش بختانه نه من خواستم امیر رو تغییر بدم و نه اون خواسته این کار رو انجام بده بیشتر سعی کردیم با هم دوست باشیم تا رقیب و خیلی راحت در مورد هر چیزی که بخواییم صحبت می کنیم اشتباهات همدیگه رو هم به راحتی می بخشیم .... نکته جالب توجه در این ازدواج این بود که اونا سه ماهه ازدواج کردند ولی مریم خانوم ما 5 ماه حامله بوده؟!!!!!!!! ومتاسفانه بچه شون هم توی این اتفاق از دست رفت.......... خوب خانوم ها ی عزیز بقیه سبزی هاتون رو ببرین خونه هاتون پاک کنین آقایون محترم که به هیچ عنوان به این حرف ها علاقه ندارند اصلا وابدا... آمار همه تون رو دارم خیلی ها از بقیه ماجرای پست قبلی پرسیدند که 100% از آقا پسرا بودند باید بهشون بگیم که قراره یه سریال هفتصد قسمتی ازش بسازند تا این کو چو لو ها هم یجورایی سرگرم بشند بنده های خدا نه این که همه ی سایت ها فیلترینگ شده به نو شته های خاله زنکی ما دلخوش کرد ند پس فیلتر شکن به چه درد می خوره ها ....... پس این همه شبکه ها ی ما هپاره ای چی؟ نگین که همه تون بچه مثبتین عمرا اگه باورم بشه..... بعضی ها هم به ماهان ابراز علاقه فرمودند که براشون واژه نامه ی ماهان رو در انتهای پستم میذارم تا بهتر با این مار مولک آ شنا بشند... بعضی ها هم دلشون کیک خواسته چون فامیل های ندید بدید ما همه ی کیک رو تا تهش خوردند پس باید صبر کنین تا تو لد من اگه گفتین چه ماهیه ؟ کسی که حدس بزنه تو لدم چه ماهیه یه جایزه ی اساسی داره ها ........ 4.چه چهار شنبه سوری بی حالی بود خداییش پار سال بهتر بود فقط چند تا جوجه ترقه ترکونده شد همین ،آی خدا سال تا سال دریغ از پار سال ... 5.پیشاپیش حلول ماه مبارک بهار بر فجر آفرینان و روزه داران گرامی صلوات!!!!!!!!! به دور از شو خی نوروز را به همه ی شما نازنین ها تبریک می گم و آرزو می کنم سال خوبی را در کنار خانواده های محترمتون شروع کنین دلم برای همه تون تنگ می شه سعی می کنم توی مسافرت جای همه ی شما خوش بگذرونم البته اگه این دو تا ورووجک بذارند....... 6.امروز سالگرد مامان بزرگمه .... 10 سال گذشته هنوز جای دست های مهربونت رو ی شونه هام حس می کنم هنوز صورتم گرمی نوازش های تو رو می خواد هنوز لبخند های نازت از یادم نرفته هنوز تمام گوشه گوشه های همون خونه ی قدیمی بوی عطر تو رو میده یادت گرامی .... 7. 29اسفند روز تولد داداش شهاب از همین جا بهش تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی رو شروع کنه به امید خدا می بوسمتون بابای تا بعد از نوروز وای خاک عالم نتیجه اخلاقی چی بود؟ آهان یادم آمد هیچ وقت یواشکی جیم نشین برین مسافرت ،دوست همسرتون باشین و به شنیدن بقیه ی ماجرا دلتون رو خوش نکنین ای شیطونا و زمان بار داریتون رو با ازدواجتون هماهنگ کنین ....... حالا بابای ....... چشم من بيا منو ياري بکن گونه هام خشکيده شد کاري بکن غيره گريه مگه کاري ميشه کرد کاري از ما نمياد زاري بکن اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد واژه نامه ی ماهانیسم!!!!! مغار= مهیار ماخان = ماهان خفا"= لطفا" خر چال= یخچال موس دادن = بوس دادن می افه = می افته چاچو = چاقو قف= ظرف زم زدن = هم زدن آب قنگ = آب رنگ برای این پست دیگه بسته چون آپم زیادی طولانی شده....... توی لینک هام یکی هست بنام گربه ی ملوس از دو ستانم تقا ضا دارم اگه دوست دارند تبادل لینک انجام بد هند به این لینک مراجعه کنند و این دوستم رو تنها نذارند ... دیگه چرا میزنین ___ ♥♥♥_____♥♥♥_____ __♥_____♥_♥_____♥___ __♥______♥______♥___ ___♥___Happy___♥____ ♥_______♥______ _______♥___♥NARCISA ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دارم میرم به خدا اما دلتون برام تنگ می شه ها!!!!!!!![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:50 توسط نارسیسا
|

روز 15 اسفند تو لد امیر بود امیر 35 ساله شد ! به همین زودی یه سال دیگه هم رسید ... صبح قرار شد من و الهه جون بریم برای ا میر کادوی تولد بخریم ماهان رو آماده کردم به هر زوری اونم کلی واسه خودش تدارک دید از شکلات و کره و عسل تا نون پنیر جالبه یکی برای خودش یکی هم برای الهه ، سوار ماشینش کردم تا آمدیم بیرون چشمش به سو پر کنار خونه مون افتاد لج کرد که من آدامس و.... می خوام کلی ما رو بابت این آت آشغالو چزوند که چشمش به شیشه پاک کن افتاد از اونجایی که رنگش آبی بود لج کرد که بخریمش هر چی گفتم به درد نمی خوره زیره بار نرفت تا این که بهش وعده تفنگ دادم راضی شد زیر تریلی بری با این بچه داریت نارسیسا! اول رفتم براش تفنگ خریدم از اینا که فشنگ های مشقی داره و شلیک می کنه با کلی فشنگ قلابی رفتم دنبال الهه و با هم رفتیم بازار که یه دفعه ماشین جلویی استپ زد از اونجایی که ما فاصله بین دو ماشین رو کاملا رعایت می کردیم محکم خوردیم به سپر عقبش یه دفعه سپرش هیجوری افتاد من و الهه همدیگه رو با تعجب نگریستیم آخه اینم سپره که با یه ضر به کو چو لو بیو فته!!!!!!!!!!! آقای راننده ی محترم یه جوون بیست و چند ساله تشریف داشتند که با دوستان گرامی در حال مخ زدن دختران عزیز بودند آمد یه ضربه زد به شیشه، من تا شیشه رو پایین آوردم ما هان از فرصت استفاده کرد یه تیر خلاص زد به صورت مبارکشون اونم که حسابی دردش گرفته بود جوش آورد که این چه وضعیه ،به جای رسیدن به دک و پوز تون به بچه تون ادب یاد بدین یا برین دو باره امتحان گوا هی نامه بدین....... و گفت یا خسارت کامل یه سپر رو بدین یا صبر کنین تا افسر بیاد الهه هم عصبانی شد هر چی تو دهنش بود بهش گفت خلا صه دیدم دعوا داره بالا می کشه الانه که خونریزی بشه زنگ زدم برای امیر اونم بعد از چند دقیقه آمد اول به الهه گفت: الهه جان برو تو ماشین بعد هم رفت کلی با پسره حرف زد یه پولی هم بهش داد و آخر دیدیم دارند دو تایی می خند ند گفتم : الهه میدونی اونا دارن چی میگن ،دارن پشت دخترا صفحه می چینن که رانندگی خانم ها همینه دیگه صد البت هم داشتند همین رو می گفتند چون بعدا" امیر به این کارکاملا اعتراف کرد و گوش مالی حسابی هم شد هه هه هه چه معنی داره وقتی همه چیز رو براه شد امیر گفت : ما شین که چیزی نشد من گفتم نه اونم گفت : محاله دیگه چیزیش بشه چون از بس به در و دیوار کوبوندی آب دیده شده دیگه خسارت می زنه خسارت نمی بینه....... از امیر خدا حافظی کردیم رفتیم برای امیر یه شلوار جین بخریم کلی گشتیم تا یکی که رنگش و اندازه اش به امیر بخوره پیدا کردیم بعد الظهر هم ما مان امیر آمد و گفتم آشپزی امشب به عهده ی خودتون چون شب تمام خانواده ی این طرفی با اون طرفی رو دعوت کرده بودم من رفتم کیک و شیرینی رو بیارم و ما هان و مهیار رو خونه گذاشتم اونام از فرصت استفاده کردند کلی این مادر نازنین امیر خان رو بستند به گلو له آخرم مادر امیر گفت : برن تو اتاق نقاشی بکشند واسه امیر اونا رفتند توی اتاق علاوه بر نقاشی روی کاغد تمام در و دیوار رو رنگ کردند این مو ژیک فوتی رو بر داشتنداز تخت و دیوار و فرش و پرده رو رنگ زدند.... شب وقتی مهمونامون آمد ند تازه فهمیدیم که یکی هست از ما هان ما تخس تره اونم خواهر زاده ی خودمه اسمش درسا ست البته من چند عدد خواهر زاده دارم اما این یکی تخم جنه من و امیر شب کلی خدا وند رو شا کر شدیم چون ما هان در برابر اون یه جو جه است بعد از مدت ها خواهر هامو دیدم کلی حرف واسه گفتن داشتیم امیرم واسه این که روی داماد های گرامی بنده رو کم کنند هر چند لحظه ابراز عشق می نمو دند و کلی جملات عشقولانه و ماچ اونا هم به امیر چپ چپ نگاه می کردند خداییش امیر از این نظر خیلی با حاله رو دروایسی از کسی نداره اما من همیشه از این بابت خجالتیم اونم می گه حقشونه چون با اون همه کلاسشون جرات این کارا رو پیش بابات ندارند کلا خونواده امیر خیلی راحت بر خورد می کنند اما تو خونواده ی ما یخورده اینا جا نیوفتاده خواهران محترم بنده هم مات حرکات امیر می شوند البته بعضی وقت ها این کارای امیر رو به حساب نا پختگیش میذارند اما امیر می گه فقط از رو لجشون این حر فا رو می زنند... موقع شمع فوت کردن ماهان لج کرد من این کار رو بکنم و گذاشتیم اون این کار رو انجام بده...اینم کیکش وبعد از اون کادو ها هم باز شد مهمونا هم رفتند... . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ای شیطون منتظر بقیه اش موندی به دلیل رعایت موازین اخلاقی و شؤنات اسلامی سانسور شده.... پ.ن.1. اصول رانندگی رو خوب یاد بگیریم پ.ن.2.کاملا بی ربط خانه ی ما به خونه تکونی قبل از عید نیازی نداره چون مهیار و ماهان هر روز اونو می تکونند و نتیجه اخلاقی این دفعه اینه که از کسایی که دوستشون داریم توی فرصت های مناسب قدردانی کنیم تو بودی که همیشه بهم می گفتی دوست دارم اما چه حرف مفتی نمیدونستم یه روز از پیشم میری حالا اومدی دست هامو می گیری گفتی به من هر جا برم پا میذاری به فکرم باش توی خواب وبیداری چی شد دستتو از دستم ورداشتی نمیدونستم که دوستم نداشتی گفتم تنها می شم دست های منو بگیر گفتی تنها شو توی تنهاییت بمیر یه خواهش یه سری به این وبلاگ هم بزنین ونظرات خوبتون رو یادگاری بذارین برای این دوست خوبم اگه برین خیر دنیا و آخرتتون تثبیت می شه 
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 17:49 توسط نارسیسا
|

همه تون رودوست دارم هوار تا مرسی مرسی مرسی به خصوص
داداش کو چو لوم رو
خوبی هاتون منو فقط شرمنده می کنه من لیا قت این همه
مهربونی هاتون رو ندارم
اگه نمی تونم به نحو احسن ازتون تشکر کنم منو ببخشین
داداش شهاب ، نگین،پسر آریایی ،سجاد،آیدا،شقایق و رها، عرشیا ، احسان،ققنوس، ندا،ایمان،پدرام، امیر، گرافیک شغال ، آتشیا، نازنینی از شمال مهران،بهمن خانم گل....
مرسی از لطف همه گیتون مهرتون پایدار و حضورتون همیشه سبز
اگه اسم کسی جا موند منو ببخشه حتما بهم یاد آوری کنه
پنج شنبه ی عشقو لا نه ی من و امیر
شب پنج شنبه ما یه مهونی بله برون دعوت بودیم
اما امیر که اصلا حوصله ی این مهمونی های الکی رو نداره گفت نمیاد
به منم گفت :نرو حوصله داریا اما من که از قبل با ماما نی مهسا م
برنامه چیدیم کلی قرار مدار گذاشتیم به امیر گفتم من قول دادم باید برم
اونم گفت شب من بیام دنبالت منم گفتم مامانی گفته بریم خونه شون
دیر وقت می شه با با می آد دنبالمون میریم خونه ی ما مانم اینا
امیر گفت :چی !من تنها بمونم ! گفتم یه شب که اشکال نداره
شبم رفتم مهمونی مهیار و ماهان با کاراشون همه رو می خندوندند جز
صاحب خونه رو که داشت از دست این دو تا دق مرگ می شد
منم هر چند وقت گوشیمو چک می کردم تا مبادا کسی مسیج بده ومن
جواب نداده باشم ...
دیدم امیر یه مسیج داده بیام دنبالتون، من براش نوشتم بابا میاد
دوباره برام فرستاد می خوای منو تنها بذاری بی معرفت
داشتم جوابشو میدادم مامانم گفت: کیه گفتم :امیره ما مانم پرسید چی نوشت
گفتم: نوشت دوست دارم مامانم لبخن زد و گفت : تو چی نوشتی من گفتم
نوشتم منم دوست دارم دو باره لبخن زد ( اما من اینو ننوشتم داشتم می نوشتم
امیر لوس نشو من بعد از این همه سال یه شب می خوام برم خونه مون)
دوباره امیر گفت: شما همه با همین من تنهایی چیکار کنم ؟
من براش نوشتم که تو هم بیا که باز مامانی آمد وسط گفت : باز چی می گه
گفتم یه ماچ فرستاد مامانم بازم یه لبخند رضایت آمییز زد و گفت تو چی فرستادی
دیگه لجم گرفت گفتم :مامانی تا حالا چیزی در مورد روابط خصو صی زن و مرد شنیدی؟
مامانم اخمی کرد و زیر لب گفت:چه دوره زمونه ای شده یه سوال کو چو لو
هم دیگه نمی شه آدم از دخترش بپرسه و همین جوری برای خودش
زیر لب یه چیزایی می گفت...
مهمونی حوالی ساعت 1 تموم شد و بابام آمد دنبالمون و من رفتم خونه ی
خودمون توی همون اتاقی که تقریبا 20 سال از عمرمو توش گذروندم
مهیار و ماهان اونقدر خسته بودند که توی ماشین خوابیدند
منم رفتم که بخوابم دیدم که هر کاری می کنم خوابم نمی گیره
هی این طرف هی اون طرف ،چه روز گاریه آدم تو خونه ای که بزرگ شده
احساس غریبی می کنه دیدم یواش یواش دلم داره واسه امیر تنگ می شه
ساعت و نگاه کردم دیدم نزدیکیای 2 گفتم یه مسیج میدم برای امیر
یه اس ام اس دادم اماجواب نداد تو دلم گفتم می کشمت امیر خوابیدی
بهترین راه گفتم براش زنگ میزنم تماس گرفتم یه بار نگرفت بار دوم تا گرفت
قطع کردم در جا برام مسیج زد مزاحم منم بهش گفتم نامرد بدون من خوابت گرفت
اونم گفت خودت نیو مدی بعد چند تا جمله ی عشقو لانه بعد چند تا ماچ
دوباره یه مسیج عشقی دیگه ای بابا امیر بازم جواب نداد گفتم زنگ میزنم ببینم چرا
جواب نداده که بازم نگرفت توی دلم گفتم بی خیال حتما خوابیده
منم با خیال راحت گوشی رو گذاشتم کنار وتا چشمامو بستم خوابیدم
فردا صبح بیدار شدم دیدم امیر کلی مسیج و زنگ زده اما از اونجایی که
من شب همه ی زنگ ها رو خاموش کرده بودم چیزی نشنیدم و
آخرین تماسشم ساعت 6:54 دقیقه ی صبح توی دلم گفتم
تف تو هیکلت نارسیسایعنی تا صبح بیدار مونده............
مامانم صبح رفت برای امیر زنگ زد گفت :امیر جان صبحانه بیا پیش ما
بعد از چند لحظه که امیر آمد تا چشمم به چشم های پف کرده اش افتاد
شروع کردم به ریز ریز خندیدن بهش گفتم دیشب نخوابیدی؟
اونم هی چپ چپ نگام کرد تا این که مامانم رفت
بهش گفتم چرا جواب زنگمو ندادی اونم گفت من رفته بودم دستشویی
تا برگشتم جوابتو دادم منم گفتم زنگ گوشی خاموش بود
من صدای زنگو نشنیدم و خوابیدم الهی برات بمیرم که نخوابیدی....
امیر گفت :شاید من سکته زده بودم، نکردی یه ده دقیقه منتظر بمونی؟!!!!
من هر وقت که کار اشتباهی می کنم قیافه ام می شه شکل یه
گنجشک معصوم امیر همیشه به من میگه قیا فه ات اونقدر معصو مه
که آدم دلش نمیاد بهت چیزی بگه...
رفتم کنار امیر وگفتم امیر من امشب فهمیدم که چکار اشتباهی کردم
بدون تو اینجا موندم
اونم گفت:میدونی من چی فهمیدم گفتم نه گفت:این که دیگه با طناب تو
توی چاه نرم...
پ.ن.1. هیچ وقت نصفه شب مسیج ندین
پ.ن.2. اگه جواب مسیج تون دیر شد پیش خودتون بگین شاید طرف
رفته دستشویی پس منتظر پاسخ بمونین
نتیجه ی اخلا قی این دفعه اینه که اگه ازدواج کردین هیچ وقت بدون
همسرتون جایی نمونین چون طاقت نمیارین
آخه تو عزیز قصه هامی
آخه تو شعر روی لب هامی
آخه جون تو بسته به جونم
اگه بری دیگه نمی تونم
آخه اسم تو رو که میارم
می شی همه ی دار و ندارم
از چه می ترسی تو مهربونم
من که رو عشق تو موندگارم
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 17:52 توسط نارسیسا
|

مرسی از داداش شهاب که هر روز برام گل می فرستی تا حالا در مورد آشنایی خودمو امیر نگفتم امروز می خوام در این مورد بنویسم اولین برخورد من و امیر سر جلسه ی امتحان بود من رشته ام شیمیه اونروز امتحان فیزیک 1 داشتیم آزاده تنها دوست من در دانشگاه بود من و آزاده کنار هم نشستیم و به طرز کا ملا آشکار تبادل اطلا عات اطلا عات می کردیم یا به عبارتی تقلب... امیرم مراقب جلسه بود هی بهمون اخم می کرد ما محلش نمیذاشتیم تا این که آمد پیش ما دو تا گفت اگه یه بار دیگه تقلب کنین بر گه رو ازتون می گیرم همین که بر گشت که بره من یه شکلک در آوردم نمیدونم اون از کجا منو دید گفت اگه به موقع درستوخونده بودی الان تقلب نمی کردی در ضمن قیا فه ات وقتی شکلک در میاری طبیعی تر می شه............. موقع گرفتن برگه هم یه نگاه معنی دار کرد که منو آزاده چهار ستون بدنمون لرزید اما از اونروز به بعد امیر شد زبل خان همه جا بود امیر این جا امیر اون امیر همه جا ،با همه ی پسرای ورودی ما دوست شده بود خدا نمی کرد ما از کسی جزوه می گرفتیم روز بعد اون رو مشغول صحبت کردن با امیر می دیدیم همیشه تو ساختمون شیمی ول می گشت انگار نه انگار که سا ختمون اون ها از ما جدا ست تا این که یه روز تو کا فی شا پ منو آزاده در حال خندیدن و غیبت پشت بعضی ها بودیم که یهو امیر پیداش شد آمد کنار ما نشست بعد از کلی حاشیه رفتن و گفت نارسیسا دوست دارم بیشتر با هات آشنا بشم من که کلی تو دلم می ذوقیدم اما خواستم خودمو جوری نشون بدم که برام اهمیتی نداره وقتی هم که حرف می زد من اصلا به حر فاش گوش نمی دادم فقط داشتم قیا فه شو می دیدم بعدم که رفت آزاده یه کشیده محکم زد تو صورتم گفت بد بخت از قیا فه ات کاملا معلو مه داری از خوش حالی بال بال می زنی نمی تونی یکم طبیعی تر رفتار کنی ...... یه روزم من و آزاده تصمیم گرفتیم بریم سینما اونم چه ساعتی وقتی که آمدیم بیرون یهو دیدیم امیر دم سینما وایستاده گفتم آدم فروش منو فروختی آزاده گفت به خدا من حرفی نزدم ..... امیرم تا ما رو دید در ماشین رو باز کرد بعد به ما گفت :درست نیست دو تا دختر تا این وقت شب تنهابیرون باشن آزاده رفت جلوی در گفت :آ هان اینجوریه پس اینم درست نیست دو تا دختر بیان بشینند تو ماشین توی ماشین کلی گریه کردم گفتم آزاده شو هرم پرید دیگه محاله با این کارت بیاد دنبالمون آزاده گفت :احمق اون کی ازت خواستگاری کرده در ضمن حقش بود بعد از اون شب دیگه امیر رو ندیدم می رفتم تو کلا سا شون تو کار گاهشون هر جا که فکر می کردم سر می زدم اما امیر آب شده بود رفته بود تو زمین کلی آزاده رو می بستم به فحش های کا ملا زشت..... تا این که مادرم گفت :یه خواستگاری برات آمده من اصلابه حر فاش تو جه نکردم گفت : قراره فردا بیان منم بی تفاوت رفتم تو اتا قم تا فردا شددو تا خانم آمدندمنم برای این که لجشون رو در بیارم یه لباس ساده پوشیدم مو هام الکی جمع کردم که از هر طرفش یه چیزی می آمد بیرون جالبه که یکی از خانم ها به من گفت :مدل شلوغ که می گن اینه!!!!!!!! اگه مامانم میذاشت می خواستم یکم خل و چل بازی در بیارم که برند اما اونا رفتند و زنگ زدند که قراره با پسرشون بیان مامانم گفت : بگم بیان گفتم :مامانی من بگم نه که تو بازم بهشون می گی بیان پس چرا دیگه از من می پرسی فردا هم دو باره کا ملا ساده و بدون آرایش رفتم پیششون یه شال انداختم رو سرم رفتم که چایی ببرم یهو دیدم امیر اون جا نشسته داره لبخند های شیطانیشو تحویل میده از خوش حالی داشتم سکته می زدم نزدیک بود چایی و کل محتویات سینی رو خالی کنم که ما مانم به موقع به دادم رسید بعد م همه چیز ا سریع جور شد و ما روز 20 شهریور سال 75 ازدواج کردیم و بهترین جمله ی عشقو لانه ی اولین شب ازدواجمون این بود امیر گفت :میدونی خنگ ترین آدم روی کره زمین کیه منم گفتم نه اونم گفت:خود خودتی عزیزم......... اما این خوش بختیمون بیشتر از یه ماه طول نکشید آبان همون سال من تو خونه بودم داشتم آماده می شدم تا برم دانشگاه که یهو در خونه مون رو زدندوقتی رفتم دم در چند تا مامور یه حکمی رو نشون دادندآمدند تمام زند گیمون رو زیر و رو کردند از شخصی ترین وسیله تافیلم های خا نوادگیمون یکی از اونا از فا میل های دور مون بود رفت روی میزگیتارمو بر داشت گفت : با این می خواین همه چیزو تغییر بدین بعدشم زد ش زمین دسته شو شکست وقتی رفتند من تا چند ساعت باورم نشد حسابی بهم شوک وارد شده بودتا اونروز نمیدونستم که امیر........ تا بعد الظهر صبر کردم یه خورده خونه رو جمع و جور کردم بعدواسه پدر امیر و پدرم زنگ زدم وقتی که اونا آمدند تا خونه رو دیدند گفتند دزد آمده گفتم نه امیر رو گرفتند اولین بار بود پدر امیر رو اونطور دیدم داشت دیوونه می شد خلاصه اجازه ی ملا قات به هر زوری گرفتیم لحظه ای که امیر رو دیدم تا چند لحظه سکوت کردیم بعدش هم کلی گریه و زاری امیر بهم گفت : نارسیسا دوستم داری؟ اگه هنوز ازدواج نمی کردیم بعد از این اتفاق می آمدم خواستگاریت بازم قبول می کردی؟....... وقتی آمدم بیرون نمیدونستم دو باره امیر رو می بینم یا نه ...... از همه بد تر تمام فامیلامون حتی این مامان خانومی که تا چند وقت پیش امیر براشون بهترین بود انواع و اقسام کنا یه ها رو می زدند اما جلوشون می خندیم و به روی خودم نمی آوردم شاید به خا طر این که از حس ترحم الکیشون بدم می آمد غرورم بهم اجازه نمی داد پیششون درد دل کنم به خا طر همین غروبا ماشین رو می گرفتم و صدای نوار روتا جایی که می شد بلند می کردم و کلی اشک می ریختم تنها جای خلوتی که پیدا کردم جنگل های اطراف بود می رفتم کلی جیغ و داد می کردم اونقدر با خودم حرف می زدم تا کمی آروم می شدم بعد می آمدم خونه یه روزم بین راه به شدت تصادف کردم خوش بختانه خودم فقط یه کوفتگی مختصر گرفتم اما از ماشینم هیچی نموند اون ترم هم از همه ی درس های اختصا صیم افتادم فقط از فارسی و گرافیک و شیشه گری نمره گرفتم و آزمایشگاهها ..... تا این که با دوندگی های بسیار زیاد امیر آزاد شد درست یه ماه بعدش یکی از دوست هاش در زد امیر خواست با هاش بره اما من کلی عصبانی شدم گفتم امیر پا تو بذاری از خونه بیرون من یه لحظه توی این خونه نمی مونم گفت : هدفمون با ارزش تره گفتم مرده شور هد فتون رو ببره همین آقای نسبتا محترم وقتی من اونروز تصادف کردم چشم تو چشم من نگام کرد اما یه لحظه نیو مد پایین بگه کمک می خوای یا نه حا لا دو باره آمدند که چی بشه اگه دوست واقعی بودند تو روانجوری ولت نمی کردند همه چیز رو رو سر تو خراب نمی کردند من همون نارسیسای خنگولان قبلی باشم ..... که طبق اون نامه اجازه ی تحصیل و کار در هیچ رده ای رو نداره از دانشگاه هم اخراجش کردندحتی برای کار فعلیش بهش مجوز ندادند تا این که پدرم به اسم خودش مجوز گرفت تا اون بره سر کار اما من خیلی خوش حالم اون شب جلوی امیر رو گرفتم چون همون به اصطلاح دوستش الان معا ونت یه دانشگاهیه که با کلی چاپلوسی و کلک به این پست رسیده اما امیر که شاگرد اول دانشگاه بود حا لا باید کاری رو انجانم بده که اصلا ربطی به مدرکی که خونده نداره..... زندگی آروم الانمون رو مدیون عصبانیت به موقع اون شب خودم میدونم و به همین راضیم....... پ.ن.1. اگه گفتین این پست چی کم داشت ؟ پ.ن.2.چون نمی خوام به مغزاتون فشار بیارین خودم می گم تف تو هیکلت نارسیسا پ.ن.3. نتیجه اخلاقی این بار باشه به عهده ی خودتون تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت کور توی شب هات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست اگر چه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طا قت بیار و مرد باش
یه غریبه بعدم در ماشینو محکم بست و یه تاکسی گرفت گفت نارسیسا بیا سوار شو
بعدم تا یک ماه ازش نشونی نداشتیم تا این که با کلی پارتی و آشنا بازی فهمیدم کجا ست
تا حالا تو عمرم این همه عصبانی نشده بودم امیر م باورش نشد
به هر حال امیر اون شب نرفت امیر کارشناسی ارشدمکانیک می خوند اما یه نامه بهش دادند