|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
دیروز بودیم خونه ی ما مانم اینا هر وقت بابام رو می بینم همیشه یه کتاب تو دستشه و می گه نارسیسا اینو خوندی و شروع می کنه قسمت های جالب اونو خوندن….و منو به یاد خاطرات گذشته میندازه اون قدیما هر وقت بابام کتاب می خوند می رفتم رو پا هاش می شستم اونم هر چند خط که می خوند یه دستی به مو هام می کشید هر موقع تو صدا ش بغض بود می فهمیدیم که این قسمتش دردناکه و هر وقت صدای خنده هاش می اومد ما هم می خندیدیم خونه ی ما پر بود از کتاب از نوع های مختلف انواع ایسم های خانگی و خارجی پدرم صرف نظر از گروه و مذهبی هر کتابی رو که می دید می خرید از ایده های کمونیستی تا سرمایه داری غربی و شریعتی … با این که همیشه نماز و روزه هاشو به موقع خونده و گرفته اما فکر آزادی داشته و خودش رو منحصر به یه ایده نکرده … البته تو خونه مون یه ایسم وجود داشت اونم فمنیسم مطلق مادرم که علاقه چندانی به کتاب و کتاب خوانی نداشته و نخواهد داشتن… مادرم پر ستار ه و شب هایی که کشیک می داد وقت هایی که از ترس نمی تونستم چشم هامو رو هم بذارم قصه های پدرم منو آروم می کرد و تا صبح با رویای انواع و اقسام پری ها و قصه های جادویی که همه شون آخرش همه خوشبخت می شد ند و با عشق به قصه ی الدوز که بارها و بارها اونو واسه خودم تکرار می کردم تا می خوابیدم یادمه 7 سالم بود یه بار مادم لج کرد و سه تا گونی از کتاب های من و خواهرم ها ریخت به این دلیل که من جای اضافی ندارم ما با حسرت تمام به گونی ها نگاه می کردیم اونزمون همسایه هامون تنها کتابی که برای بچه هاشون می گرفتن کتاب مدرسه بودبچه ها که این همه کتاب با جلد های اعلا و قشنگ و نقاشی های زیبا ندیده بودند می اومدند و یکی یکی کتاب ها رو می گرفتند و می بردند تا این که آرش بچه همسایه روبرویمون اومد یکی از کتاب های منو ور داشت آلیس در سرزمین عجایب من لجم گرفت رفتم جلو کتابو از دستش کشیدم اونم کشید تا کتاب از وسط نصف شدمنم یه کشیده زدم تو صورتش اونم کم نیا ورد محکم زد تو گو شم منم یه نگاه به خواهرام کردم رفتم تو خونه پیش مادرم گفتم دیگه دوست ندارم تو مامان خیلی بدی هستی رفتم تو اتاق و در رو بستم گفتم اونقدر اینجا می مونم تا بمیرم و قتی بابام از سر کار بر گشت ما مانم گفت : بچه است خوب می شه اما بابام گفت:نار سیسا جون بیا بیرون به خا طر بابا من خودم دو باره برات می خرم اگه نیای بابایی قلبش ضعیفه ها… منم با گریه در رو باز کردم رفتم بغل بابام گفتم که دیگه مامانو دوست ندارم…. تا شب هر چی کتاب بود نا پدید شد فقط سه تا گونی خالی مونده بود دم در…. حالا هنوزم همون کتاب ها همون خاطره ها البته مامانم دیگه جرات نکرد از اونروز به بعد کتاب ها روبیرون بندازه … وقتی بابام رو مشغول خوندن یه کتاب می بینم یه بغضی می پیچه تو گلوم و اشکی تو چشام جمع می شه یه لحظه پیش خودم می گم زمانی ممکنه این لب ها برای همیشه خاموش بشه همین لب هایی که مدام از خوندن نایستادند اون چشم ها نه! و می رم مثل بچگی ها تو بغل بابام گریه می کنم اونم با تعجب می گه نارسیسا حالت خوبه بابا پ.ن.1. نتیجه اخلاقی این دفعه اینه که قدر کسایی که دور و برمون هستند بدونیم چون یه وقتی از دستشون می دیم که خیلی دیره خیلی دیر
آخرین جرعه این جام
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش (فریدون مشیری)
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:41 توسط نارسیسا
|

امروز اصلا حوصله نداشتم یه اس ام اس دادم برا ی الهه بریم بیرون اونم از خداش کلی قرار گذاشتیم مهیار رو دادیم دست مادر امیر و بعدش من و الهه و ما هان زدیم بیرون وای گلوم امان از این سرما خوردگی اول از همه چون ما هان و می شنا ختم کلی براش خوراکی خریدیم تا هر وقت بهونه گرفت یه چیزی بدیم دستش اونم تو خوردن کم نمیذاشت رفتیم یه مانتو پسند کنیم ماهان هم زرت و زورت لج می کرد این دفعه کارت می خواست ما هم به مسؤ لش گفتیم یه دسته کارت بهش داد در این گیر و دار حواسمون رفت سر انتخاب که بخریم یا نه خلاصه خریدیم یهو دیدیم ما هان نیست هی این ور هی اون ور گشتیم تا با لا خره اونو توی یه مغازه دیگه دیدیم نگو همراه یه زنه دیگه که لباسش شبیه خودم بود راه افتاد و رفت توی اون یکی مغازه و قتی ما رو دید داشت از گریه هلاک می شدخلاصه از بقیه خریدامون منصرف شدیم آمدیم خونه شبم هر چی اتفاق برامون افتاده بود واسه امیر گفتیم اونم شد عصبانی که چرا مواظب بچه نبودین... منم با هاش قهر کردم گفتم اصلا دیگه با هات حرف نمیزنم رفتم کنار الهه و مامان امیر نشستم هی تند تند اخم کردم الهه هم گفت راست می گه تقصیر اون نیست تقصیر ما هانه که حرف کسی رو گوش نمیده مامانش هم به گروه ما پیوست خلا صه هی از امیر منت کشی هی از من اخم موقع شام هم اصلا لب به هیچی نزدم موقع برگشت به خونه هر چی تو ماشین ادا در آوردتا من بخندم اعتنا نکردم رفتم روی تخت بخوابم mp3 پلیر رو گذاشتم توی گوشم همین طور به آهنگ ها گوش میدادم که امیر هی اذیت می کرد منم هی عقب تر میرفتم تا این که بوم........... افتادم زمین mp3 رو از گوشم در آوردم یه چشم غرّه اساسی و رفتم روی تخت کلی واسه ی خودم شامورتی بازی در آوردم الکی گریه کردم تا دلش بسوزه واسه خودم همه ی نو حه هایی که بلد بودم خوندم تا دلش کباب بشه اما وقتی رو مو اون طرف کردم دیدم که خیلی وقته خوابیده کلی اعصابم خط خطی شد بلند شدم سریع تکونش دادم با تمام سرعت اونم گیج بلند شد تا بخواد حرفی بزنه گفتم امیر تو دیگه دوستم نداری چرا پیش همه اونجوری با هام حرف زدی دیگه وقتی لباس می خرم نمی گی بپوش عزیزم ببینم چه شکلی می شی اصلا چرا یک ماه پیش بعد از غذا آروم گفتی دستت درد نکنه..... اونم با چشم های گرد شده و لبخند شیطانی منو نگاه می کرد آخرشم گفت :نه تو امشب مشکل داریاو بغلم کرد از من انکار از اون اصرار......... در آخر هم گفت : تو بهترین زنی هستی که من دیدم و یه دنیا دوست دارم حالا مثل یه دختر خوب بگیر بخواب؟ منم که حسابی خر شدم مست از رویای شیرین خر شدن خوابیدم پ.ن.1. چرا شام نخوردم ؟نه این که از روی لج بازی من اصلا شام نمی خورم البته بعد از زایمان دومم به خاطر همین هم خیلی تونستم خودمولاغر کنم فقط 53 کیلو مه ،کلی ورزش هم کردم قابل توجه خانوم های محترم که بعد از زایمانشون روز به روز چاق تر می شند پ.ن.2. نتیجه اخلاقی این دفعه اینه که هیچ وقت خر نشیند ونذارین سرتون گول بمالند پ.ن.3. ققنوس جان از وبلا گ پیک مرگ آره عزیزم همه ی اینا از اتفاقاتیه که برامون میفته وتازه اینا معمولیاشه خیلی چیزاشو نمی تونم بنویسم شاید کمی عجیب باشه ولی چیزیه که هر روز داره برامون پیش میاد پ.ن.4.شهاب جون داداش گلم این همه آبجیتو شرمنده نکن
تولدی دیگر
همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست (فروغ)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 17:40 توسط نارسیسا
|

از این همه ابراز علاقه همگیتون ممنونم و همچنین داداش کو چولو که هی تند تندمنو شرمنده می کنه خدا بد نیاره امان از دست این کامپیو تر ! دیشب مشغول شعر گوش دادن بودم یهو یادم اومد باید این آهنگو واسه الهه خواهر امیر رایت کنم همین که جا لیوانی اومد بیرون ماهان منو صدا کردمنم هیجوری هول شدم یه دفعه صندلی چرخید خوردم به رایتر ، دیدم یه وری شده چند ثانیه مکث کردم گل بگیرنت پس این علامت شوک چی شد بلاگفا آروم درش آوردم خدا رو شکر دیدم سالمه فقط از جاش در اومده بود انواع و اقسام فکر ها به سرم زد این که خودم بازش کنم یا این که.... بالا خره این مغز اکی یو سان ما جوا ب خوبی داد حالا می گم چی کار کردم اول جنازه شو گذاشتم تو کشو ،یجورایی آثار جرم رو مخفی کردم بعدش رفتم تو آشپز خونه هر چی به فکرم رسید درست کردم وسواس حسابی هم برای تزییناتش به خرج دادم شب هم که امیر اومد شامو گذاشتم روی میز بیچاره چند لحظه فکر کرد عوضی اومد خونه منم لبخن های نازمو تحویلش دادم اونم گفت :نارسیسا اصل مطلب رو بگو خودت و ما رو خلاص کن گفتم: امیرررررررآدم بده واسه همسرش سنگ تموم به خرج بده! گفت:نه اما معمو لا بی حکمت نیست بگو چی رو باز خراب کردی منم از خدا خواسته رفتم آثار جرمو آوردم با یه قیافه ی مظلو مانه و معصو مانه که اگه سنگ هم بو دخون می بارید... امیر یه ور اندازی کرد و گفت :اشکال نداره درستش می کنم بعد از شام هم نشست درستش کنه البته توی این وسط بچه ها همکاری می کردند یا پیچ ها رو کش می رفتند یا اونقدر باین سیم ها ور می رفتند که یه چیز دیگه در می اومد آخرش هم که درست شد کلی نصیحتم کرد منم عین یه گنجشک جیکم در نیومد حداقل قیا فه ام غمگین بشه بازم نشد خاک عالم تو سرت که غصه خوردنتم مثل خودته اونم فهمید که من اصلا یک کلمه از حر فاشو نگرفتم بهم گفت: خوش حال شدی درست شد منم هی لبخن زدم.... یه نگاه بهم کرد و دوباره گفت:الان ناراحتی یا خوش حالی؟ نمیدونم چرا وقتی این حرفو به من میزنه یاد غول مراد می افتم نتیجه اخلاقی:این که اگه براتون مشکلی پیش اومد خودتون رو نبازین فکر چاره ی کار باشین یکی به من لینک دادن رو یاد بددددددددددددددددددددددددددده نا دیده ها را دیده ام نا گفته ها رو شنید ه ام رنج و عذاب کشیده ام آخر خط رسیده ام درد بیا سراغ من آهن آب دیده منم از چهر ه ی پشت نقاب آن که نتر سیده منم ای روز گار برای تو همچو منی دردسر است از تو ندارم واهمه ترس است که از مرگ بد تر است نمی هراسم من دگر غم یاور دیرینه است بالاتر از سیاهی نیست دشمن که در آیینه است مردی بیا ای زندگی تا پوزه بر خاکت زنم صد دام بالاتر ز رنج بر رسته ی خا کت نهم ای زند گی در جسم خود با هر نفس دودت کنم نابود شوم تا با خودم یک باره نا بودت کنم بدین وسیله اعلام می دارم این جانب فقط آبجی شهاب جونم و اگر کسی با واسطه یا بی واسطه با مدارک جعلی اعلام خویشا وندی با این جانب را بنماید شدیدا" تکذیب می نماییم .
این عکس هم تقدیم به داداش گلم از طرف آبجی خیلی بزرگه حالا آشتی؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:39 توسط نارسیسا
|

اول از همه شهاب گلم، مرسی بابا شر منده مون کردی همشهری جونم چند روزی نبودم رفتیم سفر ،کجا ؟ خوب دبی دیگه همین بغل گوشمون کدوم گوش اگه گفتی جایزه داره در ابتدای سفر مبارک خواستیم سوار هواپیمای کوفتی بشیم یه دفعه مهیار گفت :من می ترسم گریه و زاری که من سوار نمی شم هر چی قول اسباب بازی و خوردنی بود بهش دادیم تا از خر شیطون پایین اومد. حال کردی بچه داری یعنی این!!! خسته و کوفته رسیدیم هتل این دو تا هم تا دلشون خواسته هر کی رو که می دیدند یه بار زد یهو یه زن و مرد ژاپنی توش بودند تا خواستند بیان بیرون دیدند اشتباه شده، رفتند تو و با اشاره به ما فهموندند صبر کنیم تا اونا پیاده شند اما این مهیار وروو جک دوباره زد روی دکمه بعد از چند ثانیه دوباره روی ماهشونو دوباره دیدیم خلا صه تا چند بار این کار رو کرد اونام خداییش آدمای صبوری بودند فقط لبخن می زدند ما هم بهشون لبخن میزدیم تا این که امیر عصبانی شد گفت: مرده شورتو ببرن با اون بچه بزرگ کردننننننننت ........ رفتیم یکم تو بازار هاش بگردیم یه دفعه ماهان زد و یه کریستال روی سکوی مغازه رو شکست یه صدایی داد که نگو مسئولش اومد گفت بچه های فا میلتون زدند اینو شکستند آخرشم کلی تومن پول ازمون گرفتند.... توی شهر بازی هم هی دعواشون می شد که کدومشون سوار چی بشه یا کجا بشینه ما هم بایدتمام مدت با هاشون کل کل می کردیم تا راضی شند بس که ندید بدیدندالهی فیلمت در بیاد بچه!!!!!!! آخییییییییییییی بمیرم اونقدر امیر رو اذیت کردند هم از نظرروحی و هم از نظر مالی تا آخر دادش در اومدگفت:نارسیساااااااااااااااا به دادم برررر س بچه می خواستی چیکارررررررررررررررررررررررررر ببین اینا هم باورشون نمی شه این دو تا بچه های خودمونند ما خودمون مگه چند سالمونه آخه...آبرو برامون نذاشتند..... خواستیم یکم عشقو لانه توی کویر قدم بزنیم که مهیار و ما هان هر چی خاک بود رو هوا ریختند همه از کار این دو تا خنده شون گرفته بود اما من و امیر خون می خوردیم اینارو که گفتم :امیر کلی خندید گفت :ای تف به هر چی.......... بعدشم کلی عکس گرفتیم و واسه هم لاو تر کوند یم بچه ها رو هم بی خیال شدیم اونا هم از فر صت استفاده کردند مسا بقه ی تف راه انداختند که یهو شلپ صدای افتادن وجیغ!!!!!!!!! رفتیم ببینیم صدای چی بود ، دیدیم ما هان خودمونه ، افتاده توی آب استخر کلی گریه و زاری تا درش آوردند اما مگه این با عث شد که دیگه ازشیطنتش دست برداره دوباره روز از نو..... نتیجه اخلاقی: فرزند کمتر زند گی بهتر!! قسمت نمی شه انگار دست تو رو بگیرم برای آخرین بار برای تو بمیرم گریه نکن که اشک هات برای من یه درده تحمل غم تو منو دیو نه کرده هیچکی مثل من تو رو دوست نداره اینو از تو چشام می تونی بخونی تو بودی جونمو عمرمو کسی که می خواستمو قسم راستمو که می خوای بدونی واسه ی عشق تو همه چیمو دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد بود و نبودمو همه وجودمو واسه تو دادمو
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:38 توسط نارسیسا
|

امروز سال گرد شهادت یکیه ....
ماه محرم هر سال که میاد خاطرات قدیمی منو هم برام زنده می کنه پدر بزرگم هر سال شب عا شورا شام می داد و ما هم هر کجا که بودیم باید توی این شب خونشون می رفتیم.
زمان ما خیلی راحت نبود حتما" باید یه رو سری سرت بود اونم تو محیط روستا
اما پدرم زیاد به این چیزا اهمیت نمی داد از نظر پدرم می گفت :رفتار آدم باید درست
باشه نه ظا هرش...
پدرم شمالی نیست توی دانشگاه با داییم دوست می شه و وقتی تو مراسم عروسی داییم ما مانمو
می بینه عاشقش می شه و ...
منم داشتم با بچه ها بازی می کردم که یهو یکی از اونا هر چی دلش خواست بهم گفت فقط به
این دلیل که چرا سرم روسری نیست بعدشم توی اون سرما منو انداخت توی رود خونه ،پسر داییم
رفت واسم کمک بیاره تا منو دربیارن رفت و با اون مرد مهر بون برگشت اونم تا منو تو این وضعیت
دید فوری منو در آورد و سریع رسوند خونمون، ما مانم که همون موقع منو دید از حال رفت...
به هر حال اون حا دثه به خیر گذ شت اما خا طره ی اون مرد مهر بون هنو ز توی دل منه
البته چند ماه بعد از این ما جرا اون مرد مهر بون شهید شد اما هنوزم توی ذهنم یادش تدائی می شه
یه فر شته با چشم های سبزش ،همرنگ چشمای خودم ...
خونشون روبروی خونه پدر بزرگم بود حا لا مدت هاست که همه چیزا تغییر کرده دیگه
یه بچه ی 6 ساله رو به جرم نداشتن رو سری توی آب نمیندا زنند خونه پدر بزرگم هم تغییر کرده
از وقتی که پدر بزرگم فوت کرد و اون با غ رو تقسیمش کردند حالا باغ سه قسمت شده بین
داییم و مامانم و خا له ام اما برای من تمام ابهت و زیباییشو از دست داده چون یه دیوار آمده وسطش
وتنها از اون روزا همون شام دهیه که همه سال بر قراره ...
ملامتم نکن!
به خودم چرا،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند!
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی!
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند،
حرف می زنند و نمی گویند،
می خوابند و خواب نمی بینند!
می خواهند مرا هم مرده بینند!
مرا که زنده ام هنوز!
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه فهمیده ام که رؤیا،
نام کوچک ترانه است!
تازه فهمیده ام،
که چقدر انتظار آن زن سرخپوش زیبا بود!
تازه فهمیده ام که سید خندان هم،
بارها در خفا گریه کرده بود!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود!
ولی هر بار که دستهای تو،
(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شود
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر! بیبی باران!
در این روزهای ناشاد دوری و درد،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود!
هیچ شانه ای!؟ (یغما گلرویی)
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:37 توسط نارسیسا
|

روز یک شنبه متا سفانه وقتی کامپیوترم رو روشن کردم دیدم با لا نمیاد امیر که اومد گفتم با با این که بازم خراب شده امیر گفت بازم خراب کردیش!!!!!! وقتی که معلوم شد از کارت گرافیکش بو ده امیر گفت داری چیکار می کنی تا حا لا 1) dvd رایتر 2) پرینتر 3) اسکنر 4)مادر بورد 5) cp u 6)تغذیه رو خراب کردی گفتم امیر یکی رو جا اندا ختی گفت چی رو گفتم کیبورد گفت آره اونو یادم رفته بود این دفعه حتما نو بت مونیتوره دیگه گفتم نه نوبتیم باشه دیگه نو بت هارده.... روز 2 بهمن تو لد ما هانم بود اما چون محرمه تو لد رو اندا ختیم بعد از این ایام اما این روز منو یاد خاطره ی زایمانم میندازه صبح روز 2 بهمن مهیار رو بردیم پیش پدرم اما تا خواستیم بیام شروع کرد به گریه منم کم طا قت ،مثل اون زدم زیر ه گریه همین جور توی ماشین گریه می کردم تا این که داشتم برای عمل آماده می کردنم از ترس رنگم پریده بود دکترم تا منو دید گفت نارسیسا ترسیدی گفتم یه کمی گفت بار اولت نیست که گفتم آره اما این بار بر عکس دفعه ی قبل که بی خیال بودم وا قعا می ترسیدم تا این که بهوش اومدم و امیر ما هانو آورد به من نشون داد تا دیدمش یاد سگ پتی بل تو کار تون بی خا نمان افتادم لپ هاش آویزون ... تو اون وضعیت کلی خندیدم شب هم تا صبح تب داشتم به ما مانم گفتم یه ذره آب بده بخورم دارم از تشنگی می میرم مادرم گفتم فدات بشم نمی تونم برات ضرر داره تا صبح با کلینکس نم دار روی لبم میذاشت تا یکم از تبم بیاد پایین تازه تو اون وضعیت هم اتاقیم یه دختر ناز داشت که شیر نمی خورد به اونم شیر دادم مامانم کلی عصبانی شد گفت تو داری از تب می سوزی این چه کاریه گفتم مامانی گناه داره گشنه اش بود در عوض ما هان تا صبح شیر نخورد از بس تپلی بود انرژی کا فی واسه خودش کنار گذاشته بود به من احتیاج نداشت فردا ش باید راه می افتادم امیر اومد دستمو گرفت منو بلند کنه گفتم امیر من دیگه نمی تونم راه برم فکر کنم فلج شدم امیر گفت بلند شو دیوو نه بیا دستمو بگیر من کمکت می کنم خلا صه با تمام سختی تو نستم راه بیفتم امیر هنوزم که هنوزه ادای منو در میاره میگه من دیگه نمی تونم را ه برم... من می خواستم که با تو بمونم تا همیشه اما تو رفتی و نگفتی عا قبت این دل من چی میشه حا لا چرا باز بر گشتی می گی بی تو نمی شه نمی خوامت برو گمشو از جلوی چشام واسه همیشه روز اولی که دیدمت توی نگاه فهمیدم که رسیدم بهت اومدی جلو دادی دو تا دستت خندیدی گفتی تنهایی شده بستت بگو چرا یهوعاشقت شدم بگو چرا برا ت زنده میشدم چجور تو دست گرمت عشقو دیدم من اونیم که به عشق می خندیدم تو می گفتی عاشق شدی مثل من نترس بیا جلو قلبتو بدش به من حا لا بیا پیش من عشق من واسه بو سه از روی لب هات تشنه ام یهو دلمو گر فتی به بازی تو گفتی اگه دوستم داری بهم ثابت کن همه چی رو بهت ثابت کردم اما تو......
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:35 توسط نارسیسا
|
