۳۰ سالمه دو تا بچه دارم به نام های مهیار و ما هان قراره از این به بعد خاطراتمو بنویسم
هر چی که دوست دارم
نمیدونم که آیا براتون جالبه یا نه اما من از این طریق می خوام دوستای خوبی پیدا کنم
امیدوارم شما هم منو تو این راه کمک کنین
با سپاس از همراهی شما
|
با حرفی که میزنی صد در صد مخالفم. ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حق داشته باشی حرفت را بزنی |
امروز بالا خره آخرین امتحان مهیار هم تموم شد بابا ما رو کشته (البته دور از جون )زمونای ما درس خوندن که این طوری نبود حالا تو این دوره زمونه انگار مامان بابا ها باید درس بخونند جالب توجه معلم های گرامی :اینقدر مادرا و پدرا رو اذیت نکنین ، ترا خدا گنا ه داریم گناه.... من هیچ وقت نقاشیم خوب نبوده، نمیدونم چرا تو این زمینه استعدادی نداشتم بعضی وقت ها هم از خواهردومیم تقلید می کردما اونم تا می فهمید می گفت باز تو مثل من کشیدی بعدشم دعوا و گیس و گیس کشی.... حتی تو خطم هم از اون تقلید می کردم همین جوریا شد خدا رو شکر خط خوبی دارم اما تا دلت بخواد نقاشیم بده در حد افتضاح... همه ی این رو گفتم تا بگم وقتی مادرا نمی تونند بهتر نقاشی کنند این قدر گیر ندین دیگه خداییش اون ما ما نه خودشو کشته تا بتونه چیزی سر هم بندی کنه..... اصلا کسی نیست به این معلم ها البته بعضی هاشون بگه بابا تو که خطت اینقده بده تازه شم نقاشیت این همه وحشتناکه چرا دیگه از ما ایراد میگیری ..... دلم ای کاش آ بی تر از این بود نگا هم آفتابی تر از این بود دلم ای کاش یک زنبیل غم داشت به دریای فراقت یک بلم داشت دلم ابریست بغض آلود پر سوز دلم ای کاش می بارید یک روز ( داریوش مرادی)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 17:34 توسط نارسیسا
|

تا حا لا شده یه روز از خواب پا شی حوصله ی هیچی رو نداشته باشی بدون هیچ دلیلی!
بدون این که اتفاقی برات افتاده باشه احساس سیری می کنی سیری از دنیایی که
توش زندگی می کنی از آدما از همه چیز...
نمیدونم چرا بعضی روز ها که از خواب پا می شم
دلم می گیره بدون این که چیزی شده باشه...
پس از غروب
یک روز
چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزوای مرگ
نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
چیزی پس از غروب تواند بود
چیزی پس از غروب کجا می رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خاکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ ! هیچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه می شوم
اما چه می شوند
این صدهزار شعر تر دلنشین که من
در پرده های حافظه ام گرد کرده ام
این صدهزارنغمه شیرین که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
این صدهزار خاطره
این صد هزار یاد
ایننکته های رنگین
این قطه های نغز
این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها
این ها چه می شوند ؟
چیزی پس از غروب
چیزی پس از غروب من ایا
بر باد می روند ؟
یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هیچ هیچ مطلق
همراه با من اند ؟ (فریدون مشیری)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 17:31 توسط نارسیسا
|

دیروز که داشتم بلاگمو تنظیم می کردم دیدم بهترین کار اینه بچه ها رو بفرستم حمام سرشون گرم بشه اما اون دو تا وروجک اسباب بازیشونو گذاشتن داخل چاه فاضلابو چشت روز بد نبینه آبو بند آوردندبعدش با یه حر کت جا نانه در حمامو باز کردند وهمه ی آب جمع شده رو ریختن روی فرش، نصف خونه رو آب گرفته ....... اه لعنت به من ! من کجام؟ اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟ من نازی رو طلاق نمیدم!!!!!! مربّا بده بابا !!!!!!!!! یه رفیق بودی و صد تا دردسر بودی اما از تو هیچ وقت نبریدم تو رو از خودم میدیدم پشت سر همه غریبه روبروم دیدم فریبه اما فکر کردم کنارم شونه های یک رفیقه داشتم اشتباه می کردم تو رفیق من نبودی من تا آخر با تو بودم تو از اولم نبودی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 17:30 توسط نارسیسا
|

فريادي و ديگر هيچ چرا كه اميد آنچنان توانا نيست كه پا سر ياس بتواند نهاد بر بستر سبزه ها خفته ايم با يقين سنگ بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از بستر سبزه ها با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم اما ياس آنچنان تواناست كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست ! فريادي و ديگر هيچ ! (احمد شاملو) سلام مرسی از راهنماییتون که نوشتین از شعر شروع کنم اینم از شعرش امروز مهیارم امتحان داره ،اونم دو تا چون متولد نیمه دوم ساله ،یه سال زود تر فرستادیمش حالا باید امتحان پایه اولم رو هم بده خیلی نگرانم از بس سر به هواست نه این که شیطونه می ترسم امتحا نا تشو با هم قاطی کنه بابا بچه داری خدا ییش سخته اونم دو تا پسر صبح تا شب کارم شده کل کل کردن با این دو تا بگو با با خودت هنوز بچه ای این دو تا زلزله رو خواستی چیکار حالا ممکنه بازم امروز اومدم شایدم نه به هر حال مواظب خودتون باشین
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:29 توسط نارسیسا
|

+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17:26 توسط نارسیسا
|

۳۰ سالمه دو تا بچه دارم به نام های مهیار و ما هان قراره از این به بعد خاطراتمو بنویسم هر چی که دوست دارم نمیدونم که آیا براتون جالبه یا نه اما من از این طریق می خوام دوستای خوبی پیدا کنم امیدوارم شما هم منو تو این راه کمک کنین با سپاس از همراهی شما
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:24 توسط نارسیسا
|
